بسم الله الرحمن الرحیم
نوشتۀ: انجنیرمحمدنذیرتنویر،هالند
برگرفتهازکتاب «ازپلچرخیتاگوانتانامو»
بخش چهارم:
نظارتخانۀ (خاد) صدارت:
… بهبه!
پیاوه! بلی پیاوه کچالو، که تاهنوز مزه اش در دهانم است.
چندسال بدون مزد با وی کار کردم، تنها غذای چاشت و شب ام را می داد. خوش بودم که مانع درس ام نمی شد. چاشت زمانی که از مکتب برمی گشتم راساً به مسگری رفته، بعد از صرف غذا، تا شش شام در آنجا کار می کردم و زمان برگشت به خانه، پول نان شب ام را برایم می داد. با آن پول سه – چهار دانه نان خریده و به خانه برمی گشتم. شکر خداوند را که همان نان کفایت همه ی فامیل را می کرد. خلیفه مسگر انسان خوب و با دیانت بود. برای ما می گفت:
پسران ام! زمانی که دست و روی تانرا می شوید بجای آن وضو گرفته و از خدای تان یاد کنید، این زندگی به هیچ کس وفا نکرده و نمی کند، اما کار و زحمت تانرا فراموش نکنید. من هم زمانی که به منزل می رسیدم وضو گرفته و نمازم را می خواندم، اما بعد از صرف غذا به زحمت می توانستم درس بخوانم زیرا کار، بی حد مرا خسته می ساخت. زیادتر شب ها با کتاب مرا خواب می برد، اما با آنهمه خستگی، فکرم آرام بود، که همین علت باعث گرفتن نمرات بلند برایم شده بود. درجه ام همیشه بین اول تا سوم بود. دوازده سال دوره مکتب را با خلیفه مسگر کار کردم و درین رشته بسیار وارد گشتم. در حالیکه به بینی اش اشاره می کرد بیان داشت: بینی ام که کمی کج مانده در مسگری زخمی شده بود، از اینکه توان تداوی آنرا نداشتم به همان شکل جوش خورد.
علاقه زیاد داشتم تا داکتر شوم، نه از برای پولش بلکه از برای خدمت اش. احساسم با بسیاری فرق داشت. کمتر آرزوی پولدار شدن را می کردم، از زندگی مستمندان زود متأثر می گردم. درد آنها را خوبتر می توانم درک نمایم و به همین خاطر می خواستم داکتر شوم تا یک بخش از زندگی ام را از برای آنها صرف نمایم، اما متأسفانه در کانکور با تفاوت اندک این چانس را ازدست دادم و همان بود که «فارمسی» را انتخاب کردم. بدبختانه که اهمیت این رشته در کشور ما کمتر است و تنها به دوا فروشی خلاصه می گردد.
برایش گفتم که چنین نیست! پدر من نیز فارمسیست است اما او در رشته اش موفق بوده و مردم از ساحات مختلف کشور نزد وی جهت تداوی می آیند، دست خیر هم دارد و زندگی اش نیز خوب می باشد. در حالیکه تبسم بر لبانش نقش بست به داستان زندگی اش ادامه داد:
بعد ازین که محصل شدم برایم کار جدید پیدا کردم. دوا های نمونه را از شرکت های وارداتی به دوافروشی ها می بردم و از آن بابت، کمیشن می گرفتم. نمی شد که در پهلوی آن مسگری را نیز پیش برد، زیرا درسهایم زیاد و مشکل شده می رفت اما هفته دو ویا سه بار نزد استاد مسگرم می رفتم. در نزد او زندگی ام رونق بیشتر یافت، آرامش فکری نصیب ام گشت و عبادت ام منظم گردید. فکر می کنم که همین عبادت جرمم باشد وگرنه، نه فیودال هستیم و نه هم سرمایدار!
اشک در چشمان اش حلقه بست و ادامه داد:
بعضی اوقات دلم از برای خواهر کوچک ام سخت به درد می آید. ای کاش همین آرزویم برآورده می شد دیگر غمی نداشتم. وی از دوسال بدین سو اصرار داشت که لالاجان برایم یک بایسکل «دستدو» (مستعمل) بگیر که مکتب ام بسیار دور است. از اینکه توان اش را نداشتم برایش بهانه می آوردم که پیاده رویی برای صحت ات مفید است. اما برایش وعده سپاریده بودم،هر زمانیکه صاحب کار شدم از معاش اول خود برایت بایسکل میخرم. کارهم پیدا شد و بیست و پنج روز نیز کار کردم اما پیش از گرفتن معاش اولم، دستگیر و به اینجا کشانده شدم. اشک از دیده گان اش پائین ریخت و با آه سوزنده، دوباره تکرار کرد: «ای کاش همین آرزویم برآورده می شد؟»»
بلی! داستان حفیظ الله مرا چنان در خود مشغول ساخته بود که فراموش ام گشت تا بالای یک پای بی ایستم. دردهایم با داستان وی یکجا گره خورده بود و اشک هایم متواتر می ریخت. دفعتاً درمقابل ام مستنطق را یافتم. رنگ اش سرخ و غرق در نیشه الکل بود. تعفن دهنش چند برابر بیشتر از قبل گردیده و حتی فضای اطاق را پُر ساخته بود. با عصبانیتفریاد زد: «نگفته بودم که بالای یک لنگ ایستاد بمانی!؟» فکر کنم تاهنو حرف هایم برایت جدی نیست!؟ حالا چنان بلای سر ات بیآورم که درد های سابقه را فراموش کنی!
با عجله اطاق را ترک گفت. ترس و تشویش، هردو مرا فرا گرفت و ضربان قلبم چنان بالا گرفت که آوازش به آسانی احساس می شد. هنوز چند لحظه یی نگذشته بود که مستنطق با یک همکار دیگر اش در حالی که چوکی را حمل میداشتند داخل اطاق گردیده و چوکی را درست در وسط اطاق گذاشتند. با فریاد بلند صدا زد: «بشین که مانده گی ات برآید!»
به مجرد نشتن، هردو شروع به بستن دستهایم در «بازوان چوکی»شدند و متعاقب آن، پاهایم را در پایه های ضخیم چوکی با تسمه های ازقبل نصب شده بستند.
مستنطق به همکارش گفت: برو بچیش، دیگر کار نیستی!
بعداً برایم گفت: می دانی این چوکی از برای چیست؟ این چوکی برق است اما من نمی خواهم که زود از کار بی افتی! گفتهبودمکه«عذابکش»اتمیکنم!آخر سری گپ می آیی اما افسوس که خوده توته توته می سازی. هنوز هم دیر نشده است،بهتراستکهسرگپبیآیی!
گفتم: آیا من از حداقل حقوق برخودار هستم تا برعلیه اتهامات وارده جواب ارائه نمایم؟ این کی ها هستند تا من از آنها باید نام ببرم؟ اگر کسی را می شناسید و یا کسی حاضر به شاهدی بالایم است پس وی را حاضر نماید در غیر آن، چیزی از برای گفتن و یا نوشتن ندارم!؟
مستنطق با عصبانیت گفت: حوصله ام را بُردی؛ و با سرعت از اطاق خارج گشت. از وضع چنان پیدا بود که مرحله جدیدی شکنجه در شرف وقوع باشد. خود را به پروردگارم سپاریده و از وی طلب کمک گشتم؛ آرزو کردم که ناتوانی ام موجب قلمدادی دیگر افراد نگردد. مستنطق زود برگشت، و دَر را از عقب اش بست. چکش و گیرایکه بدست داشت در پیشروی پاهایم انداخت و بطرف میزش رفت. از روک (خانه) میز اش خریطه شفاف پلاستکی را برداشت و بطرفم آمد و با صدای بلند تکراراً می گفت: «شما اشرار به گپ نمی فهمید!»
بدون وقفه خریطه را بر سرم داخل ساخته و کناره هایش را از شانه هایم پائین کشید. در پیش پاهایم چارزانو زده ودر ناخن بزرگ پای راستم«گیرا» را بست. چکش را برداشت و به من نگاهی کوتاه انداخت. شاید منتظر عکس العمل من بوده باشد اما من چشم هایم را بستم و ذکر پروردگارم را ورد زبانم ساختم. ضربه محکمی بر نوک ناخونم وارد آمد و فریاد «الله…» از بین خریطه برفضای اطاق طنین افگند. شدت درد، هرآنچه از توان در بدنم بود، یکباره برانگیخت تا از جایم بپرم. اما تسمه های محکم، ضمن آنکه مجال حرکت را از من گرفته بودند، جریان خون را نیز دردستها و پاهایمسد گشته بودند.عدم جریان خون در اعضای بسته شده، آنها را کرخت و بیجان ساخته و همه وجودم را از حرکت بازمانده بود. شدت درد، حرارت بدنم را چنان بالا برد که در ظرف چند ثانیه خریطه پلاستکی را تفت و غبار بست. اشک های داغ از چشمانم در حال سرازیر شدن بود و با عجله نفس می کشیدم اما هوای داخل خریطه برایم کفایت نمی کرد. هرچند پاهایم کرخت و بی حس بود اما احساس می کردم که مستنطق تا هنوز در آن مصروف است. از شدت حرارت، داخل خریطه را یک قشر ضخیم تفت و غبار بسته بود که نمی شد به آسانی بیرون را مشاهد نمود. نفس کشیدن به اوج اش رسید و آهستهآهسته احساس کمی هوا می کردم. درین هنگام ضربه دومی بر ناخن بزرگ پای چپ ام اثابت کرد. فریاد «الله…»اینبار چنان پُرقدرت بود که خریطه را از سرم به دور افگند. این بار اصلاً احساس بستن گیرا را نکرده بودم. صبر و شکیبایی ام به یک سرعت برق آسا جایش را به ناتوانی و ضعف بخشید. دیگر رابطه ام با زمان قطع می شد.
بعد از مدت زمان ناپیدا، چشمانم دوباره باز گردید و خود را دوباره بالای چوکی در حالت بسته یافتم. لکه های بزرگ خون در مقابل پنجه هایم شکل یافته و قطره های خون تا فاصله های دور بروی فرش نمایان بود. درد هر اعضای بدن دوباره برایم محسوس می گشت و دندانم تاهنوز در برابر هوا از خود حساسیت نشان می داد. سرم را بلند کرده و به اطاق نظر انداختم و کسی را در آن نیافتم. متوجه تسمه ها گشتم که سست تر از حالت قبلی بود و جریان خون در آن به روال عادی اش برگشته بود. انگشتان دستم که از حرکت بازمانده بودند خواستم با دوباره حرکت دادن، آنها را به جای اصلی شان دوباره برگردانم. درد سیخ مانند بر عصابم وارد می شد اما بازهم، سعی بر باز و بستن انگشتانم داشتم. ناخنهای پای درحالی که قشر ضخیم خون آنرا پوشانیده بود، از وسط جدا گشته و توته های جدا شده، در کنج گوشت، آویزان بودند…
وجودم از شست پای تا فرق سر پُر از زخم بود اما تبسم بر لبانم نقش بست. اطمینان قلبی ام بالا گرفت و مطمئن گشتم که دیگر تنها نیستم وذاتی را با خود دارم که توان این همه صبر و مقاومت را برایم بخشیده و آرزویم را برآورده گردانید.
بلی! آنچه را که از بیرون می دانستم به یکباره گی از صفحات مغزم پاک ساخت که با این شگفت، باور های دینی ام از محدوده های عقلی به ماورای آن دست یافت.
پهره دار که از دهلیز می گذشت با دیدن من فریاد سرداد: «بهوش آمده، بهوش!»
فردی دیگری که وی نیز مستنطق بود داخل اطاق گشته و راساً در برابرم زانو زد و شروع به بازکردن تسمه ها نموده و گفت: چرا برخود اینقدر ظلم را روا داشتی؟ می شد که یک چند نام راست و یا دروغ را برایش می گفتی تا از شر اش در امان می ماندی؟ آن محصل فارمسی که درعین لست نام تان است، خود را به حالت تو نداخته است. با گفتن چند نام، خودش را راحت ساخت، و فعلاً آرام در خواب می باشد کهشاید به همین زودی ها دوباره به منزلش برگردد.
زبانم که تاهنوز قدرت حرف زدن را داشت، گفتم: منظور ات از همان محصل اشراف زاده و فیودال است که در خاد ششدرک باهم یکجا بودیم؟
دایی دلسوز که چند لحظه قبل نصیحت های پدرانه می کرد، نتوانست چهره اصلی اش را پنهان نگه بدارد و با قهر و عصبانیت گفت:
«زبان پُر نیش داری! حق اش بود که این حالت را بالایت بیآورد!»
به پهره دار صدا زده و گفت: ای ره می بری و به مسئول نظارتخانه گوشزد می سازی تا وی را در اطاق جداگانه نگهداری کند زیرا تحقیق اش تاهنوز ادامه دارد!
خودش رفت و پهره دار به تقلید از اسلاف اش با عصبانیت تام صدا زد: بخیز!!
با تمام نیرو خواستم تا برخیزم، هنوز قامتم راست نگشته بود که دست پهره دار محکم بر پشت گردنم خورد و با پنجه هایش از لباس هایم گرفته و مرابهطرفشکشاندهوگفت: «اگر رفته نمیتوانی که کش کرده ببرم ات؟»
پرسیدم: مستنطق هستی؟
گفت نی!
گفتم: اگر واقعاً چنین است، پس از این زندگی چه لذت می بری؟
شما و ما، همه در زندان زندگی داریم، با این تفاوت که شما زندانبان- و ما زندانیهستیم.
شما هر لحظه تان در کسب معصیت و گناه ست، درحالی که از ما برعکس آن، هر لحظه آن در ثواب و عبادت می باشد، پس چه حاجت بر تقلید از ظالمان؟ حداقل انسانیت را نباید فراموش کنیم؟
اما اگر حزبی هستی حرفی باتو ندارم. خداوند که توان صبر و استقامت این همه شکنجه را داد، ازین به بعد اش را نیز خواهد داد!
پنجه های عسکر آرام آرام باز شد و پشت یخن ام را رها کرد. صورت اش در حالی که از شرم بکلی سرخ گشته بود با آواز نرم گفت: بخشش باشد!
با تبسم گفتم: بخشایش الله نصیب ات باد که تاهنوز پند پذیرهستی!
با گام های پُر از درد و نیمه جان به کنار دَر نظارتخانه رسیدیم. عسکر صدا زد: «این زندانی را تسلیم شوید!»
ضابط ظریف از اطاق اش بیرون آمد و عسکر برایش گفت: آمر صاحب دستور داده تا این زندانی را در اطاق جداگانه نگهبدارید که تاهنوز تحقیق اش ادامه دارد!
ظریف با چهره زشت و تاریک اش برمن عمیق شده و گفت: فعلاً داخل اطاق من شو تا برایت جای پیدا کنم!
اطاق گلی سه ی در چهار متر با وسایل کهنه و کثیف. در کنج اطاق چپرکت اش با کمپل های عسکری و در وسط اطاق بخاری فرسوده آتشی که در بالای آن چای جوش دود زده سیاه قرار داشت. در چهار اطراف بخاری پیپ های خالی روغن قرار داشت که از آن بقسم چوکی کار گرفته می شد.
ضابط ظریف گفت: پیش بخاری بنشین تا کمی گرم بیایی و گیلاس ناشکن «قورزده» (چرک) را از چای پُر نموده و برایم پیش کرد. زمانی که گیلاس چای در دست چپم بود با زحمت پنجه های دست راستم را بدورش حلقه زدم تا اگر شود که کمی «تکور» (ماساژ حرارت) گردد. هنوز چای از گلویم پائین نرفته بود که پرسید: جرم ات چیست؟
گفتم: اجنت سی.آی.ای! بخاطری که از پوهنحُی انجنیری فارغ شده ام.
اشرار! بخاطری که یاسین شریف از جیب پیراهنم پیدا شده است.
با تعجب پرسید: از جبهه با سلاح نگرفتید؟
گفتم: از فاکولته انجنیری با کتابهای درسی گرفتار شده ام.
با عصبانیت گفت: پس چرا این حالت را بالایت آورده اند؟ من می روم تا برایت جایی پیدا کنم خودت چای ات را بنوش.
به اطراف اطاق اش نگاهی انداختم چیزی جز از چند «کند و کپر» نیافتم. تعجب کرده و از خود پرسیدم:
این چه نوع زندگی بوده می تواند که بخاطر بدست آوردن آن چهارصد چشم همنوع اش را کشیده، در بیرون از زندان با تغییر قیافه ظاهر می شود و به زادگاه اش که لوگر است قطعاً رفته نمی تواند؟
آیا وی از ظلم کردن لذت می برد، اگر چنین است پس چرا بامن همدردی می خواهد؟
آیا این خود یک نیرنگ جدیدی بوده نمی تواند؟
آیا غمخواری و تداوی یک زندانی مجروح در نزد همچو افرادی جلاد و در چنین محل پُر از کثافات، دور از طبیب و شفاخانه، خود یک نوع شکنجه بوده نمی تواند؟
این چه نیرنگیست، یکی با چهره ی زشت و دیگری با نقاب دلسوزانه ظاهر می شوند؟
آیا زندانیان زخمی حتی از حق پانسمان و تداوی نیز محروم اند؟
بلی! سوالات زیادی در ذهنم می گذشت.
قضیه در نظرم گنگ جلوه می نمود و با حدس و گمان هایم غرق در مشاجره بودم که ضابط ظریف به اطاق داخل شد و گفت:
بخیز! اطاق خالی نیست، فعلاً در مسجد باش تا روشنی شود.
پرسیدم: ساعت چند است؟
گفت: چهار صبح، تاهنوز زندانیان در خواب هستند.
پرسیدم: می توانم یکبار تشناب بروم و دست و روی خود را بشویم؟
هان! باز که خلاص شدی در مسجد که در اون کنج «پیاده خانه» هاست بیفتی! بعداً به پهره دار صدا زد:
«او بچه! اِی ره غرض نگیرین، بگذارید که تشناب خوده بره!»
از فرصت استفاده کرده تشناب رفتم، هرچند با آن معده خالی ضرورت نمی رفت اما خواستم تا وجودم را یکبار معاینه کنم. لکه های کوچک سفید بدنم نمایانگر زخم های کلی بدن ام بود و همه خون گره کرده بودند. در صحن حویلی آفتابه های رنگه رنگه پلاستکی قرار داشتند؛ یکی از آنها را برداشته و آب پُر کردم. هوای سرد بهاران با سردی آب یکجا شده، درد زخم ها را چند برابر شدیدترساخت. ناخن های نیمه آویزان با هر تماس، سیخی بر اعصاب ام وارد می ساخت. زمانی که زخم های صورتم شسته شد، احساس پندیده گی در بالای چشم و لبانم را نمودم. آب سرد کبودی انگشتان دست راستم را چند برابر ساخته و چنان پیدا بود که مفاصل آن ازهم جدا شده باشند؛ با آنهم وضو گرفته بطرف مسجد روان شدم. در کنج حویلی بین دو «پیاده خانه» خالیگاهی بود که روی آن سمنت شده بود. از پهره دار بالای بام پرسیدم که مسجد کجاست؟ گفت همین جا را مسجد می گویند. در صبحگاهان زود، نمازم راخوانده و در کنار صفه بر دیوار پیاده خانه تکیه زدم. صبح سرد بهاران با لباس های نازک و صفه سرد سمنتی، تن پُر دردم را بخود پیچاند تا آنکه آرام آرام بجایم لغزیدم و به خواب عمیق فرو رفتم.
بستر گرم و نرم مرا چنان در آغوش اش کشاند که ارتباط ام با بیرون بکلی قطع گردید. دیگر از سردی و درد خبری نبود، آرامآرامگرمی ام بالا می گرفت تا سرحدی که احساس کردم که وجودم از عرق تر گشته است؛ تا آنکه…
… (منتظر بخش پنجمبمانید)
