
همراه با صالحان
مترجم: مولوی اسد الله حفظه الله
پیامبر صلی الله علیه وسلم در خطرناکترین موقف نیاز به صلاحیت و ذکاء بدیهی حذیفه پیدا کردند، آنگاه که دشمن از هر سو مسلمانان را محاصره کرده بود و محاصره به طول انجامید تا جائی که چشمها از شدت وحشت خیره شده و جانها به لب رسیده بود، و برخی در حق خداوند متعال به گمانهای ناروا افتاده بودند، قریش و همپیمانان آنها نیز شرایط خوبی نسبت به مسلمانان نداشتند، پس خداوند لشکری بر آنان فرستاد که آن را نمیدیدند، خیمههای آنان را واژگون و دیگهای آنها را سرنگون کرده و آتشهای شان را خاموش نمود.
و در لحظاتی که نتیجهای جنگ رقم میخورَد، استخبارات لشکرها میتوانند موقف فیصله کنندهای و مشوره دهی به نفع هر یک از دو طرف اجراء کنند، و در اینجا رسول الله صلی الله علیه وسلم به قدرت و صلاحیت حذیفه نیاز پیدا کردند، و تصمیم گرفتند ویرا در تاریکی شب به قلب سپاه دشمن بفرستند تا گذارش کارهای آنان را قبل از این که رسول الله صلی الله علیه وسلم تصمیم بگیرند به ایشان برساند. اکنون حذیفه رضی الله عنه را می گذاریم تا این داستان مرگ را توصیف کند.
میگوید: ما در آن شب به صف نشسته بودیم، و مشرکان ما را به گونهی خطرناک در محاصره انداخته بودند، و هرگز شبی تاریکتر وسردتر از آن را بر ما نگذشته بود، باد در آن شب همانند صاعقه میوزید، واز شدت تاریکی حتی انگشتهای مان را نیز نمیدیدیم، در این هنگام پیامبر صلی الله علیه وسلم برخواستند و به صحابه یکا یک سر زدند، تا اینکه نزد من رسیدند، ومن جز چادری که از خانمم بود و تا زانوهایم را میپوشید لباس دیگری نداشتم که خود را گرم نگه دارم، به من نزدیک شدند ومن بر زانو روی زمین نشسته بودم، گفتند: تو کی هستی؟ گفتم: حذیفه فرمودند: حذیفه تو هستی؟ و من از شدت سرما و گرسنگی نمیتوانستم درست ایستاده شوم، گفتم: بلی ای رسول الله صلی الله علیه وسلم ، فرمودند: «دربین لشکر دشمن خبرهای هست، پس آهسته وارد پایگاه آنان شو، و اخبار آنان را برای من بیاور».
پس در حالیکه سخت میترسیدم واحساس سردی میکردم خارج شدم، و پیامبر صلی الله علیه وسلم چنین دعا کردند: «بار الها! ویرا از پیش رو، از عقب، از راست، از چپ، و از بالا و از پائین حفظ فرما».
سوگند به الله تعالی که دعای پیامبر صلی الله علیه وسلم خاتمه نیافته بود که مگر اینکه الله عزوجل ترس را از داخلم خارج کرد و همه سردی هوا را از بدنم دور کرد.
حذیفه رضی الله عنه گفت: آهسته در تاریکی حرکت کردم تا اینکه وارد پایگاه مشرکان شدم، و طوری وانمود کردم که گویا یکی از آنان هستم، اندکی گذشته بود که ابوسفیان برخواست وگفت: ای قریش! من میخواهم برای شما صحبت کنم، اما میترسم که سخنان من به محمد برسد، پس هریک از شما به شخص پهلوی خویش نگاه کند و مطمئن شود که کی است؟ و بلا فاصله من دست فردی که پهلویم نشسته بود را گرفتم و گفتم: تو کی هستی؟ گفت: فلانی فرزند فلان شخص هستم.
ابوسفیان در اینجا گفت ای قریش! سوگند به خدا که اینجا جای ایستادن نیست، سواری ما هلاک شد، و خود ما نیز از شدت باد وهوای سرد به این روز افتادهایم، پس از اینجا حرکت کنید که من حرکت کردم… سپس ایستاده شد و رفت… و من به سرعت نزد پیامبر صلی الله علیه وسلم برگشتم دیدم که رسول الله صلی الله علیه وسلم ایستادهاند و در حالی که چادر یکی از زنهای خود را به دور خویش پیچیده نماز میخواندند، و پیامبر صلی الله علیه وسلم وقتی مرا دیدند به خود نزدیک کرده و گوشهای از چادر خویش را بر من انداختند، ومن نیز گذارش کار خود را به ایشان رساندم که بسیار خرسند شده و شکر پروردگار را به جا آوردند.
حذیفه بن یمان رضی الله عنه امین راز پیامبر بود، وکمتر کسی میداند که او همان شخص است که نهاوند، دینور، همدان وری را برای مسلمانان فتح کرد، وسبب اتفاق مسلمانان بر یک مصحف شد بعد از این که نزدیک بود مسلمانان در کتاب الله تعالی به اختلاف بیافتند.
با وجود این همه حذیفه بن یمان رضی الله عنه بر نفس خویش از عذاب و گرفت الهی میترسید… و آنگاه که در بستر مرگ افتاد برخی از صحابهی کرام رضی الله عنهم در نیمه شب خدمت ایشان رسیدند، گفت: چه وقت شب است؟. گفتند: نزدیک فجر است، فرمود: از صبحی که انسان را به آتش برساند به الله تعالی پناه میبرم… سپس در حالیکه روحش به سوی الله تعالی پروازکرد گفت، حبیب بر شوق آمده…. هرگز آنکه نادم گشت موفق نشد… و الله تعالی به حذیفه رضی الله عنه رحمت کند که شخصیت فریدی بود.



