
از آشنایی تا جدایی (بخش هفتم)
بسم الله الرحمن الرحیم
نوشتۀ: انجنیر محمد نذیر تنویر، هالند
برگرفته از کتاب «از پلچرخی تا گوانتانامو»
و بازهم «خاد» صدارت:
آغوش گرم و نرم مادرم مرا در خود پیچانیده و در عمق آرامش و آسوده گی فرو برده بود. احساس امن و راحتی می کردم، دیگر نه از درد خبری بود و نه از فضای رعب و وحشت. خود را در آغوش اش محفوظ و دور از خطر احساس می کردم. دستهای مادرم متواتر بر سرو صورتم کشیده می شد و بر زخم ها و درد هایم التهام می بخشید. آرام آرام خون دوباره در رگهایم جریان عادی اش را از سر می گرفت و دنیای ماحول دوباره برایم محسوس می گشت. احساس ام آهسته آهسته دوباره بر می گشت و از یک رویا به واقعیت می پیوست. دست های نوازشگر، با آرامی و احتیاط در سر و پشت ام در نوازش بود تا آنکه از عالم رویا بیرون آمده و چشمانم را باز ساختم.
خود را دوباره در روی صفه و در آغوش گرم آفتاب با نوازش دستهای دوستم حفیظ الله یافتم. رخسار اش را تر و چشمان اش را سرخ یافتم، با آواز گره خورده و آرام اش پرسید:
کسی بالایت شاهدی داده است؟
با سرم اشاره دادم که نی؟
آیا سندی بالایت پیدا کرده اند؟
بازهم اشاره دادم نی!.
پس چرا این حالت؟؟؟
پهره دار در کنار صفه ظاهر گردید و با عصبانیت صدا زد:
«بخیز او بچه! نوبت ات سوخت و دیگر حق رفتن به تشناب را نداری، زود به اطاق ات برگرد!»
دستی بر صورتم کشید و با چشمان پُر از اشک، راهی سلول اش گشت.
چشمان پُر اشک وی و چشمان پُر اشک احمد، گره سینه ام را باز ساخته و برای خالق ام سیل آسا گریستم. هرچند دهان بسته، و زبان بی حرکت بود؛ اما سینه ام بی باکانه چنان رازونیاز را با خالق اش باز کرده بود که تنها چشمانم با آب دیده هایش توانمندی تمثیل آنرا بر روی صفه داشت. بلی صفه نظارتخانه صدارت از دیده گانم کمتر فاصله داشت و با تماس بازویم؛ سایه سرم را در خود شکل داده بود. رویم بطرف دیوار و پشت ام به سمت آفتاب خلوت گاهی را بوجود آورده بود که خود را در آن تنها وتنها با آفریده گارم احساس می کردم. از همه بریده بودم، اما در حضور وی همه را با خود داشتم.
صفه در بین بازوانم تر شده می رفت و من تا هنوز در گریستن بودم. گریستن نه از برای خودم، بلکه از برای هزاران جوان نامراد کشورم. رفته رفته خود را سبک و سبکتر احساس می کردم و اطمینان قلبی ام بیشتر می گشت. باور هایم به حقیقت شکل می یافت و خود را در پناه ایزدم استوار و دور از درد می یافتم.
پایم تکان داده شد و به خود آمدم. در کنار صفه ضابط ظریف را با یک بشقاب نان یافتم. در حالیکه دیده هایش بر تری صفه گره خورده بود گفت: برایت نان آورده ام! راستی انگشتان ات که از جایش جدا شده بودند، آنها را من بجایش آورده و بستم. حالی نان ات را با اطمینان بخور این نان خودم است.
پرسیدم: می توانم بفهمم که چرا با من همدردی داری؟
وی پس از یک سکوتی گفت: اینرا تا هنوز خودم نیز نمی فهمم و آنجا را ترک گفت!
به غذا نظر انداختم و بدون کدام تردیدی آنرا با دست نیمه جانم بطرف خود کشیدم. احمد با اشاره اش در مقابل دیده هایم ظاهر نگشت. دیگرگونی و تغییری عجیبی را در خود احساس می کردم. تفکر، شک و دودلی جایش را به گواهی قلب داده بود؛ چیزی که در حیات 23 ساله ام کمتر به آن توجه داشتم. انگشتان دست راستم به مشکل بازوبسته می گردید اما بدیل دیگر نداشتم. انگشتان دست چپ در حالی که از کار افتیده بودند، تمام بازو را نیز بی حرکت و فلج ساخته بودند. خود را به مشکل از جا بلند ساخته و بدون آنکه منتظر اجازه پهره دار بمانم بطرف نل آب که در سمت شرقی محوطه قرار داشت رفتم. خواستم دست و دهنم را بشویم اما قلبم گواهی به وضو داد. به مشکل با یک دست وضو گرفته و دوباره بسمت صفه روان شدم.
شراب و خون با مخلوطی از خاک، شکل و رنگ لباس هایم را بکلی عوض ساخته، و بخود شکل و رنگ لباس های احمد را داده بود. از سر و صورتم خبری نبود که در چه وضع و حالتی قرار دارد. با صرف غذا کمی دم در وجودم دوباره دمید و متوجه ماحول ام گشتم. از تیراندازان بالای بام پرسیدم که امروز کدام تاریخ است؟
گفت: نهم ثور!
باورم نمی شد که این مدت را در بیهوشی سپری کرده باشم. واقعاً اگر چنین بوده باشد پس چرا مرا به شفاخانه انتقال نداده بودند؟ نکند که شفاخانه ایشان همین اطاق های کثیف صدارت و پرستار شان ضابط ظریف باشد؟ و یا این هم برای هرکسی میسر نیست؟ اگر فردی در زیر شکنجه تلف گردد آیا کسی در نزد مقامات بالا، جوابده خواهد بود؟
از تصورات، خود را بیرون کرده و به راز و نیاز غطه ور گشتم زیرا کمتروقت میسر می شد تا با وضو نماز را ادا کرد. از نمازم لذت می بردم زیرا کمتر وقت چنین حالت به من دست می داد. هرچند لباسهایم با قشر ضخیم چرک و خون پوشانیده شده بود و تنم را یکماه آب نرسیده بود اما اثری از بوی بد و تعفن احساس نمی شد، که این هم نکته قابل عطفی بود که باور های عقیده تی را «بارورتر» می ساخت و انسان را از رابطه ها به ضوابط می کشانید. اما درد، گاه و بیگاه پرده یی این ضوابط را ازهم می گسست و انسان را دوباره به ماحول اش می کشاند.
دلم از برای احمد می تپید و حواس ام از او بر نمی گشت. نمی دانم که وی با زخم های عمیقتر اش در چه حالتی باشد؟ بر کناره صفه خزیده بودم تا اگر نمای اطاق اش برایم پیدا باشد، اما از وی خبری نبود. هوا تاریک و تاریکتر می شد و گرمی هایش را نیز باخود می برد. در قلب شب که شاید قیود شبگردی نیز نافذ بوده باشد نقل و انتقالات زندانیان صورت گرفت، از خواب بیدار شده و خود را برکنار صفه کشاندم. به اطاق احمد نظر انداختم و با تعجب دَر اطاقش را باز یافتم. گمان تشناب رفتن اش را زدم و چشمان ام را به آنجا دوختم تا اگر برگردد؛ ولی از وی خبری نبود. باز گمان بردم که وی را برای تحقیق برده باشند اما از خود پرسیدم که از کجای وی تحقیق خواهند کردند زیرا در وجودش اصلاً چیزی باقی نمانده است؟
تنم تکان خورد و از جایم پریدم: نکند که احمد را برای اعدام برده باشند؟
چرا دَر اطاقش باز است؟ چرا؟
سردی صفه درد هایم را بالا برد و به خود برگشتم. وجودم را چملک و بهم پیچانیده بودم تا اگر شود حرارت بدنم را حفظ نمایم. سردی هوا از یکسو و چرت احمد از جانب دیگر، خواب را از چشمانم ربوده بود. آرزوی برآمدن آفتاب را داشتم تا دوباره در آغوش گرم اش مرا نوازش دهد. از داخل اطاق ها و خزنده گانش نیز خاطره ی خوش نداشتم، آنها نیز همچو مستنطقان در مکیدن خون بی ارزش زندانیان «بی باک» بودند.
نیمه یی از شب رسیده بود و تاهنوز، خواب بر دیدگانم راه نیافته بود. همه جا را سکوت مطلق شب در خود فرو برده بود. آواز «شرفه پای» برایم نزدیک و نزدیکتر می گردید تا آنکه ضابط ظریف را بر بالای سرم یافتم. نیمه بیدار و نیمه خواب سرگردان در گشت بود. این که چرا در قلب شب بستر آرام خواب را ترک گفته و شوق گزمه بالایش زده بجز از عذاب وجدان چیزی دیگر بوده نمی توانست.
با خود گفتم:
اگر ما از درد جسم بیداریم، آنها از درد وجدان بیدارند؛
اگر ما همچو زندانی در زندانیم، آنها همچو زندانبان در زندان اند؛
اگر ما را از اجتماع دور ساخته اند، آنها در اجتماع راه ندارند؛
اگر ما از برای آزادی جان می دهیم، آنها از برای وابستگی جان می دهند…
پس کدام یک بهترست!؟
زمانیکه ظریف مرا بیدار و چملک در کنج صفه یافت گفت: بخیز! اطاق خالی پیدا شده است!
سردی دوامدار همه یی مفاصل ام را بسته بود. با آرنج هایم هرچند سعی داشتم تا از جا بلند شوم اما موفق نشدم تا آنکه با همکاری وی برخاسته و با گام های کوتاه به عقب وی راه افتادم. تصادفاً دوباره مرا به اطاق قبلی آورد. با عجله به داخل اطاق نظر انداختم اما احمد را در آنجا نیافتم. هنوز ظریف دَر را از عقب ام نبسته بود که صدا زدم: می دانی که زندانی قبلی چه شد؟
ضابط ظریف برگشت و با نگاه های قهرآمیز اش گفت: جهت تداوی به چهارصد بستر انتقال یافت!
گفتم: پس چرا مرا نی؟
ظریف در حالی که پشت اش بطرف من بود تا اطاق را ترک گوید گفت: زخم های وی عمیقتر بودند!
خاطرم نسبی از برای احمد آرام گرفت، اما دلم پیهم گواهی بد می داد تا آنکه وجودم آهسته آهسته گرم آمده و به خواب فرو رفتم.
با آغاز وقت رسمی، خواندن اسمای زندانیان دوباره از سرگرفته شد و از خواب بیدار گشتم. هر لحظه در انتظار شنیدن نامم بودم و صدا ها از دور، همچو نامم بگوش می رسید تا آنکه نزدیک می شد. سعی می داشتم تا روحیه ام را بالا نگه بدارم اما وجودم از حالاتی را که گذشتانده بود، خود بخود عکس العمل نشان می داد. ضربان قلب چنان سریع و سریعتر می گشت تا آنکه به آسانی می شد آنرا شنید. در واقعیت این هم یکی ماهرانه ترین شیوه های شکنجه بود؛ که تا نصف های شب ادامه می یافت، و در درازمدت باعث امراض روحی وقلبی زندانیان می گشت.
با گذشت چند روز محدود؛ وجودم معجزه آسا دوباره جان می گرفت، و به راحتی میشد بر پاهایم بی ایستم اما شدت زخم های بزرگ تاهنوز بر جایش باقی بودند. لباس هایم برای بیننده تکان دهنده بود، نمی شد در آن نکته ی را پیدا کرد که نمای رنگ اصلی اش را ظاهر سازد. با دستمال کوچک که داشتم در هر نوبت تشناب سعی می کردم تا آنرا خوب شسته و اطراف زخم ها را پاک سازم.
روزی دَر اطاق باز گردید و پهره دار بایک خریطه داخل شد و گفت: کالایت را تبدیل کن و کالای چرک ات را دربین خریطه بگذار و از پنج دقیقه زیاد وقت نداری!
پرسیدم: می شود که یک آفتابه آب گرم برایم بیاوری تا زخم هایم را پاک کنم وگرنه لباس هایم دوباره خون آلود می شود؟
وی گفت: من صلاحیت این کار را ندارم، یکبار می پرسم و دوباره برمیگردم!
چند لحظه بعد پهره دار دوباره برگشت و گفت: بیا در صحن حویلی آب گرم را در آفتابه برایت گذاشته ام. از موقع استفاده کرده تشناب ام را نیز رفتم و بعداً شروع به شستن زخم هایم نمودم. پهره دار یک صابون «رِن» آبی رنگ را نیز برایم آورد. همه فعالیت هایم با یک دست بود، و آفتابه را درحالیکه در روی زمین قرار داشت با آرنج چپم؛ پائین و بالا می بردم. زخم های سر، که عمیقتر بودند از رسیدن آب به آن می ترسیدم تا مبدا چرک گیرند. دستمال کوچکم را نمناک ساخته و سروصورتم را پاک می کردم و هر باریکه رنگ اش تغییر می یافت آنرا باصابون شسته و بعد از شپلیدن، دوباره استفاده می کردم. با تمام شدن آب گرم، آفتابه را از نل یکه در صحن حویلی قرار داشت پُر ساخته و وضو گرفته دوباره به اطاقم برگشتم. با تعجب لباس های افغانی خود را دربین خریطه یافتم. حدس و گمان هایم به حقیقت مبدل گشت. دانستم که رنج و مشقت فامیل در بیرون کمتر از درد و شکنجه من در داخل نیست. مادرم با حالت زار و چشمان پُر از اشک، در مقابل دیدگانم ظاهر گشت ولی اندکی بعد تصورم همگانی شد و با آه سوزنده با خود گفتم: نی! این تنها اشک مادر من نیست، بلکه اشک همه ای مادران می باشد. ای وای به حال مادران داغ دیده کشورم!
عطر لباس ها دوباره فضای خانه را در ذهنم زنده ساخت. پیراهن ام را نزدیکم ساخته تا بوی دست های مادرم را تنفس کنم. بدون شک که لباس هایم با مخلوط آب و اشکهای وی شسته و اوتو یافته است. عاطفه ام به اوج اش رسید و نتوانستم انعکاس آنرا در درونم پنهان دارم تا آنکه دیدگان، خود را با وی همراه ساخته و با سرازیر شدن اشک، آنرا در روی صورتم شکل داد. به پروردگارم رجوع نموده، خواستم تا لحظات اول طهارت و پاکی لباس را در حضور وی باشم. با آغاز نماز آرامش حقیقی دوباره برگشت، حال و احوال خاص برایم دست داد که کمتر وقت در طول حیاتم با آن لذت و جذبه برایم رخ داده بود. نمی توان آن حالت را بر روی صفحات کاغذ تمثیل نمایم اما خاطره اش جاویدان و ابدی گشته که بعضی اوقات، غبطه ای «لذت عبادت» آن زمان را (هرچند که پُر از درد و مشقت بود) می خورم. بعد از نماز، خود را سبک و آرام یافته و در گوشه یی از اطاق دراز کشیدم و در حالیکه چشمانم به جای احمد دوخته شده بود به خواب رفتم.
دیگر نه از درد و رنج خبری بود و نه از رعب و وحشت. خود را شاد و سالم در طبیعت زیبا و کم نظیر یافتم. طبیعتی که کمتر به آن آشنایی داشتم. به هر سویش در جست و خیز و شادمانی بودم و ساعت ها را در آنجا ماندم تا آنکه نشاط وطروات همه وجودم را لبریز ساخت. درست زمانی که از طبیعت و زیبایی هایش لذت می بردم، احمد در فاصله های دور، پیش چشمانم ظاهر گشت. با عجله شتافتم تا اگر شود خود را نزدش برسانم اما گویی که وی بال کشیده و در هوا بلند شده می رفت، می رفت تا خود را به قلب آسمان ها برساند. با چهره زیبا و بدون زخم هایش در حالی که لبخند بر لبان داشت بر من نگریست و با انگشتان دست اش همچو آخرین لحظات دیدار، خدا حافظی نمود. صدا های پیهم ام: «احمد احمد..» مرا را از رویایم بیرون ساخت و دوباره خود را دربین سلول های زندان یافتم. تنم بکلی گرم آمده بود و دانه های عرق بر سر وصورتم جمع شده بودند. باخود گفتم:
مبارک ات باد ای جوان قهرمان، که با نهایت صبر وشکیبایی بسوی پروردگارت رفتی!
دیگر قلب ام گواهی می داد که احمد دربین ما نیست. وی با شهامت اش توانست تا آخرین دقایق حیات، در برابر وحشی ترین شکنجه ها مقاومت کند. بلی! احمد به هدف اش نایل آمد، و ازین کامیابی دل من نیز آرام گرفت. اما کنجکاوی هایم هر لحظه، بیشتر و بیشتر می گردید و سوالات گنگ در ذهنم شکل می یافت. ازخود می پرسیدم که چرا وی را به «شفاخانه چهارصدبستر» بردند؟ آیا در آنجا نیز کشتارگاه ای وجود دارد، و یا اینکه در زمان تداوی، جان را به حق سپاریده است؟
جملات کوتاه و ساده احمد چنان ذهنم را به خود مصروف ساخته بود که زندان را فراموش کرده و غرق در خیالاتم می بودم. وی از استاد انجنیری نام برد که چند روز قبل در همین جا، جان به حق سپارید. این کی بوده می تواند؟
… (منتظر بخش هشتم بمانید)



