از آشنایی تا جدایی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نوشتۀ: انجنیر محمد نذیر تنویر، هالند

برگرفته از کتاب «از پلچرخی تا گوانتانامو»

بخش ششم:

بازهم «خاد» صدارت:

با او شناختی نداشتم، اما او را بهترین آشنای زنده گی ام احساس می کردم؛

با او هم صحبت و همراز نبودم، اما یک اشاره اش – اعتماد عمیق نسبت به وی را در قلبم نقش بست؛

با او هم تحصیل نبودم، اما یک حرف اش بزرگترین تحصیل جهان را برایم آموخت؛

با او قرابتی نداشتم، اما او را از هرکسی بیشتر به خود نزدیک می یافتم.

بازهم آواز نیم جانش مرا بخود آورد که می گفت: «انجنیر صاحب گریه مکن، گوسفند نر از برای قربانیست!»

نی! این اشک نه از برای ترس است، و نه به ارادۀ خودم می باشد. اما نمی دانم که این ظالمان از چه نوع مخلوقات می باشند؟

احمد که نه توان حرف زدن را داشت و نه می توانست خموش بنشیند دل اش بی قرار بود، چنان احساس می کرد که وقت اش کم باشد و باید ناگفته هایش را بیان دارد.

پرسید: «چرا خودت را به این حالت رسانده اند؟»

نمی دانم! نه تا حال کسی بر من شاهدی داده و نه کدام مدرک ویا سندی را ارائه داشته اند. از اینکه محصل انجنیری بودم، اتهام سی.آی.ای. را وارد می سازند، بخاطر یاسین شریف که در جیب پیراهن ام بود اتهام اشرار را می بندند و بخاطر زندگی مرفع و خوبی که داریم اتهام سرمایدار و فیودال را وارد می سازند. ایشان حتی برایم موقع حرف زدن را نمی دهند و با یک کینه و حسادت عمیق عمل می کنند.

اشک در چشمان احمد حلقه زد و دیری نگذشت که از بین زخم ها برصورت اش جاری گشت. با تعجب پرسیدم: احمد تو دیگر چرا؟؟؟

تو خو برایم سمبول شهامت و مقاومت شده یی!

احمد با لبان نیمه تبسم اش در حالیکه اشک بر صورت اش جاری بود گفت: «من خو آخ دلم برآمده است؛ این چوچه های روس که چه – حتی باداران روس شان را به جهنم فرستاده ام! از جبهه با سلاح دستگیر شده و اگر بازهم رها شوم در برابر شان جهاد خواهم کرد!

اما تو!!

تو یک جوانی شهری با تحصیلات عالی که با ناز و نعمت بزرگ شده یی و از سردی و گرمی روزگار کمتر باخبری؛ به جز درس و تحصیل با چیز دیگری سروکار نداشتی – پس چرا تو را به این حالت رسانده اند؟»

با تبسم گفتم:

مگر «زندگی دنیا» پلی از برای آخرت نیست؟

خدا را شکر که ما در جایگاه آنها نبودیم وگرنه دوستی الله(ج) را از دست می دادیم. ما به اراده پروردگار خویش در هر حالت تسلیم هستیم، ان شاءالله این زحمات بدون پاداش باقی نخواهد ماند.

احمد که جان بر تنش دوباره دمید همچو روز قبل نبود. حدس می زدم که او را احساسی پیدا شده باشد که دیگر زنده نخواهد ماند. هرچند توان صحبت را نداشت اما می خواست بی پرده و «سچ و پوستکنده» چیزهای را برایم بیان دارد. با یک چشم اش که از زیر زخمها برمن خیره شده بود با تبسم کوتاه و آواز گرفته اش گفت: «انجنیر صاحب نزدیک ام بیا!»

در کنارش بر دیوار تکیه زدم و احمد ادامه داد: روز های دشواری دیگری شاید در انتظارت باشد، آیا آرزو داری که فردی دیگری را؛ ولو راست هم باشد به حالت من و خود بکشانی؟

گفتم: ابداً!

پس فریب و نیرنگ این خدا ناشناسان کمونیست را مخور! اگر اصرار نوشیدن کردند، بدانی که شکنجه برق دادن در انتظارت است. زیرا مایعات تأثیرپذیری برق در وجود را چند برابر بالا میبرد، و یا هم امکان میرود که با بستن آله تناسلی، فرد را وادار به اقرار نمایند.

بلی! همین چند روزقبل درهمین جا، شاگردان کمونیست یک استاد انجنیری را به رسم احترام و با فریب ونیرنگ، تربوز خوراندند که چند ساعت بعد؛ اول خودش را در چوکی بستند بعداً آله تناسلی اش. هنوز نصف روز را نگذشتانده بود که در بالای چوکی جان داد. می گفتند که مثانه اش از داخل کفیده بود. دیگر متوجه شکنجه های «سیستماتیک» و متواتر باش. اگر بیشتر از نصف روز ادامه پیدا نمود، بدانی که پیامد بعدی اش شکنجه «بیدارخوابی» خواهد بود! این شکنجه نیز طاقت فرساست و انسان را بی صبر ساخته و سری گپ می آورد، که در چنین حالت زمانی که موقع برایت مساعد گشت، از روی میز شان هر مایعی که بدست ات رسید بردار و عاجل بنوش. شکنجه و «لت و کوب»، خو در هر حالت موجود است! اما با نوشیدن مایع، چند لحظه بعدش، حالت ضعف بر انسان می آید که جریان عذاب بیدارخوابی را قطع و برهم می زند.

احمد پرسید: زمانی که ترا برای تحقیق میبردند، به کدام سمت تعمیر بود؟

گفتم بسمت راست!

احمد ادامه داد: بطرف چپ دهلیز در داخل اطاق های استنطاق، صندوق های تابوت مانندی وجود دارند که آنرا بطور ایستاده قرار داده تا زندانی را دربین آن جا دهند. کوشش شان درین شکنجه، ایستاده نگهداشتن زندانی به مدت زمان طولانی می باشد که شاید روز ها و شبها را دربر گیرد. پاها بکلی پندیده و ورم می کند که حوصله مندی انسان را برهم زده و او را سری گپ می آورد. درچنین حالت؛ در زمان غیابت مستنطقین، اصرار به ضرورت تشناب رفتن را کن. اگر جدی نپنداشتند تهدید کن که حاجت را در صندوق خواهی کرد و اگر بازهم نپذیرفتند همین کار را بکن. زیرا آنها نمی خواهند که اطاق های شان بد بو و پُر از تعفن گردد، این رواداری را تنها برای اطاق های زندانیان دارند. اگر این هم نتیجه نداد و فشار بالایت زیاد گردید……

هنوز حرف های احمد تمام نشده بود که سروصدا دعوا از بیرون نزدیک تر می گشت که پیهم  تکرارمی کرد: مه خو تأکید کردم که او ره در اطاق جداگانه بی اندازید و باز تو…

با عجله خود را از احمد دور ساخته و در جهت دیگری اطاق، دراز کشیدم. احمد نیز در جایش دراز کشید و با اشاره دست با من خداحافظی نمود.

دَر بازشد و مستنطق ام با یک پهره دار داخل اطاق گشتند؛ به داخل اطاق نظر انداخته و به احمد خیره گشت. وی چنان در جایش دراز کشیده بود که گویی در عمق خواب باشد. خاطر مستنطق تا حدی آرام گرفت و به من گفت: «بخیز او بچه که تحقیق است!»

دور دوباره تحقیق در کمتر از یک روز. وی را تعقیب کرده تا به اطاق قبلی رسیدیم. فضای ساختمان و درون اطاق ها را، سکوت مطلق فرا گرفته بود. روشنی اندازها تمام ساحۀ بیرونی تعمیر را همچو روز روشن ساخته بودند. تانک های کوچک و مدرن روسی؛ که تمامی پرسونل آنرا جوانان روسی تشکیل می داد، در بیرون تعمیر کنارهم ایستاده بودند.

مستنطق در عقب میزش نشست و پرسید: میدانی که امروز کدام روز است؟

گفتم بلی! هفت ثور، مصادف به جشن شما.

با عصبانیت گفت: جشن تو نیست؟

گفتم: اگر این حالت را جشن می دانی پس جشن من هم است!

مستنطق که سرش نیمه گرم بود گفت: نیمه جان شدی اما هنوزهم نیش زبانت زنده مانده. من بخاطر تو کثیف جشن را نیمه تمام گذاشته و به اینجا آمدم تا ببینم که تغییر فکر داده یی یا خیر؟

فهمیدم که از بی مضمونی، اینجا را نسبت به بیرون، ترجیح داده و حال مقدمه چینی آغاز دور جدید شکنجه را می نماید. بی پرده و سچ پوستکنده گفتم: میتوانی همین جا جشن ات را تجلیل نمایی!

حرفم همچو تیر بر مغزش اثابت کرد و از جایش پرید و با یک ضربه؛ مرا نقش بر زمین ساخت. باران لگد برمن می بارید و بدون وقفه ادامه داشت تا آنکه از نفس افتید و دوباره بر چوکی آرام گرفت. آواز ضرب و شتم با ناله و فریاد سکوت تعمیر را برهم زد و جمعی از پهره دار ها با تعجب از کنار اطاق می گذشتند. وی که یگانه مستنطق در کل تعمیر بود از هراس جانش، دَر را باز گذاشته بود. بعد از رفع خستگی اش، دوسیه ام را از رفک میزش بیرون آورده و پرسید: با کدام دست می نویسی؟

گفتم: با دست راست!

پرسید: پنجه هایت را باز و بسته کن!

در حالی که مفاصل ام کبود و پندیده بودند، با زحمت توانستم آنرا باز و بسته کنم اما از شدت درد، ناخودآگاه اشک بر صورتم جاری شد.

چنین صحنه واقعاً وی را کیف کرد و با پوزخندش گفت: چند روز بعد باید بنویسی!

در چهره اش خیره شده و با تنفری که از عمق قلب ام برمی خواست گفتم: همین حالا نوشته کرده می توانم اما متأسفانه که چیزی از برای نوشتن ندارم.

از جایش بلند شده و گفت: هنوز وقت زیاد داریم!

وی اطاق را ترک کرد و درین هنگام که خود را تنها احساس کردم، حس کنجکاوی ام نیز بالا گرفت. هرچند توانایی در بدنم باقی نمانده بود، اما نیروی عجیبی را در خود احساس می کردم. دلم “جغو” می زد تا دوسیه را باز کنم؛ از عاقبت این کار نیز آگاه بودم، و شاید تا سرحد مرگ کشانده می شد. درین کشمکش درونی بلآخره تصمیم گرفتم تا این کار را کنم. خود را به این قانع ساختم که در هر حالت اش شکنجه موجود است، حداقل در دلم نمی ماند که چرا از موقع استفاده نکردم. باید بدانم که چی جرمی مرا به چنین وضع کشانده است؟ آیا اندیشیدن و خود ارادیت می تواند دارای چنین جرمی بزرگ باشد؟ آیا این چی نوع دینی بوده می تواند که ابرقدرت ها، خود را از آن در هراس می یابند و ما مسلمانان تا هنوز خود از حقیقت آن غافل مانده یم؟

ذهنم متواتر مشغول حرف احمد بود که می گفت: « من خو آخ دلم برآمده است…»

با عجله دوسیه را بطرفم کشانیده و بدون کدام وقفه یی آنرا باز کردم. در عقب دوسیه با عنوان درشت نوشته شده بود:

مستنطق: عبدالقهار ولد عبدالحکیم مستنطق رتبه ده

متهم: محمد نذیر ولد محمد امین فارغ پوهنحُی انجنیری کابل

دوسیه ای بزرگ نبود؛ دربین آن درحدود بیست الی بیست وپنج ورق دیده می شد. با عجله صفحات آنرا از نظر گذشتاندم، به جز دوصفحه اول متباقی همه اوراق سفید بودند. به صفحه اول خیره شدم که آن؛ راپور تسلیمی اشیا و وسایل ام در روز دستگیری در خادششدرک بود. خط درشت در بین لست توجه ام را جلب کرد که نوشته شده بود: «یک جلد یاسین کوچک از جیب متهم بدست آمده است.» به صفحه دوم نگاه انداختم که آن؛ راپور سازمان حزبی پوهنحُی انجنیری بود که در آن از من به حیث یک مسلمان شعوری و محرک محصلین در اخلال دروس فلسفه (فلسفه مارکسیزم) نام برده شده بود.

با عجله دوسیه را بستم تا در جایش بگذارم اما چانس برایم یاری نکرد و مستنطق دوباره داخل اطاق گشت. وی با عصبانیت و فحش برمن حمله ور گشت و با بوتل یکه در دست داشت بر فرقم کوبید. با آواز ازهم پاشیدن بوتل شیشه یی، از سر و صورتم الکول (شراب) جاری گشت، دید از دیدگانم رخت بست و فرش بروی زمین گشتم. ریختن شراب بر زخم ها، طاقت ام را طاق ساخت و فریاد هایم فضای تعمیر را در خود پیچاند. ضربات پیهم از هرجهت وارد می شد و معلوم نبود که درکجا اصابت می کند. وی جنون زده شده بود و نمی دانست که چه می کند، میله آهنی که در کنج اطاق قرار داشت آنرا برداشته و بر من که در روی فرش در بالای توته های شیشه افتاده بودم حمله ور گشت. سعی می داشت تا ضربات اش در پشت و سُرین ام اصابت کند. همه چیز را احساس می کردم اما توان دفاع و ایستادن، از من رخت بسته بود. دیری نگذشت که میله آهنی را دور افگند و فریاد سرداد: اگر دست دیگرت سالم نمی بود تو هیچ وقت جرآت «دست آشوری» را پیدا نمی کردی! با عجله طرف میزش شتافت و بسته قلم های بیگ را برداشت و با زانو؛ خود را بالایم انداخت. تن نیم جان و وزن مستنطق بالایم، مجال تحرک را از من گرفت. با سرعت قلم ها را دربین انگشتانم قرارداده و شروع به فشار دادن آن بر روی فرش سمنتی نمود.

مرز های درد از اعضای بدنم بکلی از بین رفته بود، همه وجودم یکسان در حال ناله و فریاد بودند. در بیگناهی؛ خصلت ندامت، تضرع و زاری را نیز نداشتم تا از غضب وی بکاهد و کمی آرام گیرد. از جانبی دیگر فریاد های یاالله و الله اکبرم، غضب و قهر وی را چند برابر می ساخت. همچو گوسفندی در قربانگاه در حالیکه بر روی سینه ام زانو زده بو می تپیدم. دیگر حوصله اش به سر آمد و در حالیکه قلم ها را دربین پنجه هایم فشار می داد با سرعت، «نیم قده» خود را بلند ساخت و باضربه پای، محکم بر پنجه هایم کوبید. فقط توانستم که آواز شکستن پنجه هایم را احساس کنم. فریاد الله… چنان از اعماق وجودم بیرون آمد که مرز های سکوت ساحه بیرونی تعمیر را برهم زد و همه را به آنسو کشاند. دیری نگذشته بود که رابطه ام با بیرون قطع گردید و در فضای آرام و دور از درد و رنج بیهوشی پیوستم.

آغوش گرم و نرم مادرم مرا در خود پیچانیده و در عمق آرامش و آسوده گی فرو برده بود. احساس امن و راحتی می کردم، دیگر نه از درد خبری بود و نه از فضای رعب و وحشت. خود را در آغوش اش محفوظ و دور از خطر احساس می کردم. دستهای مادرم متواتر بر سرو صورتم کشیده می شد و بر زخم ها و درد هایم التهام می بخشید. آرام آرام خون دوباره در رگهایم جریان عادی اش را از سر می گرفت و دنیای ماحول دوباره برایم محسوس می گشت. احساس ام آهسته آهسته دوباره بر می گشت و از یک رویا به واقعیت می پیوست. دست های نوازشگر با آرامی و احتیاط در سر و پشت ام در نوازش بود. از عالم رویا بیرون آمده و چشمانم را باز ساختم.

… (منتظر بخش هفتم بمانید)

اړوند مطالب

ځواب دلته پرېږدئ

ستاسو برېښناليک به نه خپريږي. غوښتى ځایونه په نښه شوي *

Close