آنگاه که آفتاب پرتو افگن شد!

نجیب خاوری
آنگاه که تاریکی های تعصب، تحزب، خونخواری و برادرکشی فضای نیلگون افغان زمین را فرا گرفت، ، هر طرف صدای دل خراش قطاع الطریق بود که به گوش مسلمانان می رسید و خشم خود را روی مظلومان می ریختند و انفاس کثیف شان را که با ظلم و قساوت و سنگدلی آمیخته بود، به روی مردم می پاشیدند.
یک طرف صدای زنان مظلومی بود که به فراق دلبند و دلدار و همسران شان می گریستند و یاد از گذشته ها می کردند و آینده ای فرزندان شان را پر از خطر میدیدند، و فکر شان را چگونگی یافتن لقمه نانی به خاطر زنده ماندن، مصروف داشته بود.
آنطرف صدای مادری بود که روی جسد یخ بستهء پسرش که توسط قطاع الطریق قصابی شده بود، غریو گرفته بود، می نالید و قطره قطره اشکانش مروارید وار به زمین می ریخت و برای هلاکت قاتل فرزندش بد دعا ها میکرد.
آن سوی دیگر سیاه پوشان دیگری صف بسته بودند و جنازه های برادران و خویشاوندان شان را لحظه شماری میکردند، آری جنازه های که هیچ روزی از شمار شان کاسته نمیشد و بازار تابوت فروشان کما کان گرم و گرمتر بود.
آنطرف پدری نوحه سر داده بود و به یاد پسر جوان دلبندش غم میخورد، حسرت میکرد و می نالید. اما غصه های که به ژرفنای قلب برادران رخنه کرده بود و آنرا متألم و دردمند ساخته بود، حسابی نداشت و کتابی جز کتاب رب العزت یارای شمردن آن درد ها را ندارد.
آتشفشان تفنگسالاران خونخوار نه تنها که تاکستان امیدها را سوخته بود و بهار آرزوهای مادران و پدران را خزان کرده بود، بلکه آتشی هم به خرمن سرمایه داران افروخته بود و آنرا چون مار که خوراکی را می بلعد و لحظه ای میخورد و لحظه ای به خود پیچید، میخوردند و مستی و عیاشی و فحاشی میکردند. این آتش به عزت و کرامت ها دسترسی پیدا نموده بود و دختران عفیفه به خاطر حفظ عزت و آبروی خویش از بلند منزل ها خود را به کام مرگ می انداختند.
بلی! در همان مقطع زمان، عارضی با تحمل صد مشکل به دربار حاکم نام نهاد وقت می رسد و عریضه اش را با یک عالم ترس و هراس پیش می کند، محتوای نامه اینست که یکی از قومندانان مربوط به حاکم وقت خانمش را به پوسته برده و بر وی تجاوز کرده است، وی گریه کنان می خواهد که به داد من برسید، اما حاکم که سال ها مردم را به نام اسلام و شریعت فریب داده است با خونسردی دست به قلم می برد و با لهجهء محلی اش می نویسد : « قومندان صاحب زنش را بته » سپس نامه را به عارض می دهد، این گونه غم ها، دردها و بی عدالتی ها به گلوی های خشکیده افغانان مظلوم زهر می ریختند.
این وضعیت در زیر درفش حکومتی بود که رهبران آن چند مدت پیش بر سر (حکومت بر منهج خلفاء؟) و یا (حکومت بر منهج رسول الله؟ ) سر می شکستند و گریبان پاره می نمودند. مال، دارایی ها و سرمایه ها تاراج شدند، پول ها به سرقت رفتند، کشت و زراعت به آتش کشیده شد و هر نقطه این ملت را حاکمان خاص و متعددی اداره میکرد که قوانین اداری این ظالمان همه متفاوت و مختلف بود و ممکن است این حالت را تنها در عهد جاهلیت در یکی از نقطه های زمین سراغ داشت و یا هم شاید قطعا موجود نبود، عهدیکه قلم از نوشتن مظالم آن می شرمد، اشک می خشکد و کاغذ در هم می پیچد، اما تاسف بر اینکه همهء این جنایات در ادارهء صورت می گرفت که ثمرهء جهاد یک دههء افغان ها بود و رهبر آن « یک فرمانده بزرگ جهادی » بود.
مردم گمان داشتند گویا این شب تاریک سحری ندارد، اما زمانه آهسته آهسته حرکت داشت و کشتی زندگی لرزان لرزان به پیش می رفت، نا گهان برقی به چشم خورد، مردم با دل پژمرده نگاه کردند، ترسیدند مبادا مصیبت دیگری در راه باشد، اما نه، این بار روشنی بود که اطمینانی را به دل ها راه داد و مردم برای طلوع آفتاب زندگی امیدوار شدند، آنها گویا این شعری را که شهید سید قطب خوانده بود زمزمه می کردند :
أخي ستبيد جيوش الظلام / ويشرق في الكون فجر جديد
فأطلق لروحك إشراقها / تری الفجر يرمقنا من بعيد
برادرم! (غمگین مشو، دل را از دست مده، متیقن باش) به زودی لشکرهای ظلم و تباهی نابود می شوند و در جهان سپیدهء تازهء صبح طلوع می کند، پس آزاد کن، شور و عشق و شیفتگی های روح خود را، ( آنگاه ) همان سپيده دم را میبينی كه از دور به ما مینگرد و چشمک میزند.
آری! نسیم ایمان می وزد، اگرچه به گفتهء علامه ابوالحسن ندوی گاهی توقف کوتاهی داشته می باشد، وی در کتاب (اذا هبت ریح الایمان) می نویسد : « نسیم بهار ایمانی پس از توقفهای کوتاهی در طول تاریخ وزیده است، گاهی برای مدت کوتاهی و گاهی بهار طولانیتر داشته است. به هرحال هیچ خزانی بیبهار نبوده است ».
همان بود که آفتاب تابان از آسمان قندهار سر بر آورد و در مدت کوتاه سراسر افغانستان را فروزان ساخت، انقلاب عظیمی در سطح زمین رونما گشت، نقطهء عطفی به میان آمد و تغییرات بزرگی مشاهد شد، خداوند تعالی افتخار نجات مسلمان های مظلوم را از آنِ ملا محمد عمر مجاهد (رحمه الله) نمود و قیادت مسلمانان را به وی ارزانی داشت، بلی، آن مرد اندیشمند که همواره برای اسلام و مسلمان ها می اندیشید.
به فضل و مرحمت پروردگار، وی در مدت کوتاهی گلیم سیاه تنظیم پرستی را جمع نمود و خیمه های متعفن قدرت خواهی، قوم گرایی و زبان پرستی را آتش زد، او پس از صد سال توانست مفاهیم و تعالیم فراموش شدهء اسلامی ( به ویژه ولاء و براء ) را زنده بکند و بنیاد کاخ پرشکوه امارت اسلامی را در سرزمین افغان بگذارد و یاد قرن های عزت و شکوه مسلمانان را تازه بکند، مسلمان های مظلوم و مهاجر را در آغوش امارت اسلامی جا داد و به لیلام نگذاشت و نفروخت، بلکه دولت و جکومت خود را قربان آن ها نمود و به زبان حال می گفت : در صورتی که مسلمانان را حفاظت و حمایت نتواند، زندگی فقیرانه و کلبهء غریبانه در مناطق دور افتاده و کوهستانی بهتر است از زندگی در کاخ های زیبا و مجلل کابل و قندهار.
او با مهاجرین نهایت علاقمند بود و آنها را بسیار دوست داشت، احمد موفق زیدان (خبرنگار الجزیره) می گوید: « همواره سخن اسامه بن لادن را به یاد می آورم، وقتی ملا محمد عمر-رحمه الله- از او خواسته بود تا از اظهار نظر و تصریحات زیادی خودداری کند، شیخ اسامه (رحمه الله) در پاسخ گفته بود : پس زن ها و اولادهای خود را نزد شما می گذاریم و خود ما به سرزمین وسیع الله -عزوجل- سفر می کنیم. ملا عمر چارهء نداشت جز اینکه بگوید : مرا هم همرایت همسفر بگیر. در عین حال هر دو به گریه شروع کردند، این بیانگر کیفیت محبت و مودت آنها با یکدیگر است ». این حکایت معناهای بزرگی دارد که تنها اصحاب خرد به آن پی می برند.
بلی! او آفتاب تابانی بود که هر طرف پرتو افشانی می نمود، مختصر باید گفت که او مردانه وار زیست، مردانه وار حکومت کرد، مردانه وار رزمید و مردانه وار از جهان رحلت نمود.
رحمه الله تعالی



