
در لابلای خاطرات، مکثی بر سالروز استقلال کشور!
بسم الله الرحمن الرحیم
نوشتۀ: انجنیر محمد نذیر تنویر، هالند
به مناسبت تجلیل از نودوششمین سالروز استقلال افغانستان (28 اسد 1298 مطابق 20 آگست 1919)– چاپ دوم
آیا “واژه” ها کمرنگ گشته اند، و یا افراد “دیده درای” شده اند؟
این روزها همه از آزادی و تجلیل سالروز آزادی از دست استعمارکهن انگلیس سخن می گویند.
سخن می گویند و تصاویر افرادی را که کمتر در آن نقش داشتند، در صفحات و نشرات شان به نمایش می گذارند.
همان معقوله ای «دزد را بگیر!» مصداق حال و اوضاع شده است! دیگر معلوم نیست که کی دزد- و کی صاحب خانه ست؟
«دیده درایی» هم از خود حد واندازه ای دارد!
فرد شماره یک کشور آقای غنی در نطق اش برای همه تبریکی «قلع و قمع» قطاع الطریقان را توسط اردوی (به اصطلاح) ملی می دهد، و فرد شماره دوم دولت آقای دوستم با بی شرمی و دیده درایی می گوید که:
«صد تک زرگر، یک تک آهنگر! من «قهرمان ملی» هستم و همانطوری که دو مدال طلا در کشتن اشرار از داکتر نجیب گرفتم، حالا نیز قهرمانی هایم را می بینید و این کشور را از شر تروریست ها، آزاد خواهم ساخت!»
واقعاً که واژه «آزادی» همچو واژه «روشنفکری» چقدر در بین دولتمردان و رسانه ها، در مظلومیت قرار دارد!
چگونه جوانان، شستشویی مغزی شده و «استعمار جدید» را زیر چتردمکراسی، آزادی پنداشته و «مجاهدان آزادیخواه» را، تروریست می پندارند.
بلی! همین هاست که کشور را دست بدست استعمارگران، پاس داده و به آن گاهی اسم «نظام نوین» میدهند و گاهی هم اسم «دمکراسی». این خوشخدمتان اجیر، از اینکه با واژه ی «آزادی» آشنا نیستند، از درک فضای آزادی و لذت بردن از آن نیز بی بهره بوده و آزادی برای آنها صرفاً در فحشا و بی دینی خلاصه شده و فهم بیشتر از آن را ندارند!
تعداد دیگری که فهم از واژه «آزادی» دارند، زرق و برق دنیا چنان چشمان شان را برده است که گویی زبان های شان «لاک» گشته است.
گروهی سومی که زبان های شان «لاک» نیست، این واژه را تنها و تنها در رهبر- و حزب خودش خلاصه ساخته و چنان در آن افراط می دارند که خواب های مهدی را دربین شان شکل می دهند و بر جان «آزادیخواهان» (مجاهدین راستین) چنان به شدت می تازند، که گویی اثری از متجاوزین در کشور شان دیده نمی شود.
بجاست که استعمار کهن انگلیس، که حالا در قالب امریکا و «ناتو» شکل یافته و قیضه ای رهبری نظام ما را نیز در دست دارد، بر ما و بر تجلیل سالروز آزادی ما بخندند!
می خندد که اگر 96 سال قبل با جنگ بر شما حاکم نشدیم؛ امروز با پول بر شما حکمروایی می داریم!
می خندد که اگر سه بار از دست پدران ما شکست خوردند و تلفات دادند؛ حالا با معتاد ساختن- و به فحشا کشانیدن میلیونها فرزندان این سرزمین، انتقام شان را می گیرند!
می خندند و باید که بخندند؛ زیرا درین سرزمین افراد وابسته و اجیر به اشکال گوناگون به آسانی و قیمت ارزان یافت می شوند تا منافع شان را در «درازمدت» تأمین بدارند!
چه زیبا سخنی از رادمرد «امت اسلامی» سیدجمال الدین افغان بجا مانده است که می گفت:
«بزرگترین آفت برای ملت ها، آفت وابستگی است!»
بلی! وابستگی، که در «تار و پود» نظام های ما نهفته است!
سخن را کوتاه کرده و بازهم با خاطره ای از خاطرات زندگی ام درین رابطه؛ یادی از «آزادی» و به اسارت گرفتن آن توسط نظام های وابسته می پردازم.
این «داستان واقعی» که در پانزدهمین بهار زندگی ام اتفاق افتیده بود، از جوی سیاسی نظامی سخن می گوید که متأسفانه امروز برای یک عده، الگو و نمونه گشته است.
این داستان واقعی، برگرفته شده از کتاب «از پلچرخی تا گوانتانامو» زیر عنوان «نخستین بازداشت» می باشد.
نخستین بازداشت:
زمان و محل واقعه : کابل- نندارتون فارم های هده و غازی آباد در ساحه جشن استقلال – سنبله 1352 هجری شمسی
برگرفته از کتاب : «از پلچرخی تا گوانتانامو»، فصل اول (نخستین بازداشت)
دوران نو جوانی در یک فضای دور از اختناق سیاسی، باز وعاری از هیچنوع فشار های بیرونی – دربین یک فامیل نیمه مرفع شهر نشین، سپری می شد. چنین برداشتی شاید در محدوده خودم و یا آنانی که در آن ردیف قرار داشتند صدق می کرد زیرا تاهنوز به آن رشد سنی نرسیده بودم تا در عمق جریانات جامعه ام باشم. شاید همین مطلب مرا تا حدی بی باک و جسور ساخته بود که اوضاع بیرون را همچو داخل منزل احساس می کردم و از جوی سیاسی وقت کمتر آشنا بودم.
پس منظر و دیدگاه های فکری ام و تقریباً از تمامی اعضای خانواده، کلاً از اندیشه های پدرکلان مادری ام (غلام جیلانی خان) و برادر بزرگ ام سرچشمه می یافت. هرچند شکل ظاهری زندگی ما تشابهی به یک فامیل مذهبی و روحانی نداشت و در داخل فامیل از آزادی ها و مصروفیت های سالم حتی نواختن موزیک نیز برخوردار بودیم و در بیرون نیز با لباس های شهری و مروج آنوقت با حفظ ارزش های دینی، ظاهر می شدیم اما هسته و اساس زندگی ما، گره خورده با ارزش های اسلامی بود که به آن عشق می ورزیدیم.
سطح اقتصادی فامیل، متوسط و دارای یک زندگی مرفع بود و ویژه گی خاصی که در آن دوره داشت، موجودیت یک کتابخانه فامیلی در طبقه دوم منزل بود. این کتابخانه پُر از کتاب های روز و کتاب های قدیمی و کمیابی بود که از طرف پدرکلان، به ما تحفه داده شده بود. برادر بزرگ ام تمام روزنامه ها و مجلات را که در آن زمان تعداد شان محدود بود، تهیه می داشت و حتی به روزنامه انیس نیز اشتراک داشتیم که در پشت دَر حویلی آورده می شد. کتاب های اسلامی بخصوص از نخبگان نهضت اخوان المسلمین یک بخش از کتابخانه را به خود اختصاص داده بود و نشریه «گیځ» از جمله نشراتی بود که در آن آرشیف گردیده بود. اقراب، آشنایان و همسایه ها با شرایطی خاصی که برادرم برای کتابخانه وضع کرده بود، می توانستند همیشه از کتابهای آن مستفید گردند. هرچند که بنده در آن زمان در سرحد سنی طفلیت و نوجوانی قرار داشتم و از جانبی دیگر به مضامین اجتماعیات کمتر علاقه داشتم اما بازهم متأثر ازین جوی گردیده و اثری عمیق بر طرز دید و اندیشه ام گذاشته بود.
با آغاز دوره صدارت داکتر محمد ظاهر، هرچند که قانون احزاب رسماً توسط شورای ملی تصویب نشده بود اما جریان های سیاسی با برنامه های نشراتی و براه اندازی تظاهرات سعی می داشتند تا هویت شانرا در بین جامعه شکل دهند که درین جمع، چپی های مسکو از دست باز بیشتری برخودار بودند. سال های 1351 هجری که تازه به صنف نهم “متوسطه کارته پروان” راه یافته بودم و چهارده سال بیشتر عمر نداشتم، جریان فعالیت های جوانان مسلمان را از طریق برادرم که در پوهنتون بود به علاقه سرشار تعقیب می داشتم. زمانی که تظاهرات از طریق لیسه نادریه به “متوسطه کارته پروان” می رسید تا بر تعداد هوادران شان افزوده و به مسیر پارک زرنگار ادادمه دهند، به تجمع جوانان مسلمان می پیوستم. در آن زمان “سازوبرگ” گروه های چپی خلق و پرچم و شعله جاوید بیشتر بود و اختلاط طبقه اناث و ذکور، بر گرمی آن می افزود و بیشتری نوجوانان و جوانان را به دام شان می انداخت. عدم آگاهی نوجوانان و جوانان از عقیده، و پخش شبهات توسط همین عناصر چپی زیر پوشش روشنفکری و مدرنیزم (که تا هنوز بدبختانه از مردم ما قربانی می گیرد)، آنها را بسوی آینده گنگ می کشاند. فضای دستگاه های تحصیلی را همین بحث ها و شبهات پوشانیده بود و سیستم تحصیلی را بسوی یک رکود نامرئی می کشاند که نه اثری مثبت در رشد فکری افراد جامعه داشت و نه در بهبودی اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور. اما برعکس، جوانان را تشویق به بی بندوباری و فساد اخلاقی می نمود.
آغاز سال تحصیلی 1352 هجری که تازه از دوره متوسطه به “لیسه نادریه” راه یافته بودم متوجه حاد بودن این قضایا شدم. درین جا افراد ارتباطی هر جناح، بخصوص جریان های چپی مشخص بودند و با اطمینان و دست باز در بسیج و سازماندهی جوانان می پرداختند که معلمین هم کیش شان نیز ممد امور شان بودند. درین سال که تازه چند ماه ی از دوره صدارت محمد موسی شفیق می گذشت و “نهضت جوانان مسلمان” در “اتحادیه محصلین” بیشترین کرسی را از آن خود ساخته بود، گستاخی های چپی را، بیشتر ساخته که گاه و بیگاه، باعث کشیده گی و برخورد بین طرفداران شان نیز می گردید.
این گستاخی ها(از همان آغاز تا بحال) نشأت یافته از کمبود داشته های فکری شان بود که هیچگونه مبنای استدالی و منطقی را همراه نداشت؛ بلکه شعاری و بر اساس روایات، قصه ها، هتک حرمت و به ایستهزا کشانیدن عقاید دیگران با شعار های میانتهی و پوچ و استفاده سؤ از واژه روشنفکری به خور مردم داده می شد. این چنین طرز دید و برتری جویی از دیگران، جوانان را گاه و بیگاه به عکس العمل ها و حتی برخورد های فیزکی می کشاند.
مسوول چپی های خلق و پرچم در صنف ما (دهم جیم)، عزیز “خیرزاد” و از معلمین دوآتشه این جریان آقای غفور “تلاطم” بودند که ورد زبان شان را الگو جلوه دادن کشور شوراها تشکیل می داد. در خلال صحبت های شان بر این نیز بسنده نکرده و سعی بر هتک حرمت مسلمانان می نمودند. من که تاهنوز پانزده سال عمرم داشتم و از جسامت نیز کوچک بودم، نمی توانستم در برابر اهانت و ایستهزا بر دینم ساکت بمانم. دیده درایی و گستاخی ایشان تا سرحدی جلو رفته بود که ساعت “مضمون عقاید” که مولوی قدووس آنرا تدریس می داد به ساعت ریشخندی و هتک حرمت اسلام تبدیل گشته بود. در یکی از روزها زمانی که بی حرمتی به اسلام به ابتکار عزیزخیرزاد و احسان به اوج اش رسیده بود و معلم نیز آرام و بی تفاوت بر چوکی تکیه زده و با سکوت نظاره گر غوغای متعلمین بود، برخورد فیزکی بین ما درگرفت. در همان لحظات اول، معلم صنف را ترک نمود، که این خود باعث شدت درگیری ها گردید. آنها در حالی که چند نفر بودند با من سخت در زدوخورد بودند و سر و صورتم را پُر خون ساخته و بدون وقفه به درگیری ادامه می دادند. جسامت ام به مقایسه آنها خیلی کوچک بود و به همین لحاظ با اثابت هر ضربه بر زمین نقش می بستم اما به مقاومت خود ادامه می دادم. تا آنکه زخم های ظاهری ام ایشان را متوجه شدت قضیه ساخته و پای به فرار گذاشته و صنف را ترک گفتند. من نیز صنف را به قصد تشناب ها ترک گفته تا زخم هایم را شستشو نمایم. در مسیر راه دوست برادرم با من سرخورد و از قضیه اطلاع یافت. وی که از جمله کاکه ها و افراد صاحب رسوخ کارته پروان بود از قضیه سخت متأثر گشته و در پی آن برآمد. وی با دیگر دوستان اش در بیرون محوطه لیسه نادریه، منتظر رخصتی مکتب ماندند و این قضیه به اطلاع عزیزخیرزاد و دوستان اش رسید. تاهنوز یک ساعت به ختم مکتب مانده بود و ایشان در بیرون از صنف سخت مصروف بسیج رفقای پرچمی شان بودند. قضیه اصلاً شکل سیاسی نداشت و به جوانمردی و کاکه گی جوانان آن دوره پیوند می خورد، زیرا یک طرف قضیه یک طفل پانزده ساله و طرف دیگر یک گروپی از جوانان دارای سنین بیشتر و جسامت بزرگتر بودند.
مسوولین پرچمی که فرید “مزدک” نیز در آن جمله بود، در بیرون محوطه پیش از ختم مکتب سعی می داشتند تا در زمینه میانجیگری نمایند زیرا از ناجوانمردی رفقای شان و همچنان از شناختی که از برادرم و رفقایش داشتند، عاقبت کار را وخیم می پنداشتند. خبر “صف آرایی” دوطرف زود در بین مکتب رخنه کرد و موضوع را برای همه جالب و دیدنی ساخت. با ختم دروس، زمانی که مکتب را ترک می گفتم، تقریباً همه ی صنف را در عقب ام یافتم.
صبور دوست برادرم را از دور دیدم که از یک تجمع بزرگ بیرون شده و بطرف ام آمد. زمانی که نزدیک شد گفت:
“او بچه! ای نامرد ها برای عذرخواهی آمده اند – می پذیری، یا مثل خودت جورشان کنیم؟”
من که طبیعتاً خصلت آرام داشتم و از درگیری و دشمنی خوشم نمی آمد؛ اما به هیچ قیمتی حاضر به توهین عقایدم نمی شدم گفتم: عذر شان را می پذیرم درصورت که در آینده به اسلام و مسلمین تاخت و تاز نکنند و این را در برابر تمام همصنفی ها وعده بسپارند!
از من خواست تا برگشتن اش درجای خود بمانم. دیری نگذشت که با گروه ی چپی ها نزدم آمدند و در حالی که تمام صنف حضور داشتند، عزیز خیرزاد با چهره سرخ و شرم زده اش از کرده اش معذرت خواهی نموده و قول داد که در آینده چنین کاری را تکرار نکند.
گستاخی های متعلمین چپی فروکش گردید اما از طریق معلمین چپی تاهنوز ادامه داشت و بخصوص بعد از کودتای 26 سرطان 1352 هجری که دوره ی “تک حزبی” مطلق و وابستگی به بیگانگان آغاز و علنی گشت. موسی شفیق و همکاران نزدیک اش به زندان ها افتیدند و تمام پوست های کلیدی دولت در اسرع وقت در اختیار کمونیست های خلق و پرچم قرار گرفت. آنها با یک روحیه قوی و پشتوانه مطمئن در سطح داخلی (داوود خان) و در سطح بین المللی (شوروی) بسرعت در شاه رگهای کشور قرار گرفتند. به این هم اکتفا نکرده، دست به قلع و قم مخالفین شان که “نهضت جوانان مسلمان” و دیگر علما و مشایخ دینی بودند پرداختند. بر این نیز بسنده ننموده و به جان قاطبه ملت افتیدند تا شعایر دینی و اعتقادات شانرا به استهزا کشانند. خویشتن را مدرن و روشنفکر جلوه می دادند در حالی که علم ودانش شان تنها در محوطه دهن خلاصه می شد و آنچه را که از بزرگان شان شنیده بودند، طوطی وار و شعارگونه از یک زبان به زبان دیگر انتقال می دادند.
دوره استبداد مطلقه آغاز یافته بود و تظاهرات را که خود، سمبول آزادی بیان و دیموکراسی ارائه میداشتند، منع قرار داده و حتی صدا های انفرادی را که بضم شان، ضد منافع پلورالیزم شوروی تلقی می داشتند در گلو خفه داشته، بر قلع و قمع آن می پرداختند. قلت سواد فکری حتی در اندیشه های خودشان باعث کج روی در بحث ها شده، آنرا بسوی وصف و تمجید جامعه ایده آل شان (شوروی کبیر) و شخصیت سازی لینن کبیر برده و به هتک حرمت اسلام، به حیث عقیده “عقب گرا” می پرداختند.
روزی آقای غفور تلاطم که مضمون جغرافیه را تدریس میداد در توصیف کشور شوراها (اتحاد جماهرشوروی) چنان به وجد آمد که گفت:
“اگر به سمت شمال کشور سفر نمایم، پایپ لاین گازی را که به شوروی انتقال یافته است می بوسم!”
از انور همصنفی ام که مهارت خاص در کشیدن کارتون داشت و بسیاری روزها همراه اش بعضی طرح ها را تمرین می کردم، خواستم تا برایم کارتونی فردی را شبیه آقای تلاطم با موی های ژولیده، نیمه عریان و خم شده بکشد.
این طرح را دو روز پیهم تمرین می نمودم تا آنکه دوباره نوبت تدریس مضمون جغرافیه رسید. قبل از آغاز درس و ورود معلم در صنف، طرح را قسمی بر روی تخته کشیدم که قسمت نیمه عریان فرد درحال خاریدن در پایپ لاین گاز بود. بسیاری از بچه ها با ورود شان در صنف به پیام طرح پی بردند و تبصره ها فضای صنف را پُر ساخته بود تا آنکه آقای تلاطم داخل صنف گردید و در اولین نگاه به پیام کارتون پی برد. با غضب و سراسیمه گی شروع به دشنام دادن نمود و چنان حالت آشفته و قهر داشت که ادبیات معلمی اش را فراموش نمود. در حالی که پیهم دشنام میداد، تخته را پاک نموده و صنف را ترک گفت.
شاگردان همه نیمه وحشت زده در جای های شان قرار داشتند و خاموشی مطلق صنف را فرا گرفته بود. گویی که هیچ خبری نباشد، آرام و خونسرد کتابچه ام را باز نموده و طرح جدیدی را شکل می دادم. همان فرد با موی های ژولیده، تکیه بر پایپ لاین در حال نواختن گیتار و پرنده ها دربین موی هایش در حال ساختن آشیانه. چنان غرق در طرح ام بودم که سکوت مطلق صنف، مرا به خود آورد و آقای تلاطم را بالای سرم یافتم.
وی دور از انتظار اش، طرف اش را نوجوانی کم سن و کم جسامت که تاهنوز ریش و بروت نداشت و ظاهرش نیز پاک و منظم و شیک بود یافت. با تعجب بطرفم خیره گشته و چند لحظه ی مکث نمود. نمی دانست که چه کند، نه شکل و قواره ام به بدماشان می ماند و نه ظاهرم به اخوانی ها – تا آنکه سری حرف آمده و پرسید: خانه ات کجاست تا با پدرت صحبت کنم؟
گفتم ضرورتی نیست چون چیزی اتفاق نه افتیده!
گفت واقعاً این بداخلاقی نه به قواره ات و نه به سن و سال ات می خواند، به همین دلیل باید با پدرت از نزدیک صحبت کنم!
گفتم: آیا دزدان و چپاولگران را، الگو و قهرمان جلوه دادن به قواره یک معلم می خواند؟
حب و بیگانه پرستی که منطق آقای تلاطم را زیر شعاع قرار داده بود، بازهم وی را جدی ساخته و برمن فریاد کشید تا صنف را ترک بگویم!
این اتفاق و برخوردهای دیگری که با معلمین چپی بشمول مائویست صورت می گرفت، آنها را به حدس و گمان های اخوانی بودن ام می کشاند در حالی که واقعاً نه شکل و قواره- و نه سن وسال ام ایجاب چنین فعالیت را می داد. اما کمونیست ها از اینکه به قلت سواد فکری مواجه بودند (هرچند که خودشان را روشنفکران جامعه معرفی می داشتند)، به عقاید کافه ملت ارج نگذاشتنه با تهمت و اتهام بستن، در صدد برچیدن آنها می افتیدند بخصوص در برابر عقاید اسلامی.
من که از سویه تحصیلی کمی در مضامین اجتماعات برخوردار بودم و صرف در محور گرفتن نمره کامیابی می چرخید، چنین شرایط مسبب گشت تا در آن تعداد مضامین اجتماعیات، که معلمان چپی تدریس می داند، بیشتر سعی نمایم تا قربانی اهداف شوم شان نگردم زیرا سلسله این برخوردها ادامه داشت و حتی داغ تر نیز می گردید.
فضای آرام خانواده گی، مراحل نوجوانی و ندانستن عمق حوادث سیاسی بعد از کودتای 26 سرطان- از جسارت ها و سرشاری هایم نکاسته و طبق معمول در برابر اندیشه های لائیک از خود عکس العمل نشان می دادم.
تاهنوز دو ماه ی از بقدرت رسیدن داوود خان نگذشته بود که روز های تجلیل جشن استقلال کشور فرا رسید و آنهم با عظمت و شکوه و جلال بیشتری که از قبل برنامه ریزی شده بود و به نظام جدید ربطی نداشت. یکی از ویژه گی های این جشن، براندازی نندارتون های ملی و بین المللی بود که به همین دلیل ساحه جشن را روزانه نیز پُر جم وجوش ساخته بود. من نیز با رفقا و همصنفی هایم، روزانه برای دیدن نندارتون ها می رفتیم و شبانه با فامیل در کمپ صحت عامه که مربوط وظیفه پدرم می شد رفته به خوشی و تفریح می پرداختیم و نان شب را نیز در همانجا صرف می نمودیم.
یکی از روزها زمانی که از نندارتون ها دیدن می کردیم به نندارتون محصولات فارم های هده و غازی آباد داخل شدیم. محصولات به یک زیبایی نظم و ترتیب یافته و در هربخش افرادی بودند که برای بازدیدکنندگان معلومات ارائه می داشتند. ویترین ها و بوفت ها بشکل زیبایی مملو از محصولات بودند و کیفیت محصولات به زیبای آن افزوده و همه را شگفت زده ساخته بود. میوه ها بطور جداگانه و بسته بندی شده، و عصاره های آن دربین بوتل ها و قطی ها، بر زیبایی نندارتون افزوده بود. برایم خیلی جالب و باور نکردنی بود که با این کیفیت محصولات- بخصوص میوه های “فامیل نارنج” درکشورما تولید می شوند. زیرا در بازار تنها وارد شده آن، از کشور های پاکستان و هند دیده می شدند. بزرگی و رنگ های متفاوت این میوه ها، بخصوص چکوتره (گریپ فروت) برایم بیشتر شگفت انگیز بود و حتی عطر آن تمام فضای نندارتون را معطر ساخته بود. با زیتون بار اول درینجا آشنا شدم و گاه و بیگاه زمانی که از روغن آن برای آببازی استفاده می کردم از قطی های کوچک 100 ملی لیتره خارجی (آنهم به یک قیمت خیلی گزاف) استفاده می بردم. اصلاً باورم نمی شد که کشور ما این همه تولیدات و با این کیفیت داشته باشد. بخود شک کردم و از همصنفی ام که دارای زندگی مرفه ی بود پرسیدم: خودت با این تولیدات آشنا هستی؟
گفت: اصلاً نی، و زیتون را بار اول می بینم!
حس کنجکاوی ام به جوش آمد و نتوانستم جلو احساسات ام را بگیرم. در عقب ویترین مرکزی که مجموعه زیادی از محصولات درآن ترتیب یافته بود و ازدحام مردم نیز درآنجا بیشتر بود، مسوول نندارتون مصروف پاسخ دادن سوالات بازدیدکنندگان بود. خود را به وی نزدیک ساخته و صدا زدم: “می توانم سوال کنم؟”
فرد مسوول گفت: بگو بچه جان، چه سوال داری!
گفتم: آیا واقعاً این محصولات کشور ماست؟
گفت بلی! مگر درین شک داری!؟
در چنین وضعی که دیالوگ تازه آغاز یافته بود، و جمع کثیری را بخود جلب می نمود گفتم: در تولیدات کشور خود شک ندارم، شک برخود نمودم که تا حال نه بشکل آن، و نه به مزه آن آشنا هستم و جالب از همه اینکه برای بار اول با میوه زیتون درینجا آشنا می شوم! اینها را در کدام بازار و یا مارکیت می توان یافت؟
فرد مسسول گفت: این محصولات برای بازار و یا مارکیت داخلی نیست، صرف برای صادرات می باشد!
گفتم: صادرات بعد از تکافوی احتیاجات داخلی می باشد در حالی که ما از محصولات کم کیفیت هند و پاکستان استفاده می نمایم پس اینها به کجا صادر می شوند؟
در حالی که بر جمع شنوندگان دیالوگ افزوده می شد، جرأت ام نیز بالا می رفت.
فرد مسوول که تا حدی جدی و نیمه عصبانی شده بود گفت: “به کشوری اتحاد جماهراشتراکیه شوروی صادر می شود!”
با کنایه گفتم: “خوب است که همین ها را با خود نبرده اند!”
خنده ی بعضی از بازدیدکنندگان، وضع را بیشتر حاد نمود و فرد مسوول از عقب ویترین بیرون رفته ه و سخت از بازویم گرفت و باعصبانیت گفت:
“به کشور شوراها توهین می کنی!؟“
در عقب ویترین دروازه ی قرار داشت که به اطاق دیگری راه می یافت، زمانی که مرا به آن طرف می برد مردم مداخله نموده و پرسیدند: “باین طفل چه میخواهی کنی؟”
فرد مسوول جواب داد: چیزی مهمی نیست فقط یک بازپرسی کوتاه، تا در آینده سعی بر اخلال عامه نزند!
فردی گفت: “طفل است، حرف دلش بر زبانش جاری شد- کدام مقصد دیگر ندارد! روز خوش مردم را به غم تبدیل نکنید!”
فرد مسوول گفت: “از مشوره های تان تشکر! ما مسوولین اینجا هستیم و بهتر می دانیم که چه باید کنیم!”
مرا داخل اطاق نموده و به همکارانش که درحال نوشیدن چای بودند گفت: تا آمدنم ای درهمین جا می ماند! خودش دوباره داخل صالون نندارتون گشته و دَر را از عقب اش بست. اطاق محل تفریح کارمندان نندارتون بود و از طریق راه یکه به بیرون داشت، محصولات را دریافت می داشتند که بعد از پاک کاری، نظم و ترتیب آنرا در داخل صالون جای میدادند. اطاق بزرگ و روشن با کلکین های بزرگ که نمای شرقی نندارتون ها، از آن نمایان بود. آرام آرام با گذشت لحطاتی، ترسی که برایم پیدا شده بود فروکش می گردید و عطر میوه های نارنج در تسکین و آرامش ام کمک می کرد. در اطراف اطاق کریت (صندوق) های میوه ها قرار داشتند و روی میز ها نیز پُر از انواع میوه ها بودند. با گذشت چند ساعت، توجه کارمندان بر من کمتر گردید و سرگرم کار شان می بودند و حتی گاه و بیگاه به بیرون نیز رفته و مرا تنها می گذاشتند. عصر در حال نزدیک شدن بود که فرد مسوول با یک شخص دیگر که دارای بروت های “بیست وشش سرطانی” بود داخل شدند. به من اشاره نموده و گفت همی است!
فردی بروتی گفت: ” این حرف ها را از کجا یاد گرفته یی؟”
گفتم: از همین جا… و از همین محصولات فارم ها…
وی از داخل میز یک ورق سفید را بیرون نمود و با قلم در پیشروی ام گذاشت و گفت: “تا ما برمیگردیم- نام، نام پدر، نام مکتب، صنف و محل بودوباش ات را می نویسی!!!”
خواستم تا فرمایشات شانرا بنویسم اما قلم کار نمی داد، کارمندان آنجا را نیز در جریان نگذاشتم و باخود گفتم – چند سطری بیش نیست، منتظر می مانم تا خودشان برگردند.
هوا درحال تاریک شدن می رفت و از صبح تا بحال چیزی نخورده و احساس گرسنگی می کردم. از یکی از کریت ها یک دانه چکوتره را براداشته و بدون پرسان به پوست کردن آن پرداختم. با خود گفتم: این همه محصولات که بدون اجازه در شکم بیگانگان می رود، شاید یکتایش حق فرزند این سرزمین نیز باشد؟ عکس العملی از کارمندان ندیده و حتی بعضی شان با تبسم برخورد می نمودند و بر جرأت ام می افزودند. چکوتره چنان بزرگ بود که شاید کفایت یک فامیل را می کرد، اما از اینکه در طول روز چیزی نخورده بودم، همه ی آنرا صرف نمودم. شکم سیر گشت و قوت دوباره در بدن آمد، خواستم تا سر میز را تمیزکنم. زمانی ریختن پوست ها در زباله دانی که در کنار کلکین قرار داشت، متوجه دروازه ی شدم که در عقب پرده پنهان یافته بود و به سمت مخالف دَر خروجی کارمندان قرار داشت. دوباره بر جایم برگشتم واز کیف لذت چکوتره در رویا های خود غرق گشتم. باخود گفتم: بی جا نیست که اینها مردم را از تولید این محصولات بی خبر گذاشته اند، اگر مردم با مزه این محصولات آشنا شوند شاید اعتراضات و دردسر های زیادی را برای شان خلق کنند… واژه استعمار در ذهنم شکل می یافت و تصاویری فارم های هده و غازی آباد با زیبای های آن از جلوی چشمانم می گذشت وتازه متوجه می شدم که استعمار یعنی چه…
شناختم از کشور شوروی در محدوده ی دروس مکتب منحصر می گشت که آنهم بطور کل، تصویری مثبت از آن بود. اما رویداد های که درین سن کم از طرف هواداران شوروی بامن رخ می داد آهسته آهسته ذهنیت ام را تغییر داده و در برابر شان حساس شده بودم. خوش خدمتی افراطی پرچمی ها برای بیگانگان، اخلاق فردی و شخصیت های اجتماعی شان در مرور زمان، ذهنیت منفی را درمن خلق نموده و حادثه امروز آنرا تا سرحد نفرت کشانیده بود.
دوباره بخود آمدم و هوای بیرون را نیمه تاریک یافتم. سروصدای نندارتون بیشتر شده می رفت و کارمندان سخت مصروف کار شان بودند. احساس کردم که کسی داخل اطاق نیست، فوراً از جای ام بلند شده و بطرف پرده رفته و دستگیر دَر را دور دادم. خوشبختانه دروازه باز گردید و من بدون آنکه بر عقب ام نگاه کنم، پای بر فرار گذاشتم. نفسزنان و بسرعت خود را در جمع مردمی که بطرف نندارتون ها در حرکت بودند داخل ساخته و به سمت “مسجدعیدگاه” شتافتم. خواستم ساحه جشن را بسرعت از یک مسیر کوتاه ترک گویم. ازین که زادگاه ام “باغ علیمردان” بود به آسانی توانستم کوچه های تنگ و تاریک آنجا را بپیمایم تا آنکه به “ریکاخانه” رسیده و از آنجا با سرویس به طرف منزل حرکت نمودم.
ناوقت شب در حالی که تاهنوز وجودم می لرزید و رنگ ام پریده بود خود را به منزل رسانیدم. همه را در حالی که لباس های جشن در تن داشتند در انتظار خود یافتم تا طبق معمول غذا را یکجا در کمپ وزارت صحه صرف نمایم. اما من از رفتن با ایشان امتناع ورزیده و روزهای بعد نیز از رفتن به ساحه نندارتون ها منصرف شدم.
روزی از روزها زمانی که این داستان را برای دوستم حمیدالله (استاد اکبرشهید) حکایت می داشتم با تبسم گفت: آن زمان که تاهنوز یکماه از کودتای داوود نگذشته بود، در یک مشاجره بین استاد و شاگردان من نیز سهم گرفته و در رابطه به قضیه پشتونستان و جدا شدن اش از پیکره افغانستان اظهار نظر کرده و بیان داشتم:
این تنها پشتونستان نیست که از پیکر کشور عزیز ما جدا شده است بلکه “پنجده” و “مرو” را نیز نباید فراموش کرد! بخاطر همین واقعیت تاریخی، شب مرا از منزل ام بردند و بعد از یک مدت حبس، ازمن خواستند تا حرف ام را دوباره برگیرم. اما احساس کردم که این هم یکنوع وطنفروشی خواهد بود و از آن امتناع ورزیدم که به همین علت دو سال را در زندان سپری نمودم. مکثی نموده و برمن خیره گشت و گفت:
“خداوند برتو فضل کرد که فرار نمودی و گرنه برای اینها طفل، جوان و پیر فرقی ندارد!”



