یکشنبه, مې 3, 2026
کابل ټکی کام
Advertisement
  • کور پاڼه
  • خبرونه
    • راپور تاژ
    • افغانستان
    • نړۍ
    • لوبه
  • سرمقاله
  • تبصرې
  • اسلام
  • مقالې
  • ټولنه او اجتماع
  • ادب
  • روغتيا
  • په زړه پورې معلومات
  • اړيکه
No Result
View All Result
  • کور پاڼه
  • خبرونه
    • راپور تاژ
    • افغانستان
    • نړۍ
    • لوبه
  • سرمقاله
  • تبصرې
  • اسلام
  • مقالې
  • ټولنه او اجتماع
  • ادب
  • روغتيا
  • په زړه پورې معلومات
  • اړيکه
No Result
View All Result
کابل ټکی کام
No Result
View All Result
Home مقالې

از آشنایی تا جدایی

عبد الله صديقي نشرونکی: عبد الله صديقي
مارچ 31, 2016
کټګوریانې: مقالې
0
6
ځلې شریک شوی
80
کتونکي
Share on FacebookShare on Twitter

دا هم ولولئ

د ثور اتمه؛ لږ به تم شو!

برتانوي او فرانسوي سرتېرو څنګه د ورزش اپلیکېشنونو له لارې د خپلو پوځي اډو معلومات افشا کړل؟!

پاکستان ولې د ایران او امریکا د جګړې پر مهال پر افغانستان بریدونه وکړل؟

بسم الله الرحمن الرحیم

 

پیشگفتار:

«از آشنایی تا جدایی» یکی از داستان های واقعی جامعه ما که برگرفته شده از کتاب «از پلچرخی تا گوانتانامو» می باشد. این داستان خارج از رابطه های نویسنده گی و دانش ادبی بر مبنای تمثیل احساس درونی نویسنده شکل یافته است. هرچند تمثیل عمیق از باور های معنوی برای فرد همچو من که از دانش کمتر ادبی برخوردار هستم، کاری ساده ی نخواهد بود. اما بازهم همین «عشق بر معبود» است که باعث شکل گیری جملات آن به روی صفحات کاغذ (تاریخ) می گردد و حتی هر باری که آنرا مرور می نمایم با رخسار نمناک از آن جدا می گردم. یکی از چهار فصل این کتاب زیر عنوان «سومین بازداشت» می باشد. این دوره که پُر خاطره ترین و پُر مشقت ترین دوره های از زنده گی ام را تشکیل می دهد ممکن برای نسل های آینده بی ثمر نباشد. زیرا تا زمانی که بینش ها بر اهداف گره نخورد (آنهم بر مبنای واقعی فهم و دانش) و بر محور افراد و اشیا بچرخد، مشکل خواهد بود تا حقایقی را که در لابلای این نوشتار انعکاس یافته و بیانگر عمق فاجعه ی آن دوران می باشد، در ذهن خواننده به تصویر کشاند. هرچند دوران 24 ماهه ی اسارت به مقایسه اکثریت زندانیان، دوره ی کوتاه بود اما این مدت تنها با سپری کردن حیات در بین سلول های زندان خلاصه نمی گردید. در طول این مدت، 21 بار جزایی شده و از یک سلول به سلول دیگر انتقال یافته که توأهم با انواع شکنجه ها نیز همراه می بود. همین علت و همچنان بخاطر تنوع برای خواننده، مرا واداشت تا سعی نمایم که داستان ها را زیر عناوین مختلف و بصورت جداگانه تحریر بدارم که “از آشنایی تا جدایی” یکی از داستان های محوری این مجموعه می باشد. بلی! جوانی که بجز شش سال از دوره کودکی و طفلی اش، 17 سال را در تحصیل گذشتانده و جرمی ندارد جز این که به الله ی قادر و چیره، و شایسته‌ ی هرگونه ستایش، ایمان دارد!

وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن يُؤْمِنُوا بِاللَّـهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ ﴿البروج:٨﴾

“شکنجه‌ گران هیچ ایرادی و عیبی و جرمی بر مؤمنان نمی‌دیدند جز این که ایشان به خداوند قادر و چیره، و شایسته‌ی هرگونه ستایشی، ایمان داشتند!!”

شمه ای ازین جور و بی عدالتی را ببینید که چگونه بر جوانان مسلمان این خطه روا می داشتند!  بلی از سوی هموطنش، آنچنان که تا حال ادامه دارد که خیلی راحت و با برچسپ زدن چند “القاب وارداتی” به ساده گی، کشتار و ظلم اش را توجیه میدارند! پس ای انسان! لطف نموده و لحظه یی از وقت ات را برای صدای که درین عصر کمتر شنونده دارد (حتی دربین دوستان و نزدیکان) صرف نما، شاید در آن پیامی نهفته باشد که دور از خیر و حکمت نباشد! با التماس دعای خیر و سعادت از بارگاه رب العزت برای من و شما برادرتان انجنیر محمد نذیر تنویر، هالند

 

بخش اول:

خاد ششدرک:

آغاز فصل بهار 1360 هجری شمسی ست و بوی طراوت طبیعت از میان میله های کوچک زندان به مشام می رسد. آواز کارمندان محل بر همه جا طنین افگنده و گاه و بیگاه سرور و خوشی، جایش را به خنده های قهقهه می دهد. کلکین های کم عرض و کوچک که درست در زیر سقف تهکوی قرار دارند، چهره ها را ناپیدا ساخته است. اما از صحبت ها، چنان گمان می رود که گویی همکاران صمیمی و همراز باشند. آنها چنان نزدیک اند که به راحتی می توان حرف های شان را تعقیب کرد. مستی و طبع خوشی زنان بر مردان بیشتر چربی نموده و قهقهه خنده های شان تمام فضای محل را پُر ساخته است. سوژه ای داستان های شان را “حالت زار” زندانیان تشکیل میدهد. هر یکی سعی می دارد تا بر دیگری پیشی گیرد و از شهکاری هایش حکایت نماید.

یکی از ترس و “وحشت زده گی” زندانی سخن می زند و دیگری از تاکتیک و شیوه های خاص شکنجه اش. یکی از آنها که با طمطراق بیشتر حرف می زد کوشش داشت تا خودش را قهرمان آن حلقه جلوه دهد و از شهکاری هایش حکایت می داشت: “زندانی که یکبار مزه شکنجه مرا چشیده باشد، بار دیگر یا اقرار می کند و یا از ترس شاش اش می رود.”

در حالی که ختم هر داستان با خنده های دسته جمعی همراه می بود و فضای “طبع خوشی” های شان نیز در حال اوج گیری می رفت، از خود می پرسیدم که چرا زنان؟

آنان که موجودات عاطفی اند، و غیر از عاطفی بودن شان، این چه لذتی بوده می تواند که ایشان از آزار و اذیت همنوع شان به دست می آورند؟

فضای اطاق را سکوت مطلق فراخوانده بود. حالت ترس و ناتوانی در چهره های زندانیان گره بسته، چشم ها از حلقه هایش بیرون زده و گوش ها همه به حرف های مستنطقان تیز شده بودند. براستی آنانی که یکبار دوره شکنجه را سپری کرده بودند، ضربان قلب شان همچو اطفال نوزاد بسرعت در تپش آمده و چهره ها در اثر بلند رفتن فشار های روحی بکلی سرخ گشته بودند.

بخاطرم رسید که چند روز قبل از بازداشت، زمانی که با دوستم از کنار این ساحه می گذشتیم به زیبایی این تعمییر شگفت زده شده و در حالی که از واقعیت درونی آن آگاه نبودم به دوستم گفتم: ای کاش این جای را، روزی بتوانم از داخل ببینم… و حالا…

با عبور از دو دروازه میله یی، به راهروی کوچکی رسیدیم که به تهکویی وصل می یافت. اولین سلول بازداشتگاه به سمت چپ دهلیز، اطاق ما بود که بنام “اطاق عمومی” یاد می شد و در حدود سی متر مربع مساحت داشت. دروازه اطاق برایم عجیب و سوال برانگیز بود و به کنجکاوی هایم می افزود و در ذهنم سوالاتی را شکل میداد و از خود می پرسیدم:

آیا ما واقعاً افراد مهمی هستیم که در چنین جایی نگهداری می شویم؟

آیا قبلاً درینجا، چیز های با ارزش و قیمتی نگهداری می شد و یا این محل در نهادش بدین منظور بنا یافته است؟

چه عجب کشوری با چنین ساختمانی های مدرن، در حالی که خود در ردیف عقب مانده ترین کشورهای جهان قرار دارد!

 چرا ما از برای ازبین بردن همنوع و حتی هموطن و هم زبان خویش، از بهترین و مدرن ترین تکنالوژی استفاده می بریم در حالی که برای رفاه شان در دوره حجر به سر می بریم؟

در حالی که چنین سوالاتی ذهنم را سخت به خودش مشغول ساخته بود، غریوی دسته جمعی مستنطقان، فضای سکوت اطاق را بار دیگر برهم زد و دوباره همه را متوجه شان گردانید. آرام آرام صدای آنها کمرنگتر و ضعیف تر می گشت تا آنکه از محوطه دور شده و دوباره به شعبات شان برگشتند.

فضای اطاق گنگ و نامطمئن به نظر می رسید. افراد مختلف با شیوه های خاص و طرز دید های مختلف در “رفت و برگشت” بودند. بعضی شان، بعد از چند ساعتی و دیگری بعد از چند روزی، ناپدید می شدند. می خواستند تمثیل جوی را به تصویر کشانند که “بازداشت شده گان” بعد از یک بازرسی کوتاه و مختصر دوباره رها می یابند. یکی از روزها زمانی که از تشناب برمی گشتم، پرده از روی این “صحنه سازی” های شان برداشته شد. در آخر دهلیز جایی که کوته قفلی ها قرار داشت و دروازه های آن میله یی بودند “هم اطاقی” خود را دیدم که بنام رهایی از اطاق بیرون ساخته شده بود. نخست باورم نشد اما زمانی که وی از عقب میله ها با اشاره دست سلام کرد دانستم که خودش است. این شیوه، گاه و بیگاه نیز برای شان مؤثر می افتید و حتی بعضی ها را بر اقرار های دروغین وامیداشت تا بضم خودشان، بتوانند زودتر به خانه های شان برگردند. عاقبت نه اندیشی و تن دادن به داستان های خود ساخته مستنطقین، حتی یک عده یی را نیز تا کام مرگ می کشاند.

بعضاٌ چنین تبدیلی های سریع در سلول های زندان، زمینه ساز نفوذپذیری افرادی گماشته شده خاد نیز می شد تا اگر بتوانند در داخل زندان بر علیه زندانیان اسنادی را تهیه بدارند. دراین شیوه نیز به هزارها فرد بیگناه، سالیان درازی را در عقب میله های زندان سپری داشتند.

دربین زندانیان مرد محسن، تنومند و باهوشی وجود داشت که یک روز قبل در اطاق ما آورده شده بود و از تجربه کافی نیز برخوردار بود. وی به باریکی این چنین موضوعات خوبتر آگاه بود اما در بیان آن از احتیاط کار می گرفت تا مبادا دربین زندانیان افرادی دستوری رخنه نکرده باشند. نمی توانست به صراحت عمق مسئله را به همگان بیان دارد، اما سعی برآن میداشت تا همه را تشویق به اذیان گویی، داستان های عشقی و گفتن فکائیات و طبع خوشی های ناسالم نماید تا زمینه های باز شدن صحبت های سیاسی را محدود ساخته و از به دام افتیدن زندانیان تازه وارد جلوگیری نماید.

وی مرد با جرأت و با مورال قوی بود و چنان وانمود می ساخت که از تاجران بین شهر های کابل و پلخمری می باشد. مرد سفید چهره، نیمه کوسه و قوی هیکل با خُلق خوش که فکر می کنم از برادرن اوزبک و یا هزاره ما بوده باشد و اگر فراموشم نشده باشد اسمش حاجی قربان علی از تایمنی کابل بود. فضای آنجا چنان بود که نمی شد به آسانی مشخصات کسی را پرسید و اگر چنان نیز می شد، حدس و گمان های، جاسوس بر وی می رفت زیرا خادششدرک و دیگر نظارت خانه ها، محل طرح و ترتیب اساسات دوسیه های هر زندانی را تشکیل می داد.

هم اطاقی دیگر ما جوان میانه قد، لاغر اندام اما “تزوک وتسمه” که خوب سرحال بنظر می رسید و دارای روحیه خیلی بالا بود. وی که از برادران نورستان ما بود، با طبیعت کوه پایه های آنجا بزرگ شده و سعی برآن می داشت تا همه را تشویق به فعالیت های بدنی و سپورت نماید. از شیوه صحبت و نوع برخوردش چنان پیدا بود که پیامش برعکس آنچه خادیست ها ذهنیت سازی می کردند باشد. می خواست همه را بفهماند که رهایی از دست این ظالمان، چنان ساده و بسیط نیست که تمثیل آنرا می نمایند. اسمش را بخاطر نمی آورم زیرا این خاطره بعد از گذشت سه دهه در رشته تحریر درمی آید، اما قصه هایش از دره ها و طبیعت آنجا همیشه ذهنم را به وی مشغول می دارد. زیرکی وی بعضی اوقات مرا به تعجب می آورد که انسان های زیادی را در کشور میتوان سراغ داشت که دید و تحلیل شان از وقایع روشنفکرانه بوده در حالی که از نعمت سواد برخوردار نمی باشند. وی سعی برآن می داشت تا بنام “سپورت های محلی” نورستان، همه را تشویق به فعالیت های بدنی نماید تا از کندی گذشت زمان کاسته و از جانبی هم وضع صحی را بهبود بخشد. برایم می گفت: “انجنیر صاحب! چطور میتوان سپورت کرد در صورتی که فرد در یک محوطه ی خیلی کوچک زنده گی کند و نتواند به آسانی در آن دراز کشد؟” ما در نورستان حرکات بدنی داریم که میتوان جابجای آنرا انجام داد و بعداً شروع به انجام و تدریس آن می کرد. در اخیر تمرین از همه می خواست تا با وی مسابقه کنند. من که جوان تندرست و ورزشکار بودم و خارج از سپورت دلخواهم که آببازی بود به تکواندو نیز دسترسی و مهارت داشتم نمی توانستم با وی همراهی و برابری نمایم و خودم را در برابر حرکات محلی نورستان ضعیف و ناتوان احساس می کردم. هدف وی تنها درین نکته خلاصه نمی شد. چنان پیدا بود که وی همه را در برابر حالاتی آماده می ساخت که تصورش را تا هنوز در ذهن مان نپرورانیده بودیم.

هنوز چند روزی نگذشته بود که وضع در سلول ما تغییر یافت و در قدم اول دوست نورستانی ما را بنام آزادی از ما دور ساختند. برایم چنان احساسی پیدا می شد که دربین ما شاید کسی موجود باشد که وضعیت را به دقت زیر نظر داشته و متواتر آنرا برای مستنطقان گزارش می دهد. فضای پُر از اختناق و بغرنجی بود. نمی شد به آسانی بالای فردی اعتماد کرد. از جانب دیگر آزار و اذیت همراه با زخم های بدن، آرامش را از ما گرفته بود. من که هنوز 23 سال عمر داشتم و مست در جوش جوانی بودم، تاهنوزچندان با واژه ترس آشنایی نداشتم. آنچه از مستی و بی باکی بود همه در عشق معبودم خلاصه می شد. عقیده ام همه چیزم شده بود و در کنار او بود که میشد زندگی کرد و همین باعث شده بود تا اوضاع را با خون سردی تعقیب نمایم و آروزی دوباره رفتن به منزل را از سر دور بگردانم.

هنوز چند ساعتی از “تغییر و تبدیل” نگذشته بود که چرخ دروازه به صدا درآمد و توجه همه را به آن سو معطوف داشت. دروازۀ سیف مانند، که دارای چرخ و دوازده ستون های آهنی بود و کلاً شبیه سیف نیز کار می کرد. اول باید کودنمبر خاص خودش تایپ می شد بعداٌ چرخ آن قابلیت بازو بسته شدن را بخود می گرفت. با باز ساختن دَر، ستون های آهنی خود را از چهار چوکات به درون دَر فرو میبردند و با بسته کردن- معکوس آن. ضخامت دَر در حدود 20 سانتی متر بود که کناره های عمودی اش راچهار- چهار میله آهنی و قسمت های فوقانی و تحتانی اش را دو- دو میله آهنی تشکیل می داد به همین علت باز و بسته شدن آن به اندکی زمان نیاز داشت.

بلآخره دَر باز شد و زندانی جدیدی را داخل اطاق ساختند. جوان میانه قد با لباس های ساده و نظیف که پوست گندمی اش از شدت ترس سفید گشته بود با صدای آرام و گرفته اش بر همگان سلام کرد و در گوشه یی نشست. خیلی زود در عمق افکارش ناپدید شده و ناخودآگاه در جایش لغزید و به خواب عمیق فرو رفت.

عصر آرام آرام نزدیک می شد و تاهنوز از غذایی چاشت خبری نبود تا آنکه چرخ دَر باردیگر به صدا درآمد و توجه را به آنسو کشانید. پهره دار از دور جراید کهنه را گذار کرد تا ازآن بقسم سفره استفاده گردد و متعاقب آن غذا را داخل آوردند. عطر قابلی اشتها را تحریک کرده و همه بدور سفره نشستیم. جوان با شنیدن صدای زندانبانان از جایش پرید و “بی صبرانه” آنها را مخاطب قرار داد: “ضابط صاحب چه وقت مرا برای پرسش می طلبند، دیگر دیر شده و هوا رو به تاریکی می رود؟”

زندانبان درحالی که پوزخند بر لبان داشتند به جوان گفت: عجله نکن، آنقدر بطلبند که از طلبیدن پشیمان شوی! حالی بنشین و نان ات را بخور!

جوان با شنیدن این حرف گرسنگی اش را فراموش نموده و در حالی که وضع اش برهم خورده بود دوباره بر گوشه ی اطاق لم داد. چنان پیدا بود که وی در یک فضای پُر از صدق و صفا بزرگ شده باشد و با جهان نیرنگ و فریب کمتر آشنا باشد. نزدیک اش رفته و برایش گفتم: کوشش کن که خودت را بیش ازین اذیت نکنی، معلوم نیست که چه زمانی دوباره برای ما غذا می آورند. کوشش کن که بفهمی که تو یک زندانی هستی و هیچ چیزی به جز عقل و هوش ات در ارادۀ خودت نیست. فکر می کنم که تعداد غیرحاضران مستنطق زیاد بوده باشد و گرنه ماکجا و این قابلی کجا؟ حالا بیا که باهم غذا صرف نمایم. جوان بر من خیره شد و بعد از لحظۀ کوتاه با تبسمی که از عمق دردهایش بیرون می آمد بلند گشت و در جمع دیگران به دور سفره نشست. هنوز چند لقمه یی، از گلو پائین نرفته بود که سرافسر بخش نگهداری زندانیان با تن چند از محافظین اش داخل اطاق گشته و بدون کدام مقدمه یی همه را مخاطب قرار داده و گفت: “در خانه پدرتان چنین غذای را خورده بودید؟”

وی که می خواست تا زندانیان از غذا های پسمانده و اضافی پرسونل آنجا برایش “منت خانه ای” بسازند، غذا را برهمـۀ ما زهر گردانید. نتوانستم خود را کنترول کنم و برایش گفتم: اگر تحمل شنیدنش را داری، جوابش در یک داستان کوتاه خلاصه می شود.

ضابط با پوزخندش گفت: “بفرمائید جناب پروفیسور صاحب عینکی!”

“بهلول که از فهم و دانایی اش رشک سلطان را به شوریدن آورده بود و سلطان که خود را در برابر فهم وی کوچک می یافت، در صدد آن شد تا وزیر دانایش را با سپردن کار ناشد، کم آرد. به وزیر دستور داد تا گوسفندی را همه روزه غذا های لذیز داده و با گذشت یک ماه آنرا دوباره به عین وزن، تحویل بدارد. یک ماه گذشت و بهلول با گوسفند دوباره برگشت. زمانی که سلطان گوسفند را دوباره به عین وزن یافت شگفت زده پرسید: ای بهلول این چه رمزی در کارت نهفته داری که کار ناشد را شدنی ساخته یی؟

بهلول دانا با تبسم ظریفش سلطان را مخاطب قرار داده و گفت: هر روز زمانی که گوسفند از غذا های لذیز، وزن می گرفت، چند لحظه یی در پی اش گرگ را رها می ساختم تا از وزنش بکاهد. این بود رمز کارم.”

ضابط زود به حرفم رسید و از عمق “غضب و نفرت” بر من خیره شده و گفت: امیدوارم که پس از فردا، زبانت را یاری چنین گستاخی ها باشد!

شبی پُر از شکنجه و عذاب به درازا کشید و با آهستگی و کندیش می افزود تا آنکه دوباره به اطاق برگردانیده شدم. جوان با عجله خود را نزدیکم رسانیده وپرسید: بخاطر داستانت؟

بلی! از برای چند لقمه نانی که شاید در نبودن ما در باطله دانی می افتاد.

با گذشت زمان و حوادث آن، شناخت زندانیان از همدیگر بیشتر شده می رفت اما هنوزهم زود بود تا بر یکدیگر چنان اعتماد کرد که بتوان بر روی مسایل روز صحبت نمود.

صبح روز بعد، آوازی جمعیتی از مردم بگوش رسید که گاه و بیگاه با ناله و شیون نیز همراه می بود. حواس و دیده های همه بطرف دَر تمرکز یافته بودند تا آنکه چرخ دروازه بصدا درآمد. دَر باز شد و جمعی کثیری از مردم را داخل اطاق ساختند. گویی که همه “مردمان گور” اند که تازه از زیر انبار خاک بیرون آورده شده اند. رنگ لباس ها به مشکل تشخیص داده می شد و چهره ها همه خاک آلود و وحشت زده به نظر می رسید. مژه ها و ابرو ها در زیر بار خاک پنهان یافته بودند. خط های که در اثر ریختن اشک از کنج چشمان به رخسار کشانیده شده بود همه را بهت زده و به حیرت فرو برده بود. معیار سنی در بین دستگیر شده ها اصلاً وجود نداشت. طفل شش سالۀ با جد هفتاد وپنج ساله اش دربین بازداشت شده گان دیده می شد. تازه متوجه گشتم که بعضی شان چنان عمیق زخم برداشته اند که یک بخش از وجود شانرا از دست داده اند. اطراف زخم ها با گلِ مخلوط شده از خون شکل یافته بود و از بعضی آنها تاهنوز خون جریان داشت. ناخودآگاه زبانم در حرکت آمده و پرسیدم: چرا پدر، چه شده است؟…

(منتظر بخش دوم بمانید)

مخکینې مطلب

طالبانو د بغلان نهرین کې د اربکیانو یو قومندان (شیر احمد) وژلی

بل مطلب

د کابل چاپ ورځپاڼو ته کتنه (۱۲حمل ۱۳۹۵ه‍ ش)

ځانګړي مطالب

مقالې

د ثور اتمه؛ لږ به تم شو!

نشرونکی: ح جلال
اپریل 28, 2026
مقالې

برتانوي او فرانسوي سرتېرو څنګه د ورزش اپلیکېشنونو له لارې د خپلو پوځي اډو معلومات افشا کړل؟!

نشرونکی: احسان تکل
اپریل 14, 2026
مقالې

پاکستان ولې د ایران او امریکا د جګړې پر مهال پر افغانستان بریدونه وکړل؟

نشرونکی: ح جلال
اپریل 13, 2026
مقالې

د ایران پر وړاندې د امریکا ماته د ټول اُمت بریا!

نشرونکی: احسان تکل
اپریل 8, 2026
مقالې

د افغانستان پر ملکي خلکو بریدونه: د عدالت، قانون او انسانیت وروستۍ ازموینه

نشرونکی: ح جلال
اپریل 6, 2026

ځواب دلته پرېږدئ ځواب لرې کړه

ستاسو برېښناليک به نه خپريږي. غوښتى ځایونه په نښه شوي *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

وروستي

پکتیکا کې د ۴۰ زره ډالرو په پانګونې د پلاستيکي پایپونو فابریکه پرانیستل شوه

نشرونکی: ح جلال
مې 3, 2026
0

له پاکستانه افغانستان ته قاچاق شوې ۲۸ میله وسلې او ۱۴۵۰ مرمۍ کشف او ضبط شوې

نشرونکی: ح جلال
مې 3, 2026
0

د اسرائیلو پخوانی لومړی وزیر د فلسطیني خپلواک دولت جوړېدل له اجنډا وتلي

نشرونکی: احسان تکل
مې 3, 2026
0

اقتصادي کمېسیون ۱۲ لویې پرمختیايي پروژې تصویب کړې

نشرونکی: ح جلال
مې 3, 2026
0

د ایران د تېلو ستره کښتۍ د امریکا له کلابندۍ تېره شوې

نشرونکی: احسان تکل
مې 3, 2026
0

مهاجرينو کمېسیون: تېره ورځ ۸۷۹ کډوالې کورنۍ هېواد ته راستنې او اړينې مرستې ورسره وشوې 

نشرونکی: ح جلال
مې 3, 2026
0

سمنګان کې د ۶۴۱ میلیونه افغانیو په لګښت د ایبک – روی‌دوآب سړک د جوړولو تړون لاسلیک شو

نشرونکی: ح جلال
مې 3, 2026
0

اکسیوس: د ایران جګړې د سعودي او اماراتو اړیکې ترینګلې کړي

نشرونکی: ح جلال
مې 3, 2026
0

شمال زون درې ولایتونو کې د ۳۰۰ میلیونه افغانیو په ارزښت ۷ روغتیايي پروژې پیل او پرانیستل شوې

نشرونکی: ح جلال
مې 3, 2026
0

ابراهیم ذوالفقاري: د ایران وسله‌وال ځواکونه د هر ډول ګواښ پر وړاندې بشپړ چمتووالی لري

نشرونکی: احسان تکل
مې 2, 2026
0

ډیر کتل شوي

  • ابراهیم ذوالفقاري: د ایران وسله‌وال ځواکونه د هر ډول ګواښ پر وړاندې بشپړ چمتووالی لري

    8 شریک شوي
    شریکول 3 Tweet 2
  • د اسرائیلو پخوانی لومړی وزیر د فلسطیني خپلواک دولت جوړېدل له اجنډا وتلي

    8 شریک شوي
    شریکول 3 Tweet 2
  • امریکا له اسرائیل، قطر، کویت او اماراتو سره د ۸.۶ میلیارده ډالرو پوځي وسلو د پلور لوی تړونونه تأیید کړل

    7 شریک شوي
    شریکول 3 Tweet 2
  • د ایران د تېلو ستره کښتۍ د امریکا له کلابندۍ تېره شوې

    7 شریک شوي
    شریکول 3 Tweet 2
  • له پاکستانه افغانستان ته قاچاق شوې ۲۸ میله وسلې او ۱۴۵۰ مرمۍ کشف او ضبط شوې

    7 شریک شوي
    شریکول 3 Tweet 2
کابل ټکی کام

کابل ټکی کام په اړه

کابل ټکی کام یوه ازاده او خپلواکه وېبپاڼه ده
په کابل ټکی کام کې نشر شوي لیکنې او تبصرې یوازي د لیکوالو نظر څرګندوي، زموږ د ویبپاڼې توافق ورسره شرط نه دی .
-----------------------------------
Kabull.com is an independent news
website in Afghanistan

Commentaries and articles published here, represent the views of their authors solely. They do not reflect the editorial policy of the website

زموږ بريښنالیک ادرس
kabullnews@gmail.com

ورځې وجــــــــــــيزه

هیڅوک به له تاسې څخه جنت ته داخل نشي، څو چې د کامل ایمان خاوندان نه شۍ کیدای شي څو چې په خپل منځ کې مینه او ورورولي ټینګه نه کړی. (رسول اکرم صلی الله علیه وسلم)

نشرونکی: محب الله عاطف
دسمبر 16, 2019

تازه خپاره شوي مطالب

پکتیکا کې د ۴۰ زره ډالرو په پانګونې د پلاستيکي پایپونو فابریکه پرانیستل شوه

له پاکستانه افغانستان ته قاچاق شوې ۲۸ میله وسلې او ۱۴۵۰ مرمۍ کشف او ضبط شوې

د اسرائیلو پخوانی لومړی وزیر د فلسطیني خپلواک دولت جوړېدل له اجنډا وتلي

اقتصادي کمېسیون ۱۲ لویې پرمختیايي پروژې تصویب کړې

د ایران د تېلو ستره کښتۍ د امریکا له کلابندۍ تېره شوې

مهاجرينو کمېسیون: تېره ورځ ۸۷۹ کډوالې کورنۍ هېواد ته راستنې او اړينې مرستې ورسره وشوې 

سمنګان کې د ۶۴۱ میلیونه افغانیو په لګښت د ایبک – روی‌دوآب سړک د جوړولو تړون لاسلیک شو

اکسیوس: د ایران جګړې د سعودي او اماراتو اړیکې ترینګلې کړي

شمال زون درې ولایتونو کې د ۳۰۰ میلیونه افغانیو په ارزښت ۷ روغتیايي پروژې پیل او پرانیستل شوې

© کابل ټکی کام 2019, د کاپي حقوق محفوظ دی | Kabull.com

No Result
View All Result
  • کور پاڼه
  • خبرونه
    • راپور تاژ
    • افغانستان
    • نړۍ
    • لوبه
  • سرمقاله
  • تبصرې
  • اسلام
  • مقالې
  • ټولنه او اجتماع
  • ادب
  • روغتيا
  • په زړه پورې معلومات
  • اړيکه

© کابل ټکی کام 2019, د کاپي حقوق محفوظ دی | Kabull.com