بسم الله الرحمن الرحیم
نوشتۀ: انجنیر محمد نذیر تنویر، هالند
برگرفته از کتاب «از پلچرخی تا گوانتانامو»
هنوزهم «خاد» صدارت:
تصویری استادان، هریک از نظرم می گذشت؛ بیشتر آنها که از یک کدر علمی بالای برخودار بودند مخالف رژیم بودند که در عدم موجودیت شان، کمتر کسی می توانست جای آنها را پُر کنند. با خود خندیده و پرسیدم: کدام کدر و کدام ارزش؟ این پوهنحُی به اتهام «آشیانه اشرار» و داشتن سیستم درسی امریکایی چندی پیش توسط همین رژیم از لست پوهنحُی های پوهنتون کابل حذف گردید، و فقط به محصلین شامل در آن، فرصت فراغت را دادند. ساعت درسی مضمون سِوَرِج (بدرفت) از نظرم گذشت که داکتر نصیر، فعالین حزبی و پیشآهنگان را به میکروب های بدرفت شباهت داد که نمی شود تنها با استفاده از کلور و یا چونه آنها را از بین برد، بلکه باید سیستم را تغییر داد:
«یعنی به مجرد تکثر و رشد، باید فوراً جمع آوری و نابود گردند!»
غریوی خنده محصلین و سرخ شدن چهره ی یگانه حزبی رشته سیول انجنیری (ریدی ژواک) که با عصبانیت صنف را ترک میکرد به نظرم مجسم گردید که در زیر زبان می گفت: «باز من می فهمم که چه کنم!» با خود گفتم: مبادا کار او باشد؟
دوباره با خود گفتم: چنین برخوردها تنها به استادان خلاصه نمی گشت، شاگردان، بی باک تر و بی هراس تر از آنها بودند. همین علت بود که تعداد علنی حزبی های دورۀ ما، از 105 محصل به سه نفر(ریدی ژواک از سیول، راشد خوستی از برق و بشیر از میخانیک) محدود مانده بود.
شاید از اینکه در محدودیت شان چیزی نتوانستند، حالا درصدد انتقام جویی برآمده اند؟
دوسیه ام، و راپور «سازمان حزبی» فاکولته بنظرم مجسم گردید: «محرک محصلین در اخلال و برهم زدن دروس فلسفه!»
باخود گفتم این کار کی بوده می تواند؟ آیا کار «راشد خوستی» ست که باهم در سالروز تجلیل وفات لینن برخورد داشتیم؟ آیا…
کشمکش های عجیب درونی، مرا سوال پیچ ساخته که با حدس و گمان ها، خود را در خاطراتم عمیق و عمیقتر یافتم تا آنکه آرام آرام خود را در آن گم کردم:
«ساعت درسی مضمون جدید، فلسفه افنسف (Philosophy afanasjev) در حال شروع شدن است و محصلین در انتظار استاد جدید می باشند. محصلین انجنیری که با سیستم- و جوی خاص خودش عادت داشتند، سیستم های «دیکتاتوری درسی» و «انظباط زمانی» را اصلاً نمی شناختند. بخاطر پرسش از جا بلند نمی شدند، هر زمانی که می خواستند می توانستند داخل و یا خارج صنف گردند. معیار تنها در لیاقت و پشتکار بود. امتحانات «بی خبر» که یک بخش بزرگ مواد درسی را تشکیل میداد و معلومات آفاقی؛ که خارج از متون کتابهای درسی بودند، خود مسبب حضور آنها در دروس می گردید.
لحظاتی نگذشته بود که فردی با بکس دیپلوماتیک و موی های پریشان، داخل صنف گردید. وی که ظاهرش را همچو پروفیسورها آراسته بود، از «اخلاق علمی» کمتر برخوردار بود. بدون مقدمه و معرفی اش، سر صحبت را آغاز کرده و گفت:
«این آخرین روز از عادت های خودسرانه تان باشد. من ضمن آنکه استاد مضمون فلسفه می باشم، از قواعد و شرایط منحصر به خودم برخوردار بوده که بعد از ختم این جلسه قابل اجرا می باشد! وی ادامه داد:
این مضمون بار اول است که در انجنیری تدریس می شود و از جمله اساسی ترین مضامین، برای ختم دوره تحصیلی خواهد بود. ناکام این مضمون، ناکام دوره تحصیلی شمرده شده و از گرفتن دیپلوم محروم خواهد گشت! فعلاً ما آغازگر دوره امتحانی در صنوف پنجم هستیم که بعد از ختم این سمستر، تدریس آن همگانی گردیده و تمامی دوره ها را دربرخواهد گرفت.»
محصلین یکه سعی داشتند تا سوالاتی را مطرح سازند به قاطعیت سرزنش شدند و بیان داشت: تا زمانی که به قواعد و میتود (طریقه) های درسی من آشنا نشده اید، حق سوال کردن را ندارید!
وی که جوزجانی تخلص می کرد و از نزدیکان آقای شرعی جوزجانی وزیر برحال رژیم وقت بود، می خواست تا قدرت نمایی نیز کند و به محصلین چنین اخطار نمود:
زمانی که داخل صنف گشتم، هیچ فردی حق دخول در صنف را ندارد!
فرد غایب هر جلسه، باید در جلسه بعدی تصدیق از «سازمان حزبی» فاکولته بیآورد و در ضمن، علت غیابت اش را توجیه داشته و درس قبلی را نیز ازیاد داشته باشد!
هرکس در طول سمستر بدون دلیل موجه، سه بار غیرحاضری کند، حق اشتراک در امتحان را ندارد! و …..
از وضع چنان پیدا بود که آقای جوزجانی در پوهنحُی های دیگر با قواعد وروش های دیکتاتوری اش خیلی موفق بوده باشد. از محصلین ادبیات، حقوق و ساینس می شندیم که حتی در اوقات مریضی آنها به درس فلسفه حضور پیدا می کردند تا از شر گرفتن تصدیقنامه از «سازمان حزبی» در امان بمانند. شاید همین موفقیت اش به وی جرأت آنرا داده بود تا به تدریس این مضمون در انجنیری نیز بپردازد؟
وی بعد از ختم بیانه اش به محصلین اجازه پرسش را داد. دستهای تقریباً 95 درصد از شاگردان، جهت سوال بلند شد. وی که تصور چنین صحنه ی را نداشت، کور خوانده بود که بتواند به آسانی قامت جوانان باشهامت انجنیری را خم سازد. سوالات همچو بارش آغاز یافت و از هر جهتی، حتی بدون نوبت مطرح می گشت:
- فرق شما با دیگر استادان در چیست که باید در برابر شما بایستم؟
- آیا ضرورت این می رود که بخاطر یک استاد، آنهم برای یک مضمون فرعی و غیر مسلکی، میتود و روش های یک پوهنحُی را تغییر داد؟
- چرا این مضمون باید جبری باشد، ما مضامین فرعی زیادی دارم که انتخابی هستند؟
- آیا شما می توانید با این روش در آینده خود را موفق احساس کنید؟
- ضرورت این مضمون برای یک انجنیر چه بوده می تواند؟
- آیا عقیده خودمان، جوابگوی نیاز های بشری بوده نمی تواند؟
و ده ها پرسش دیگر…
سوالات آنقدر بی باک و بی پرده شده می رفت، که آقای جوزجانی را به بهانه جویی واداشت:
«من نمی توانم که همۀ سوالات را فقط درین ساعت مختصر جواب دهم، سعی می دارم تا در جلسات بعدی یک بخش آنرا پاسخ دهم. امروز همینقدر کفایت می کند و در جلسه بعدی، درس فلسفه را آغاز خواهیم نمود!»
وی در حالی که بیست دقیقه از ساعت درسی اش باقی مانده بود، صنف را ترک گفت.
محصلین از این وضع شاکی شدند و تقریباً تمامی محور صحبت های شانرا این مطلب تشکیل می داد. حلقه های مختلف؛ روی همین محور، در هرگوشه یی از صنف، دهلیز و در صحن بیرونی فاکولته شکل یافته بود. از وضع چنان پیدا بود که محصلین این روشهای زورمندانه را؛ برایشان اهانت آمیز تلقی داشته، و بین خویش وعده و قرار می گذاشتند تا چگونه بتوانند این فورمول و زد و بند های نامناسب را از هم پاشند.
هفته بعد جلسه دومی مضمون فلسفه آغاز یافت. آقای جوزجانی تا هنوز بکس دیپلوماتیک اش را بالای میز نگذاشه بود که دَر صنف باز و یک محصل داخل صنف گردید. با اعصبانیت گفت: مریضی فراموشی داری؟
محصل حاضر جواب گفت: تاهنوز شما آغاز به درس نکرده اید و حتی بکس تان باز نشده است. هنوز دیالوگ در جریان بود که محصل دومی داخل صنف گردید. با عصبانیت فریاد کشید! هردوی تان فوراً خارج شوید! محصلین داخل صنف خواستند تا میانجگری کنند اما غضب «رفیق جوزجانی» در فوران بود تا آنکه ایشان صنف را ترک گفتند. چند لحظه طول کشید تا فورانش آرام گیرد. کتاب کوچک اش را از بکس بیرون آورده و گفت:
«این چیزیست که به زودی در شما تغییری جدی بوجود خواهد آورد!»
هنوز چند دقیقه یی از لکچر آقای جوزجانی نگذشته بود که محصل سومی از جا بلند شده و گفت: استاد باید تشناب بروم تکلیف معده دارم!
آقای جوزجانی گفت: تکلیف معده که داشتی چرا به درس آمدی؟
محصل: علاقه ندارم تا جهت تهیه تصدیقنامه به دفتر «سازمان حزبی» داخل شوم!
غریوی خنده، صنف بزرگ را درهم پیچاند و شدت غضب از چهره ای سرخ شده ی آقای جوزجانی بکلی نمایان گشت.
وی که نمی خواست به این زودی سیاست اش خراب و کنترول وضع را از دست دهد به ناچار گفت: برو اما زود برگرد!
سلسله درس تا حدی برهم خورد اما وی سعی می داشت تا دوباره جملات اش را باهم تسلسل بخشد. لحظه یی نگذشت که بازهم دَر صنف باز گردید و محصل چهارمی با خونسردی داخل و بطرف چوکی روان گشت. آقای جوزجانی که حوصله اش سرآمده بود، فریاد زد: «کجا روان هستی؛ کاروان سرای خو نیست؟»
محصل با خونسردی گفت: مگر در روی تخته اعلانات ننوشته اید که «دوره ما» باید درس فلسفه را تعقیب کند وگرنه، اصلاً علاقمند به آن نیستم؟
غریوی خنده بازهم فضای صنف را درهم پیچاند اما این بار کنترول وضع از دست آقای جوزجانی خارج گردیده و همه را مخاطب قرار داد:
«شما آدم هستید و از ادب چیزی می دانید؟»
از اینکه محصلین مستقیماً مورد اهانت قرارگرفته بودند، خنده های پیهم، با سروصدا ها نیز گره خورد، و وضع را دشوارتر گردانید.
وی که نمی توانست دربرابر اکثریت بی ایستد، رویش را بطرف محصل تازه وارد نموده و گفت: «خودت فوراً این جا را ترک کن!»
محصل با خون سردی پرسید: چرا؟؟؟
آقای جوزجانی گفت: پالیسی درسی من همینطور است و روز قبل آنرا تشریح دادم!
محصل: استاد من خو روز قبل نبودم و چیزی را برخلاف پالیسی پوهنحُی انجنیری نکرده ام، اینکه پالیسی شما چیزی دیگریست برایم تعجب آور است!
جوزجانی: «بدون یک کلمه حرف؛ زود اینجا را ترک میگویی!!!»
بعد از خارج شدن محصل، وی همه را مخاطب قرار داده و گفت: اگر وضع به همین منوال به پیش رود مسئولیت اش متوجه خودتان خواهد بود! برنامه های درسی من بدون کدام وقفه به پیش خواهد رفت و این اخلال گرایی ها، جایی را نخواهد گرفت. کتاب کوچک اش را بلند کرده و گفت: این کتاب کمیاب است، و مسئولیت تهیه آن بدوش خودتان می باشد. اگر مشکل در تهیه آن دارید پس بهتر است سکوت را مراعت نموده تا به راحتی نوت (یاداشت) تهیه بدارید.
هنوز یک صفحه را از روی نخوانده بود که دروازه باردیگر باز گردید و محصل پنجمی داخل صنف گشت. وی که درست جایش را بلد نبود به اشاره دیگران به سوی چوکی «محصل مریض» جهت داده شد.
جوزجانی: «شما کجا روان هستید؟”»
محصل: همین چند لحظه قبل از شما اجازه تشناب را گرفتم!
جوزجانی با شک و تردید به او عمیق گشت اما به خود اعتماد نداشت. محصلین که نمی خواستند به این زودی دیالوگ خاتمه یابد، از شدت خندۀ «دهن بسته» می لرزیدند زیرا وی محصل مریض نبود. این یک صحنه سازی بود که محصلین آن را براه انداخته بودند. محصل بر جایش نشست و آقای جوزجانی دوباره به لکچر اش ادامه داد.
دست ها از هر جهت بلند بود و به محصلین فرصت داده نمی شد تا سوالات شان را مطرح سازند. بلآخره وی مجبور گشت تا به خواست محصلین تن دهد. در حالیکه تا هنوز یک صفحه از کتاب کوچک اش تدریس نیافته بود، سوالات بنیادی و اکادمیک مطرح گردید. قدرت درک محصلین از اوضاع سیاسی و درک عمیق از فلسفه مارکسیزم چیزی بود که آقای جوزجانی در انتظارش نبود. وی کوشید تا چند سوال را «تیت وپراگنده» جواب دهد اما جوابات، مسبب سوالات جدید گردید و دستها به طرف بالا کشیده مانده بودند. وی همچو جلسه قبلی بازهم تُرفه رفته از محصلین خواست تا جلسه بعدی، درس امروزی را خوب مطالعه نموده و صرف درهمین رابطه سوالات شانرا مطرح سازند. محصلین این چلنج آقای جوزجانی را پذیرفتند و به وی سراپای گوش فرا دادند تا لکچرش را تمام کند.
هنوز یک ربع ازساعت وی باقی مانده بود که دَر صنف باز گردید و «محصل مریض» داخل صنف گشت. آقای جوزجانی که وی را بجا آورد به محصل قبلی خیره گشت و با عصبانیت پرسید: « از دروغگویی ات خجالت نمیکشی ؟»
محصل: «از اینکه مضمون تان کیمیای سعادت و خیلی مهم می باشد و بدون آن امکان گرفتن دیپلوم نمی رود، خواستم تا درغیاب وی از ارشادات شما مستفید گردم.»
گره لبها ازهم گسیخت و فضای صنف را امواج پیهم خنده درهم پیچاند. خنده پی خنده، وضع را چنان بهرانی و متشنج ساخت که مهار ساختن اش برای آقای جوزجانی ناممکن بود. وی کتاب کوچولویش را در بین بکس گذار نموده و با شدت آنرا بست و صنف را ترک گفت.
این حادثه همچو سرعت صوت در پوهنتون پخش گردید و بزودی حس کنجکاوی دیگران را نیز برانگیخت. محصلین دیگر پوهنحُی ها، بسرعت در جستجوی دوستان شان در پوهنحُی انجنیری برآمدند تا از آن طریق اطلاع بیشتر حاصل بدارند. وضع جالب و دلچسپ شده می رفت و محصلین غیر انجنیری را علاقمند حضور در ساعات درسی فلسفه درین پوهنحُی می نمود. درس فلسفه که هفته یکبار تدریس می شد؛ در آغاز، ساعت «ماتم محصلین» بود اما حالا هر یکی از برای حضور درآن، دقیقه شماری می نمودند.
در یکی ازهمین روزها بود که دوستم حمیدالله (استاد اکبر) به دیدنم به منزل آمد. در ضمن صحبت، ازین ماجرای نیز برایش تعریف کردم. در حالیکه می خندید گفت: اگر اینها در صدد شستشوی مغزی اند، ما باید قبل از رسیدن این ویروس، مغز های خویش را وقایه نمایم.
فردا همان روز – صبح وقت، زنگ دَر بصدا درآمد و حمیدالله را در کنار دَر یافتم. از درون «جیپ خاد» که همراه اش بود خریطه کوچک را بیرون آورده و گفت: این کتابهای کوچک اسلامی در رابطه به رد فلسفه مارکسیزم می باشد تا به علاقمندانش توزیع بداری!
کتابها زود به دسترس محصلین قرار گرفت و از یکدست به دست دیگر رد وبدل می شد. همه آماده گی جلسه بعدی را می گرفتند و بحث های درس قبلی را زیر تحلیل می بردند. هرچند اکثریت محصلین این پوهنحُی پیش از آغاز تدریس این مضمون با اندیشه های الحادی در تضاد بودند اما حالا، تضاد های شان اکادمیک و بر اساس تحلیل های عمیق و دلایل منطقی بنا می یافت. علاقمندی محصلین تا حدی بالا رفته بود که آماده گی شان تنها به درسهای آقای جوزجانی خلاصه نمی شد. هرچند حجم درسهای تخنیکی بسیار زیاد بود اما هر محصل درپی آن بود تا کتابهای اسلامی را در اسرع وقت تمام نمایند.
جلسه (لکچر) سوم فرا رسید و داخل صنف، جای سوزن انداختن نبود. تعداد محصلین از دوبرابر تجاوز می کرد و در صنف های مجاور چوکی پیدا نمی شد که این خود باعث کنجکاوی محصلین دوره های دیگر گردیده بود. آنچه را که آقای جوزجانی آرزو می داشت، بالاتر از آن، درحال شکل گیری بود. ولی وی با دیدن این صحنه ضمن ناخرسندی، رنگ اش را نیز بکلی باخته و «دست و پاچه» گردیده بود. کتاب مقدس اش را از بکس بیرون آورده و شروع به تدریس نمود. محصلین صحبت اش قطع نموده و پرسیدند:
استاد! آیا چنان قرار نگذاشته بودیم تا امروز سوالاتی مربوط به «درس قبلی» را مطرح سازیم؟
جوزجانی: یک مبحث کوچک که ارتباط به همان «درس قبلی» می گیرد، آنرا تمام نموده بعداً می توانید سوالات تانرا مطرح سازید!
مبحث کوچک اش هرچند کدام ارتباطی به «درس قبلی» نداشت اما بیشتر از سه ربع ساعت را در بر گرفت تا آنکه سوالات آغاز یافت.
نخستین پرسش چنین آغاز یافت: آیا شما امروز صنف دیگری دارید؟
وی که از پس منظر این پرسش آگاه نبود فوراً جواب داد که نخیر.
پس برای شما کدام مشکلی نیست تا یک ساعت بیشتر با ما بمانید؟ در حالیکه شک وتردید ظاهرش را پوشانیده بود گفت: اگر شما شما تمایل داشته باشید، برایم فرق نمی کند.
… (منتظر بخش نهم بمانید)


















