بسم الله الرحمن الرحیم
نوشتۀ: انجنیر محمد نذیر تنویر، هالند
برگرفتهازکتاب «ازپلچرخی تاگوانتانامو»
بخش پنجم:
نظارتخانۀ (خاد) صدارت:
بستر گرم و نرم مرا چنان در آغوش اش کشاند که ارتباط ام با بیرون بکلی قطع گردید. دیگر از سردی و درد خبری نبود، آرامآرامگرمی ام بالا می گرفت تا سرحدی که احساس کردم که وجودم از عرق تر گشته است؛ تا آنکهازخواببرخاستم. آفتابدرستعمودیبالایمقرارداشت،دیگرظهرشدهبود.
جمعی از زندانیان که در بیرون از محوطه نظارتخانه جهت تشناب، برده شده بودند دوباره داخل محوطه می گشتند. دربین آنها حفیظ الله با سر و صورت کبود و پندیده اش ظاهر گشت. همینکه متوجه من شد با اشاره برهمکدیگر سلام کردیم. تصادفاً اطاق اش در کنار صفه بود. همین که نزدیک مسجد (صفه) گشت، خود را به کنار صفه رسانیده و پرسیدم:
اقرار کردی؟
با تبسم که از عمق اراده قوی اش برمی خواست به آرامی گفت: نخیر! و بسوی اطاق اش روان گشت.
واقعاً از هر طریقی به هدف رسیدن، اساس اندیشه فکری این بی دینان را تشکیل می دهد، با خود تعهد سپردم تا در آینده حرف شان را جدی نپندارم.
تمام روز را در روی صفه سپری داشتم و تاهنوز از اطاق جداگانه خبری نبود، تازه متوجه شدم که درطول روز از نام خوانی ها جهت تحقیق خبری نیست. از گزمه سربام که گاه وبیگاه به من سر می زدندپرسیدم کهامروزچهروزیست؟
گفت:
هفت ثور!
بلی! هفت ثور!
روزی که آغاز اش باقتل عام خانوده داوودخان آغاز یافت. روزی که جوان و پیر، مرد و زن، کودک و طفل همه از زیر تیغ برآمدند و بر بالای جسد های شان رقص و پای کوبی را براه انداختند.
روزی که ملت ما، در ماتم و غم نشست و تا حال که بیشتر ازسه دهه ازآن روز می گذرد، مردم روی خوشی و آرامش را ندیده اند.
روزی که سرآغاز دَور جدید وطن فروشی، تجاوز و وابستگی به ارمغان داشت.
روزی که در آن، هرنوع تخم از برای نفاق در کشور ما کشت گشت.
روزی که به میلیون ها انسان در سوگ از دست دادن عزیزان شان نشستند.
روزی که میلیون ها معلول با از دست دادن عضوی از اعضای بدنشان در هر کنج و نواحی معیوب افتیده اند.
روزی که قشر میلیونی جامعه ما، خانه و کاشانه شانرا رها کرده در هرسوی از گیتی آواره و مهاجر گشتند.
روزی که به هزاران فرزند این سرزمین به اعتیاد کشانده شدند.
روزی که اطفال و نوجوانان از مسیر درس و تحصیل بسوی بی سرنوشتی و جنگ کشانیده شدند.
روزی که پایه های اخلاقی جامعه، جایش را به فساد، فحشا و بی دینی سپرد و هزاران فتنه وغم را؛ که قلم از نوشتن آن عاجز است، به ارمغان آورد.
بلی! امروز که درست سه سال از روز سیاه می گذرد پیامدش را، همه یی مسامات بدنم محسوس می دارد. شبی که گذشت درست مصادف به همان شب نامیمون برای همه فرزندان صدیق این خطه بود که مشت چند از بیگانه پرستان، طرح نابودی این ملت را کشیدند.
آه ! چه کنم، چاره چه باشد؟
شاید خاک گور بتواند این خاطره های تلخ را در سینه اش جا دهد اما من؟؟؟
با گذشت بیش از سه دهه، درد اش در هر سلول بدنم، آثار اش در هر عضوی بدنم و خاطره اش بر روانم محسوس است. دیگر برایم فرقی ندارد که ظالم و مظلوم تنها مشخصه آن دوره باشد. زیرا با دیدن هر تصویری و با شنیدن هر خبری از ظلم و بی عدالتی (خارج از محدوده های فکری)، این خاطرات دوباره در ذهنم زنده می شوند. شاید کسانی را تصور برآن باشد که «گذشته ها گذشت» و یادی از آن جز تازه ساختن کینه و نفرت چیزی دیگری نخواهد به ارمغان داشت. اما بنده را چنان تصوری نیست! زیرا کینه و نفرت، زاده خودخوایی و گروه گرایی بوده و آنکه دیدش انسانی و در محدوده های هدفمندی خلقت اش باشد، چنان تصوری برایش محال خواهد بود. بدون شک این نظم در نظام کائنات که آخرین بشر از درک کلی آن عاجز خواهد بود محال است که بدون عدل الهی استوار و پایدار بماند. پس آنکه درین کره کوچک خاکی به حیث خلیفه خداوند جا داده شده، چطور می تواند که این نظم را استوار و پایدار سازد؟
بدون شک، و فقط با عدالت!
بلی! عدالتی که تجلی یافته از عدالت الهی باشد.
پس آیا این خود یک جفای بزرگ نخواهد بود که مُهر سکوت بر زبان، و گره بر لبان بست تا مبادا زخم های دیگران تازه شود؟
دیگرانی که نه با زخم آشنایی دارند، و نه آنرا با گوشت و پوست شان لمس نموده اند و فقط از زبانی به زبانی آنرا راوئی هستند!
بلی اینهاست که می توانند زود برمسند قضاوت بنشینند و به آسانی آنرا فراموش بدارند.
اما سوال درین جاست که آیا این، تجلی از عدل الهی خواهد بود؟ عدالتی که ذره یی از اعمال در آن پوشیده نخواهد ماند. امروز که زمین و فضا با صبر و متانت در ثبت اعمال انسان ها، این بار سنگین را تا روز حشر با خویش حمل می دارند؛ نه از برای پنهان کاری و مخفی جویی؛ بلکه از برای تجلی عدالت الهی ست! پس انسان چطور؟
انسانی که خالق اش وی را اشرف مخلوقات خواند، و وی را جانشین اش در روی زمین گردانید.
بلی خلیفه الله!
و اما خلیفه الله!
نه بمنظور امام و پیشوا، بلکه جانشین الله در روی زمین! که از خود آغاز یافته و به فامیل راه می یابد و از آنجا به جامعه و کشور توسعه یافته تا آنکه جهان شمول می گردد.
بلی ای همنوع من! این هم بخش از عدالت الهی خواهد بود تا اگر شود گوشه یی از واقعات بشری را انعکاس داد. هرچند چنین رسمی در کشور ما سابقه ندارد، و واقعات به سطح خیلی محدود آن، تنها از سینه ای به سینه ای انتقال می یابد. اما ما باید این رسم را ازهم فروپاشیم و راه را برای آیندگان شفاف و باز گذاریم. زیرا جولانگاه زندگی مؤمنان در سه بُعد می باشد:
برای گذشته گان از برای به تحقق رسانیدن آرمان های شان، از برای عصر خودش بحیث یک انسان نمونه و از برای آینده گان بخاطر گذاشتن مسیر سهل و روشن.
پس اگر انعکاس دردها و خاطرات گذشته نتواند جوابگوی عصر کنونی باشد، حداقل امیدوارم تا چراغ راه از برای آیندگان باشد.
بلی ای هموطن من!
بیان این دردها نه از برای تازه کردن کینه ها و عداوت هاست، بلکه انعکاس درونی سوزها و آلام سینه ای را بُوَد، که قلم خود آنرا بروی صفحات کاغذ نقش می بندد زیرا وی را درین عصر کمتر شنونده ای باشد.
بلی هفتم ثور 1360 هجری شمسی!
فضای نظارتخانه صدارت را در سکوت مطلق فرو برده است. گاه و بیگاه صدای رفت و آمد زندانیان به بیرون محوطه نظارتخانه جهت رفع حاجت بگوش می رسد آنهم در فضای پُر از سکوت و آرام. جای بس تعجب خواهد بود که در محوطه صدارت، درست در قلب شهر و در چندصد متری قصر ریاست جمهوری چنین محلی وجود داشته باشد و از همه جالبتر بیت الخلا های آن!
در پانزده متری شرق محوطه، ساختمان بدشکلی که با یگانه پله هایش در حدود یک منزل بالا می رفت. دهلیز تنگ و طویل که از یک جهت با دیوار ساختمان و از جهت دیگر به غرفه های بیت الخلا وصل یافته بود؛ نمای درونی ساختمان را شکل می داد. غرفه های یک مترمربعی که در وسط اش سوراخی داشت و ازیک سطح ناموزون برخودار بود. دستک های فرش که با سوراخ رابطه ساختمانی داشت، فرسوده و درحال شکستن بودند تا آن جای که نمی شد به آسانی جای پای پیدا کرد. چاه بزرگ و عمیقی که تمام سوراخ ها به آن ارتباط داشت در پائین؛ صحنه یی وحشتناک را در ذهن شکل می داد. این چاه با چندین متر عمق از فاضلآب نیمه مایع که از سالیان چند، پاک نشده بود، پُر بود. غرفه ها بدون دروازه و با تکه های فرسوده، نیمه پرده گرفته شده بودند. به یقیین که این پرده ها از آغاز تا حال تبدیل نیافته بودند زیرا غرفه دومی با پرده کمپل عسکری اش، خاطرات دور قبلی زندانی شدنم را در ذهنم تازه ساخت. درست عین چیز، اما فرسوده تر از آن زمان! زندانیان که در بیست و چهار ساعت یکبار اجازه رفتن به تشناب را داشتند، حق ماندن بیش از پنج دقیقه در غرفه را نداشتند، و اگر چنین می شد؛ با «بی سیرتی» از غرفه کش کشان از روی پله ها به پائین پرتاب می گشتند. بودن پهره دارها در عقب پرده های نیمه عریان، ناموزون بودن فرش، فرسوده گی دستک های ساختمان، گشاده گی سوراخ بیت الخلا، وحشت فاضلآب پائین سوراخ و زمان محدود، همه و همه آماده گی رفع حاجت را از زندانی خشک و کرخت می ساخت.
بعضی را چنان تصور بود که این همه زجر و شکنجه برخواسته از عمق قهر و غضب خادیستها در برابر زندانیان نشأت یافته است. اما اگر این چنین می بود، بعد از فروکش شدن غضب شان، حالت باید به روال عادی آن دوباره برمی گشت.
از وضع چنان پیدا بود که اینهمه زجر و شکنجه ها بر اساس سیستم های خاص تعلیمی بنا یافته بود که باهم ارتباط خاص خودش را داشتند، تا زندانیان را بتوانند در بیست و چهارساعت بطور متواتر زیر شکنجه نگه بدارند. این نوع شکنجه ها را بنام “شکنجه های سیستماتیک” می نامیدند که بطور علمی و اکادمیک توسط کا.جی.بی.به عمال خاد تدریس شده بود که بدون خطر و در عدم مسوولیت پذیری از عواقبش، زندانیان را بطور متواتر زیر شکنجه نگه می داشتند.
آنها حتی به سلب و محدود ساختن بخش اعظم حقوق حیاتی یک انسان نیز قانع نبودند و سعی برآن میداشتند تا بخش کوچکی از روال حیات روزمره یک زندانی را نیز دستخوش نابسامانی ها ساخته و آنرا از وی سلب نمایند.
آنها ازین قضیه درک درست داشتند که زندانیان در صورت سلب حقوق شان می توانند با پشتوانه عقیده تی، قناعت را پیشه شان ساخته و از حیات آبرومندانه داخل زندان نیز لذت ببرند. بهمین منظور آنها فکتور مستمر حیاتی را که خوردن و رفع حاجت باشد در اولویت کاری شان قرار داده و با شیوه های خاص خودشان؛ این بخش از روند حیات را، به شکنجه و عذاب دایمی تبدیل ساخته بودند.
در حالی که آنها خوب می دانستند که وجود انسان ها در زمان معین عادت به رفع حاجت می نماید، همین پنج دقیقه یی که در بیست وچهار ساعت تخصیص یافته بود؛ نیز ثابت نمانده و در اوقات مختلفه آنرا عملی می ساختند. آنها براین هم اکتفا نکرده نوبت را در نیمه های شب، زمانی که زندانیان در عمق خواب های شان می بودند و ارگان های بدن در کل، حالت نیمه فعال را می داشتند؛ عملی می ساختند.
بلی! وقت نامناسب، تغییر زمان، مدت زمان کوتاه، جای ناامن و نامناسب، حضور موجودی دومی در محل و بلآخره تن های پُر از زخم و نیمه جان – روند طبیعی حیات را بر زندانیان به شکنجه و زجر دایمی تبدیل ساخته بود.
اما امروز وضع تا اندازه ای متفاوت است. زندانیان را از طرف روز به تشناب برده و حتی اجازه می دهند تا در صحن حویلی وضو بگیرند. نمی دانم که غیابت مستنطقان وضع را تغییر داده است و یا روز نامیمون هفت ثور؟
سوالات بی شماری ذهنم را باخود مصروف ساخته بود تا آنکه هوا رو به تاریکی گرفت. از صفه و هوای سردش شکایتی نداشتم، حداقل از بستره های کثیف و پُر از خزنده ها؛ برای چند لحظه یی به دور بودم.
آواز جمعی از پهره دار ها دوباره فضای نظارتخانه را پُر ساخت. دَر های هر سلول باز می شد تا غذای زندانیان را تقسیم نمایند. یکی از آنها صدا زد: او بچه در مسجد هم یک زندانی است! چند لحظه یی نگذشته بود که عسکر یک بشقاب غذا با نیم دانه نان خاسه یی را برایم پیش کرد. عطر غذا اشتهایم را تحریک نمود. بشقاب پُر از پلو با قورمه سبزی و گوشت.
فشار گرسنگی چند روزه و ترس آلوده سازی غذا و نبود تشناب مرا در دو راهی قرار داده بود. پی هم لعاب دهنم را قُرت می کردم و اشاره احمدپیش دیده هایم ظاهر می گشت. کشمکش عجیبی درونی در انتخاب این دو، همه وجودم را فرا گرفته بود تا آنکه بشقاب غذا را کنار زده و به لقمه نان خشک قناعت اختیار کردم. آرام آرام با خوردن نان مصروف بودم که صدای از بالای بام مرا بدان سو متوجه ساخت:
«نترس! چیزی در نان نیست!»
مشکل بود تا به حرف های شان اعتماد کرد زیرا اکثری «پهره دار» های چنین محلات؛ که از مربوطات خاد می شدند، عساکر عادی نبودند. هرچند که با لباس های عسکری ملبس می بودند و اگر برحسب تصادف فرد عادی در آنجا عسکر می شد، بعد از کوتاه زمانی یا از آنجا تبدیل و یا به زندان می افتید.
هوا رفته رفته سرد می شد و من که تازه از نماز خفتن فارغ شده بودم در کنار صفه ضابط ظریف را یافتم. زمانی که چشمم به چشم اش خورد گفت:
«بخیز او بچه، تو تا حالی در روی صفه هستی!»
وی را تعقیب کرده تا آنکه دَر یکی از سلول ها را باز کرده و گفت: «فعلاً اینجا باش تا که اطاق خالی پیدا شود» و دَر را از عقب ام بست.
جوانی که در گوشه ی از اطاق دراز کشیده بود با بسته شدن دَر، چشمان اش را باز کرد و به من خیره گشت. با آواز گرفته و نیمه جانش گفت: «سلام انجنیرصاحب! این چه بلایست که سرت آورده اند؟»
نشناختم اش، خود را به وی نزدیک ساخته و به صورتش خیره گشتم.
این چه حالیست که برتو روا داشته اند؟ آغوش ام را باز کردم تا وی را بگیرم اما دست هایم کرخت زده باز ماند و نخواستم با تماس ام وی را بیشتر شکنجه نمایم. اصلاً نمی شد وی را شناخت: لکه های لباس هایش به کلی از بین رفته بود، حتی تنبان اش در خون و خاک شط می زد و از رنگ اصلی لباس چیزی پیدا نبود. دردهایم برق آسا و در یک لحظه فراموشم گشت و نتوانستم جلو احساسات ام را بگیرم. متواتر و پیهم اشک هایم پائین می ریخت، گلویم بسته و پُر شده بود و از حرف زدن بازمانده بودم. رویش، سر اش، دست هایش، پاهایش و حتی موی هایش مانند دیروز نبود. بدون شک که اعضای پوشیده بدنش نیز سالم نخواهد بود. بخش های از سرش که بدون موی شده بود با یک «ارچق ضخیم» و ورم یافته، چهره اش را بکلی تغییر داده بود. یک چشم اش در زیر زخم ها، ناپیدا بود و بعضی زخم های دستهایش چنان عمیق بود که توته های از پوست و گوشت اش را دور ساخته بود. دیگر وی، آن احمد دیروز نبود!
تغییر چهره اش تمثیل یک موجودی وحشتناک را در ذهن شکل می داد اما پاکی، بی گناهی و مظلومیت اش در نگاه ام زیبایی و نور را جلوه می داد: چشم سیاه و آهو مانندش از زیر قشر ضخیم زخم ها، جلایش می داد و موی های «نیمه چنگچنگی اش» با باری از خون و چرک، حلقه هایش را کوچکتر و پیچیده تر ساخته بودند.
… (منتظر بخش ششم بمانید)

















