حصه ششم
۳ـ زبان:
يگانه فايده يی که از اشتراک تعدادی از مردم دريک زبان ، بدست می آيد، اينست که برای ايشان زمينهء بيشتر تفاهم وتبادل افکار ميسرمی گردد وتا حد زیادی ديوارهای اجنبيت از بین شان برداشته می شود ودر نتيجه اين احساس برای شان دست می دهد که ايشان نسبت بهمديگرنزديکتر ازسایرمردم اند. آری ما اين فايده وحدت در زبان را رد نمی کنيم ، ولی وحدت در وسيله تعبير وبيان مستلزم وحدت درطرز تفکر نيست زيرا ممکن است يک مفکوره با ده زبان مختلف بیان شودوهمه کسانی که با این ده زبان حرف می زنند،در داشتن اين مفکوره متحد باشند، کما اينکه امکان دارد ده مفکوره مختلف ومتضاد با يک زبان بيان گردد وناطقان اين زبان واحد داري مفکوره های جدا وعقائد متضاد باشند وراه های شان از همديگر علاحده وطريقه های شان متفاوت باشد.
بنابرين وحدت درفکر ـ که درحقيقت امر روح اتحاد ويگانگياست ـ احتياجی به وحدت درزبان ندارد، کما اينکه وحدت در زبان مستلزم وحدت در فکر نمی باشد.
درينجا ما اين سوال را مطرح می سازيم که زبان يا لغتی که انسان با آن تکلم می نمايد،چه نقشی در آدميت وخوبی يا خرابی طبيعتش دارد؟ آيا رواست که انسان فرانسوي زبانی رابر انسان ديگر که به آلمانی تکلم می نمايد،محض باين دليل ترجيح بدهيم که وی به فرانسوی حرف می زند؟ نه… ابداً نه،زيرا اهميت هر انسان نظر به جوهر انسانی وکمالی است که در وی ديده می شود ونه درزبانی که با آن تکلم می کند،منتهی ميتوان بعنوان مجوزی برای وحدت درلسان این امر را ذکر کده که شخص عالم به زبان هرمنطقه زمين که می تواند باعموم ساکنان آن منطقه تفاهم نمايد درپيشبرد امور اداری وکافه شئون اقتصادي اش مفيد واقع می شود،لکن ان امر اساس درستی برای آن شده نميتواند که دربين ابنای آنجا درمسئله ، تفريق درانسانيت وتوزيع امتيازات وفرقهای قومی، معيار قرارگيرد.


















