نگاهی به کرانه ها

نویسنده: قاری اسحق موحد
وقتی به کرانه ها می نگرم، فکرم مرا به عمق دره ها و بلندی های کوه ها می برد، و صفوف مبارزان حقیقی را می بینم که در حال گسترش است، لشکر آزادی و نیروی نجاتبخش بشریت دارد تقویت می گردد، پس امیدهایم بیشتر می گردد و به افق درخشان که عنقریب طلوع می کند و در حال چشمک زدن است دل می بندم، افقی که عزت را در پرتوش می جویم و سربلندی را در تارکش می پویم.
آری!
افقی درخشانی طلوع نموده و ماهی از پشت تاریکی ها سر کشیده است و روشنای یی در خلوتکدۀ تاریکم جا افتاده، ولی نه … امیدم خیلی بیشتر و توقعاتم خیلی بلند است، هرچه، کسی را که آرزویش بلند است، طوریکه شاعر گوید:
إذا غامرت في شـــــرف مـروم :: فلا تقنع بما دون النـــــجوم
فطعم الموت في أمـر حقــــــير :: كطعم الموت في أمر عظيم
معنای شعر: {اگر در پی حصول بزرگواری به راه می افتی، پس جز به ستارگان( بلندترین عزت و شوکت) قانع مشو، زیرا چشیدن لذت مرگ در کار حقیری به مانند چشیدن آن در یک امر بزرگ می باشد(پس به ناچیز راضی مشو و بزرگ را بگزین)}.
نباید به ناچیز ها راضی شود و به اندک ها قناعت کند، نباید دل به خاک و خاکستر بندد و به سوی پستی راه بپیماید، باید به بلندی ها عروج کند و با عرق ریزی خود را به منزل مقصود برساند، زیرا طوریکه امام فقیه و شاعر خوش قریحه امام شافعی رحمه الله می فرماید:
بقدر الکد تکتسب المعالی :: و من طلب العلی سهر اللیالی
تروم العلم ثم تنام عنها :: یغوص البحر من طلب اللآلی
ترجمۀ: «به قدر زحمت و تلاش بزرگواری کسب میشود، (بدون شک) کسیکه در پی بزرگواری است شبها را به بیدار خوابی سپری میکند(آرام نمینشیند و سعی مینماید).
در پی علم به راه می افتی سپس از آن (کسب و حصول) آن غفلت میکنی، ( متوجه باش ای برادر!) کسیکه مروارید میخواهد به ژرفنایی بحر غوطه ور میشود(زیرا در کناره های دریا جز سنگ های سیاه که آب به آنها رنگ خاصی داده، چیزی با ارزشی دیگری یافت نمیگردد)».و درین راه از هیچ چیزی ترسی و هراسی نداشته باشد، طوریکه حنظلۀ بادغیسی شاعر پارسی گوی می گوید:
مهتری گر به کام شیر در است:: شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه:: یا چو مردانت مرگ رویاروی
نه. نباید ترسید، باید به پیش گام گذاشت، باید عقبه ها را پیمود، باید به بلندی ها صعود کرد، تا بر شاخۀ دست نخورده و میوۀ دست نارسیده بدست آورد و تا در اوج عزت خیمه زد و تا عزتمند و آزاد زندگی نمود، اینجاست که معنای حقیقی زندگی و عزت حقیقی برایت معلوم می گردد، از میوه اش می چشی، از زلالش سیراب می گردی و زیبایی هایش را با تمام حواست حس میکنی.
کلمۀ آزاد، فکرم را به سوی دیگر برد، نمیخواستم درین باره چیزی بگویم، ولی چه بسا که از گپ گپ خیزد. آزادی نه به مفهوم غرب زده ها و روغن شده ها در آرایش خانه های غربی و غوطه داده شده ها در لجنزار افرنگیان، بلکه آزادی به معنای حقیقی کلمه و به معنایی که با اسلام سر مخالفت نمی گیرد و از چارچوبش بیرون نمی گردد.
آزادی خیلی کلمه زیبا و شنیدنی است، هرکسی به آزادی عشق می ورزد و آنرا دوست می دارد، و چه بسا تلاش های تا سرحد مرگ به خاطر حصول آنرا به خرچ میدهد، زیرا آزادی حقیقی بود که بندگان را از عبادت مخلوقات به عبادت خالق و از تنگنایی دنیا به فراخنای آخرت سوق داد، امت جاهل و بادیه نشین وقتی آزادی را فرا گرفتند و آنرا با مفهوم حقیقی اش درک کردند، اکثریت نقاط جهان را در کمتر از نیم قرن به زیر سلطۀ اسلام آوردند و درس های نیکی، جوانمردی، عزت، مروت، شفقت، دلاوری، بی نیازی، سرسپردگی و …. را به اهل آن آموختاندند. اما افسوس که این کلمه را دشمنان بشریت چون سایر اصطلاحات در کارخانۀ استعمار گرایان دست سازی نمودند، از قدرش کاستند، معنایش را چون سایر اصطلاحات تحریف کردند و برایش معنا و مفهومی تازه ای دادند و آنرا توسط رسانه های دجال صفت خود به مردم به شکل وارونه تبلیغ کردند. به هر صورت نمیخواهم درین باره بیشتر بگویم، چون این نوشته حیثیت یک پارچه ای ادبی را دارد تا یک مقاله علمی، پس همینقدر کافیست.
به نصوص قرآنی خیره میشوم و به وعده هایش ایمانم راسختر میگردد، در باغچه ای احادیث معطر رسول الله می نیشنم و نسیم خوشگوار آن چنان نشیط، خوشحال و راحتم می سازد که انگار امت اسلام اصلا رنجی ندیده اند، به ظلم طاغوتی گرفتار نیامده اند، توسط بمب های مختلف النوع دشمنان بشریت همه روزه خورد و خمیر نمیشوند، طفلکان معصومش و زنان عفیفه و پاکدامنش و پیرمردان با ایمانش هدف شلیلک گلوله های آنها قرار نمی گیرند، انگار که مدرسه هایش به خاک یکسان نمیگردد و انگار من از این همه غم ها و تراژیدی ها چیزی نشنیده ام…
یا الهی ! چقدر دل شیفته ای محبت تو و غرق کرنشت و دلباخته ای سخنانت است، سخنانت دل را آرامش می بخشد، رنج ها را می زداید، امراض و تکالیف را بر طرف می سازد و شجاعت و غیرت را در انسان ازدیاد می بخشد. اینجا مفهوم این آیت به انسان خوبتر واضح می گردد: {فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ}ترجمه«روي خود را خالصانه متوجّه آئين (حقيقي خدا، اسلام) كن. اين سرشتی است كه خداوند مردمان را بر آن سرشته است. نبايد سرشت خدا را تغيير داد ( و آن را از خداگرائی به كفرگرائي، و از دينداری به بيدينی، و از راستروی به كجروی كشاند). اين است دين و آئين محكم و استوار، و ليكن اكثر مردم (چنين چيزي را) نميدانند.» این آفرینش همان ذات است که دل را با فطرت اسلام آفرید و آرامش آنرا در سایه سار آن قرار داد.
خیره شدن در طبیعت چیزی بیهوده و بیجا و بی فائده نیست، طبیعت همان کتاب مفتوحی است که الله عزوجل انسان را به فکر و اندیشه در آن امر نموده است. درین کتاب رنگارنگ ها را می بینی، عجائبات را مشاهده می کنی، شگفتی ها را نظاره می نمایی و به بزرگی خالق آن متیقن و باورمند می شوی.
پس باید به این کتاب مفتوح نگاه کرد، در عجائباتش تفکر نمود و به ویژه در جهان انسان خیلی ژرف اندیشید تا برایت چیزهای که قبلا نمیدانستی نمایان گردد و به بزرگی پروردگار باورمند گردی، به بازگشت عزت به مسلمانان متیقن شده و به سربلندی اهل اسلام در آینده ها نه چندان دور ایمان قاطع و جازم پیدا کنی.
آه ! در روزنه های امیدم چیزهای عجیبی به چشم میخورد، هر یکی معنای و مفهومی دارند، اما کاش میشد همه را در صفحات کاغذ با رنگ نی می نوشت، تا با بار بار خواندن آنها شور و شوق جداگانه به روح دست میداد، اما دریغا که این کار محال می نماید و امکان را برایش سراغی نیست. زیاده روی کردم اینجا این نوشته را با شعری از استاد ادیب سیدقطب که با نگاهی به کرانه ها و تفکری در آفریده های باورمندی خود را به طلوع خورشید سعادت به نسل معاصر خود بیان میکند، به پایان می رسانم، وی می گوید:
أخي ستبيد جيوش الظلام :: ويشرق في الكون فجر جديد
فأطلق لروحك إشراقها:: تری الفجر يرمقنا من بعيد
برادرم! (غمگین مشو، دل را از دست مده، میتقن باش!) به زودی لشکریان ظلم و تباهی نابود می گردند، و در جهان بامداد و سپیده دم جدید طلوع می کند، پس برای روح خود، شور و عشق و شيفتگيهايش را آزاد كن، آنگاه همان سپيدهدم را میبينيی كه از دور به ما مینگرد و چشمك میزند. پایان


