شیخ دالری

راشد مبارز
می رسد دستور نو هر لحظه از کاخ سفید !
گه رسد فـــرمان صلح وگاه از جنگ شدید !
گاه گوید، می کَشم نیروی خود را زین دیار
گاه گاهی می کنـد، اعـــــزام نیروی جدید !
گاه گوید مرش کن توپ خانه را بر مدرسه
گاه گوید شهـــر را چون کور بمباران کنید !
می کند اجــرا غلامان حکم اورا مو به مو
صد برابر بیشتـــر از حکم یزدان مجیـــد !
گر میان نوکران بر پا شود آشــوب و جنگ
با ورود ” جان کری” جنجال گردد ناپدید !
از غـــلامی ِ اجیــــران نبـوَدم اندوه لیـــک
با تأسف “شیـــخ” را هم با زر ودالر خرید !
قلب شیخومسخ گشته بس که ازعشق دلار
بیخردبادست خودامضای کفرش راکشید !
جنگ نامشروع خوانَد شیخ این پیکار پاک
قلب شیخ ازحب دالر گشته بدبوی وپلید !
آنکه سردرراه حق دادشیخ گویدفاسق ست
همرکاب مشرکین راشیخ می خواندشهید !
کودک معصوم من صدپاره شد باتیغ غرب
شیخ کور دالــری این صحنه را گویا ندید !
راشدا این شیخ را دیدی اگر هر جـــا بریز
در دماغ وگوش او ده لیتر تیزآب و اسید !
1439/11/17 هـ ق



