بسم الله الرحمن الرحیم
نوشتۀ: انجنیر محمد نذیر تنویر، هالند
زمان و محل واقعه : سرطان 1361 هجری شمسی، زندان پلچرخی
بخش دوم:
این تصور در ذهن خطور نمی کرد که در ماه رمضان قلت چای نیز دامنگیر زندانیان خواهد گردید، هر چند در روز های عادی نیز چنان نبود تا زندانیان بتوانند در طول روز برایشان چای آماده سازند. هر اطاق از خود «چایدار باشی» داشت که از طرف زندانیان انتخاب میشد.
«چایدار باشی» که خود نیز از جمله زندانیان بود، عموماً افرادی را شامل می گشت که از ولایات دور افتاده و بدون پایواز می بودند که هفته وار از طرف دیگران کمک مالی می شدند. هر ده نفر در بیست وچهار ساعت دوبار یک آفتابه آب جوش استحقاق داشتند و آن هم در روز های که برق می بود. اما حالا که ماه رمضان است و همه می خواهند پیش از افطار و یا سحر آبجوش داشته باشند، مشکلی بود که قبلاً کسی تصورش را نمی کرد.
پس همچو وضع را چگونه میتوان حدس زد؟
آیا زندانیان به جان هم خواهند افتیدند و آرزوی دیرینه «اعمال خاد» را برآورده خواهند ساختند، و یا اینکه از کمی غذا، شبها و روز ها را در تشنج واعصاب خرابی سپری خواهند نمودند؟
زندانبانان که وضع را به دقت زیر نظر داشتند، هردو حالت در رفع غرایز ظلم شان مؤثر می افتاد، اما آنچه که اراده الهی رفته باشد، چنان خواهد شد که کسی را مجال جلوگیری از آن نخواهد بود. برعکس آنچه را که دشمنان در انتظارش بودند، در همان روز های اول ماه مبارک، حس وحدت و یکپارچه گی، بر مبنای «اخوت اسلامی» به اوج اش بالا گرفت. روحیه ایمانداران، قویتر و صبر و استقامت شان نیز بالا گرفت. فضای پُر از محبت و یکپارچگی، دَر و دیوار زندان را فرا گرفته بود. در چنین فضایی مرا نیز حالتی پدیدار گشت که هر لحظه با آن جان تازه می گرفتم و همۀ خوشبختی های جهان را در آن چهاردیواری کوچک احساس می کردم.
تاهنوز سه شب از شبهای رمضان نگذشته بود که ناگهان قوماندان بلاک سوم با چندی تن از محافظین اش داخل قفسچه ما شدند. از وضعیت چنان پیدا بود که دارای کدام پیامی باشد، اما کسی به آنها اعتنای نکرد. به رسم همیشگی محافظین اش توجه همه را به آن سو جلب داشت، و قوماندان نیمه باسواد همچو اسلاف اش با لحن آرام (خارج از رسم همیشه گی) شروع به سخنرانی کرد.
«شما که به دولت انقلابی تهمت می کنین که ضد اسلام اس در حالی که ما از شما کرده به آن زیادتر احترام داریم. دولت به خاطر احترام به رمضان می خواهد در غذای تان تغییر بیاره. حالی انتخاب به دست شماست که می خواهید در سحری قروانه داشته باشید و یا بجایش یک توته روت سیلو؟»
زندانیان بدون مشوره و مکس، با یک صدا فریاد سر دادند که «روت سیلو»!
بلی! روت سیلو!
شبها پیهم می گذشت و خبری از «روت سیلو» نبود.
همه از یکدیگر می پرسیدند که شاید فراموش کرده باشند؟
یکی می گفت هرگز:
اگر قوماندان فراموش اش شده باشد پس «کندک محافظوی اش» که وی را همراهی می کردند چطور؟
دیگری می گفت:
خوب اگر واقعاً همه به یکباره گی فراموش کار شده باشند، پس چرا وضع قروانه بدتر از گذشته شده است؟
از یک سو خبری از «روت سیلو» نیست، و از جانب دیگر وضع قروانه چنان بد شده بود که حتی علاقمندانش نیز آنرا ترک گفته و اصلاً کسی حاضر به دریافت آن نبود.
اما فضای پُر برکت رمضان، این مانور «خادیستها» را بی اثر ساخته، و آنچه که زندانیان روی آن تبصره می کردند، صرف در سطح خوش طبعی و طنز بود.
در چنین حال و احوال، احساس عجیب، و آرامش کلی به من دست داده بود که کمتر در زندگی سراغش را داشتم.
احساسی که نمی توان به ساده گی آنرا بیان داشت، و یا به روی صفحات کاغذ درآورد. اما آنچه را که تا لحظات پایانی عمر با خود همراه خواهم داشت، خاطراتی آرامبخش و پُر ازشادی وطراوت آن می باشد.
لحظاتی که، لذت و کیفیت عبادت را به فرد می چشاند، و آنرا به اوجش بالا میبرد.
بلی! چنین لحظات را کمتر در حیات خویش سراغ داشتم که غبطه اش گاه و بیگاه، معامله آزادی بر حسارت را به سرم می پروراند، که شاید کمتر کسی را چنین آرزوی در فکر بگنجد، آن هم در زندان های کمونیستها.
اما دربدل بدست آوردن عشق معبود و احساس وی در زمان حضور در نماز ها؛ چیزیست خارج از محدوده های مادی!
در چنین ایام که ضوابط، پیوند ها را باهم سخت گره میزد، و معنی دراعماق وجود ریشه میدواند، آهسته آهسته دوباره جان می گرفتم و زخم هایم دوباره التیام می یافت. پس از سحر، عادت به تلاوت قرآن پاک داشتم و سعی می داشتم تا از طریق ترجمه، به مفاهیم آن عمیق تر گردم. خود را دربین آن مفاهیم احساس می کردم و چنان حالتی برایم دست میداد که گوئی مخاطب کلام پروردگارم قرار دارم. موی های بدنم راست می شد و از چشمانم اشک جاری می گشت. در نماز ها چنان پیوندی با معبود برقرار می گشت که گاه گاهی سلسله و تعداد رکعت ها را نیز از یادم می برد.
آهسته آهسته اندیشه هایم که در دوران مبارزه صرف بر مبنای تئوری و عقل بنا یافته بود شکل تازه یی را به خود میگرفت و با آنچه فراتر از محدوده های عقلانی بود آراسته می گشت.
بلی! چیزی که در گذشته ها به قلت آن مواجه بودم و حتی بجاست که اعتراف نمایم که در شناخت آن عاجز مانده بودم.
بدون شک هر آنچه که از محبت آغاز و به عشق پیوند خورد، در محدوده های مادی نمی توان آنرا ترسیم کرد. به روی صفحه درآوردن آنچه را که در عمق باور های معنوی جوش خورده باشد، برای فردی همچو من که از دانش کمتر ادبی برخوردار باشد، کاری ساده ای نخواهد بود. مگر بازهم همین عشق است که باعث شکل گیری جملات بروی صفحات کاغذ می گردد.
عموماً بعد از نماز صبح به تسبیح و ذکر معبود، با کلماتی که از قرآن پاک سرچشمه می یافت می پرداختم. معانی آن چنان مرا با خود مشغول می ساخت که ماحول ام را فراموش می کردم. اینکه چقدر به درازا می کشید و چه مدت زمانی را دربر می گرفت نمی دانستم اما آنقدر بخاطر دارم که فضای اطاق ما آرام و همه در خواب می بودند. من هم در لحظات پایانی تسبیح ناخواسته به جمع دیگران می پیوستم.
خواب عمیق و طولانی با رویا هائی که مرا از نیستی به هستی می کشانید.
رویا هائی که برایم غذایی بود که روز ها مرا با خود مصروف و سرحال نگه می داشت. به درد هایم مرحم میگذاشت و به دل تنگی هایم نشاط و صبر به ارمغان می آورد، عقیده ام را راسخ و گام هایم را استوارتر می گردانید. آنچه را از فضای آزاد از دست داده بودم به شکل نهایت عالی آن (خارج از آنچه در طبیعت پیداست) بدست می آوردم. رویا هائی که تصور می کردم ساعت ها در آن غرق بوده باشم، زیرا بازگو کننده واقعات متعدد و طولانی می بود اما…
اما زمانی که از خواب بیدار می شدم وجودم را سرد و پُر از عرق می یافتم. با خود می گفتم دیگران چرا تاهنوز در خواب هستند؟ به عجله به ساعت نگاه می انداختم با تعجب می یافتم که هنوز ربع از ساعت نگذشته است. با عشق فراوان و جذبه خاص، اشک از چشمان ام سرازیر می گشت و به پاس شکرگذاری، سر سجده به بارگاه ایزدم فرو می بردم.
روز ها و شبها پیهم به همین منوال در گذر بود تا آنکه شب عید فرا رسید.
زندانیان در هر گوشه ی از اطاق با خویشتن مصروف بودند و از وضع چنان پیدا بود که آماده گی فردا را می گیرند. یکی از درون بکس درحال بیرون آوردن لباس های پاک اش، دیگری مصروف آرایش سر و صورت اش، دیگری در انتظار یک آفتابه آب گرم از برای غسل بدنش و… تا آنکه صبح دمید.
بعد از نماز صبح همه مصروف پوشیدن رخت های نو و یا پاک شان شدند. از اینکه اسیران را تکلیف بر ادای نماز عید نیست، همه برآن شدند تا بجای آن، ختم قرآن پاک نمایند. جوان رشید با قد بلند که محصل پوهنحُی شرعیات بود و همه او را قاضی صاحب خطاب می کرد با آواز رسا یش سپاره آخر قرآن شریف را با جهر قرائت و تفسیر نمود و در پایان با چنان درد و سوزی دعائیه را خواند که کمتر فردی را بدون اشک گذاشت.
درد دوری فامیل، درد سلب آزادی، درد شکنجه و آزار، درد توهین و دشنام، درد اشغال وطن، درد بی عدالتی، درد دردها و همه و همه … محور سرازیر شدن اشک ها را تشکیل می داد. همه یک دیگر خویش را به آغوش می کشیدند و عید را تبریکی می دادند. این تبریکی توأم با سرازیر شدن اشکها شکل می یافت و از اینکه دردها، همگانی و مشترک بودند، ضرورت به پرسش نمی رفت.
هنوز بار غم؛ با سرازیر شدن اشکها، سبک نشده بود که باز هم چهره قوماندان بلاک سوم با جمع از محافظین اش در بین پنجره ما نمایان گشت. زندانیان با حفظ وقار و حیثیت و شهامت شان، زود اشکها را از دیده گان شان دور ساخته و بر جا هایشان نشستند. قوماندان با «پُر رویی تمام» خواست تا برای زندانیان فرا رسیدن عید را تبریکی دهد. من که تازه نفس در جان ام دمیده بود و آهسته آهسته ماحول ام را شناسایی کرده می توانستم از جا برخواسته و گفتم:
قوماندان صاحب از شما سوالی دارم!
قوماندان گفت: بگو!
می خواهم بدانم تا در زبان روسی «روت سیلو» چی معنی میدهد؟
قوماندان کم حافظه به تعجب گفت: منظورت چیست؟
گفتم منظورم این است که فکر می کنم آن «روت سیلوی» که شما در آغاز ماه مبارک رمضان وعده اش را داده بودید در زبان روسی، «قروانه» معنی بدهد؟
صدای غرش خنده، بر فضای زندان طنین افگند و زندانیان بطور غیر ارادی، جوشی از خنده ها را سر دادند. خنده پی خنده تا آنکه قوماندان در حالی که محافظین اش نیز تبسم بر لب داشتند با چهره سرخ شده، غضب آلود و با نگاه های انتقام جویانه اش بر من خیره شده و پنجره را ترک نمود.
دیدن چهره های پُر ازنشاط و لبان با تبسم زندانیان در آغاز روز اول عید، باری از غم و اندوه ام را دور ساخت.
هنوز چند ساعتی از صبح نگذشته بود که پنچره ما باز گردید تا زندانیان بتوانند به بیرون روند. قرار معمول نوبت آفتاب گیری (تا زندانیان بتوانند از نور آفتاب استفاده نمایند) پنجره ما بعد از ظهر به مدت یک ساعت جدول بندی شده بود اما امروز شاید بخاطر عید چند ساعت بیشتر برای ما سخاوت کرده باشند؟
زندانیان یکی پی دیگری، پنجره را ترک می گفتند و به حویلی مثلث مانند که توسط بلاک های عمودی و افقی احاطه گردیده بود می رفتند. من هم از موقع استفاده کرده رویکش و رویجائی هایم را برداشته و پنجره را ترک گفتم. هنوز از دهلیز نگذشته بودم که عسکر مؤظف بسویم آمده و فریاد زد! چه بدست داری؟
گفتم روی جائی ها را آفتاب میدهم.
عسکر گفت: اجازه نیست و دوباره آنرا برگردان!
روی جائی ها را دوباره به پنچره بردم که درین مدت، تمامی زندانیان پنجره را تخلیه کرده بودند. زمانی که دوباره می خواستم تا در صحن حویلی برگردم دوباره آن عسکر را در دهلیز در برابرم یافتم و بمن گفت:
«حالا بیا که قوماندان صاحب ترا کار دارد!»
با طی چند دهلیز فهمیدم که به سمت قوماندانی نی، بلکه جای دیگری انتظارم را می کشد. همان بود که مرا داخل اطاق استنطاق ساخته و دَر را به عقب ام بست.
بخش سوم:
…(ادامه ی آخرین بخش این داستان واقعی را در همین روز های نزدیک منتظر بمانید)

















