از آشنایی تا جدایی (بخش نهم)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نوشتۀ: انجنیر محمد نذیر تنویر، هالند

برگرفته از کتاب «از پلچرخی تا گوانتانامو»

تاهنوزهم «خاد» صدارت:

سوالات دقیق و سنجیده براساس درسهای قبلی آغاز یافت و فضای صنف را دیدنی و غیر قابل تصور گردانید. محصلین با آماده گی های قبلی، از نکات ضعف و غیر عملی این تیوری آگاه بودند و سوالات شان را دقیق و منسجم مطرح می ساختند. در حالیکه جوابات آقای جوزجانی محدود و محدودتر می شد، اما پرسش ها عمیق و گسترده تر می گردید. وی اصلاً تصور خواب این صحنه ها را نمی کرد که شاگردان یک مرکز علمی تخنیکی دارای چنین پشتوانه های عمیق دینی باشند. وی که حاضر به پذیریش ضعف اش درین دیالوگ نبود و از جانبی دیگر، داشته هایش نیز آرام آرام درحال تمام شدن می رفت، سعی می داشت تا اگر بتواند ابعاد بحث را وسیع تر وخارج از «درس قبلی» شکل دهد. شاید چنان تصور داشت که محصلین، خارج از «درس قبلی» آماده گی ندارند. وی که خود آغازگر بحث کلی گردید از عواقب آن کمتر آگاه بود.

یک روز تاریخی و فراموش ناشدنی در حیات محصلین و حتی، پوهنتون کابل بود. گویی که فرشتگان بر قلب های پاک سیرت این جوانان لبیک گفته و به یاری شان شتافته باشند. حالا این محصلین است که سعی می دارند تا فضا را آرام و دور از تشنج نگه بدارند. وسیع شدن ابعاد بحث حتی «کم حرفان» و «کم جرأتان» را نیز سری حرف آورده و وضع را برای عُمال خاد بغرنج و بغرنجتر گردانید. مشکل بود تا خادیستان همه را در لست سیاه شان درج نمایند.

هنوز سه ربع از ساعت اضافی نگذشته بود که داشته هایش تمام گردید. پرسشها، آرام و متنوع مطرح می گشت اما جواب ها یکنواخت، کوتاه و آمرانه داده می شد. یکنواختی جواب ها و گریز از اصل موضوع، وضع را تا اندازه ی از روال عادی آن بیرون می ساخت. ظواهر فیلسوفانه و تهی بدون داشته های علمی آقای جوزجانی تصویری کلی از اعضای این باند را برای محصلین به تمثیل می کشاند. دیگر نه ظواهر فیلسوفانه کدام دردی را دوا می توانست و نه دیپلوم های قلابی کشور شوری ها! ناگزیر همچو عادت همیشگی شان باید آب را گل آلود ساخته تا از آن ماهی گیرند. خواست تا از طریق ایجاد حساسیت های دینی، تشنج را دامن زده و زمینه های گریز اش را فراهم سازد.

آقای جوزجانی یکباره، از بحث فلسفی به مثال های قرن بیستم پرداخت و چنان وانمود می کرد که عامل پیشرفت و تکنالوژی در عصر جدید، فلسفه آنها می باشد. به این هم نیز اکتفا نکرده پای را فراتر از گلم گذاشته و بر اندیشه های توحیدی تاخت و تاز را آغاز نمود و این اندیشه ها را مظهر عقبگرایی و بازمانده از دوره های فیودالیزم خواند. جوانان محصل ازین کجگرایی آقای جوزجانی متأثر گشته و وضع، بزودی به تشنج گرایید که این بار وی به هدف اش نایل آمد و با استفاده از آن، توانست صنف را ترک گوید. این صحنه سازی آقای جوزجانی خون بعضی از جوانان محصل را بیشتر به جوش آورد. حلقه های مختلف در هر گوشه و کنار دهلیز تشکیل یافته و جروبحث ها ادامه داشت که درین اثنا سروصدای «مسدود شدن» تشناب های مردانه به همه جا پخش گردید. محصلین گروه گروه به آن طرف در حرکت بودند و دهلیز گنجایش رفت و آمدش را از دست داده بود. سازمانی های پوهنحُی دست وپاچه شده و نمی دانستند که چه کنند زیرا «نیروی وابستگی» حس «اعتماد به نفس» شانرا سلب نموده و منتظر دستور مقامات بالایی بودند، و فقط به اینسو و آنسو سرگردان در حرکت بودند. این حماقت نه تنها مشکل را رفع نساخت بلکه خبر حادثه را از داخل تشناب ها به بیرون نیز کشانید. خبر رفع حاجت بر عکس های «لینن کبیر» و قراردادن آن در صحن عمومی تشناب ها، برق آسا همه جا را گرفت. هنوز چند لحظه ی نگذشته بود که آقای جوزجانی از دفتر اش بیرون شده و پوهنحُی انجنیری را ترک گفت.

خبر این حادثه و جریان درس فلسفه، به دیگر پوهنحُی ها سرایت نمود و مطلب داغ روز، دربین محصلین پوهنتون کابل گردید. هفته ها پیهم می گذشت و از درس فلسفه و آقای جوزجانی خبری نبود. ختم سمستر نزدیک ونزدیکتر می گردید و محصلین مصروف آماده گی امتحانات نهایی شان بودند تا آنکه دریکی ازین روزها سروکله آقای جوزجانی دوباره پیدا گردید. وی از محصلین خواست که سر از هفته آینده در ساعت درسی حاضر باشند. زمان موعود فرا رسید و آقای جوزجانی دوباره به صنف حاضر گردید. خواست تا دوره ی غیابت اش را توجیه نماید اما شاگردان از برنامه های درسی اش در دیگر پوهنحُی ها در جریان بودند و کدام دلیل موجه دیده نمی شد. وی که نمی خواست شکست اش را بپذیرد با ابتکار عمل جدید، درصدد برآمد تا اهداف اش را دوباره به پیش ببرد. به محصلین پیشنهاد کرد تا از طریق مضمون وی «اوسط نمرات» شان را بالا برده و با نمرات عالی دیپلوم شان را اخذ بدارند. وی به ادامه سخن اش گفت: من در حدود صد سوال همراه با جواباتش را تهیه داشته ام که آنرا بدسترس شما می گذارم که ده سوال آن، شامل امتحان می باشد تا شما بتوانید آنرا به راحتی حل نماید. در آغاز محصلین متوجه باریکی موضوع نشده و ظاهراٌ از این پیشنهاد راضی به نظر می رسیدند اما با مداخله چند محصل متوجه اصل قضیه گشتند. آنها گفتند: «شما فقط سه جلسه درسی تانرا دایر کرده بودید که در آن تنها یازده صفحه از کتاب کوچک تانرا تدریس داشته اید. این یازده صفحه میتواند که مواد امتحان را تشکیل دهد و بس! شما نمی توانید که ازین طریق دوباره تمام کتاب را بالای ما تدریس نماید.»

بدون جروبحث ویا کدام وقفه یی، همه با یک صدای پشتیبانی شانرا ازین چند محصل اعلان داشتند. آقای جوزجانی مأیوسانه قبل از پایان ساعت درسی اش، صنف را ترک گفت. محصلین به این هم بسنده نشده و با هم وعده گذاشتند تا در امتحان، ضمن پاسخ به سوالات، به رد آن نیز بپردازند تا این عمل در صفحات تاریخ کشور بقلم زرین درج و افتخار نسل های آینده گردد.

امتحان فرا رسید و محصلین آنچه را که وعده سپاریده بودند انجام دادند؛ به جز چند نفر محدودی که رقابت های کدری داشتند. ایشان در لست نتایج امتحان، کامیاب و بقیه ازین که بر رد آن پرداخته بودند در حالی که جوابات شان درست بود، ناکام درج یافته بودند.

محصلین با احتجاج در برابر مدیرت تدرسی، خواستار بررسی دوباره پارچه های شان شدند و در ضمن هشدار دادند که اگر تا چند ساعتی به مشکلات شان رسیده گی نشود، احتجاج را به ریاست پوهنتون خواهند کشانیدند! مدیریت تدریسی و دهلیز متصل به آن از شدت ازدحام مسدود گردیده بود تا آنکه آقای جوزجانی وارد فاکولته گردید. وی که تلفونی در جریان قرار گرفته بود با ورود اش از محصلین خواست تا در یکی از صنف ها، مطلب را زیر بحث گیرند. وی با پذیرش اینکه جواب ها همه درست بوده، خواست تا عمل اش را چنان توجیه دارد که در رسم امتحانات چنین نیست که به رد جوابات پرداخته شود و همین مطلب باعث ناکامی شاگردان شده است.

محصلی پرسید: آیا روش های درسی شما در کدام رسم پوهنحُی انجنیری وجود دارد؟

محصلی دومی: تنها اکتفا بر جوابات معنی تائید آن است در حالی که ما برضد چنین فلسفه ها هستیم!

محصلی سومی: جوابات خود ممثل فهم ما از قضایاست اما نپذیرفتن آن، حق مشروع هر انسان آزاد می باشد که ضرورت به تنبیه کردن ندارد. آیا این چنین زورگویی ها نیز برخواسته از همین فلسفه است؟

اینبار دیالوگ با قهر جدی محصلین همراه بود و آقای جوزجانی عاقبت قضیه را زود درک کرده و گفت: از کشیدگی بیشتر خوش ام نمی آید! خون سردی تانرا حفظ نماید، من می خواهم که نمرات تانرا برابر آنانکه کامیاب شده اند بسازم. درست است؟

محصل: ما نمی خواهیم در ردیف آنها قرار بگیرم، کمترین نمره کامیابی برای ما کفایت می کند!

بلی! این رویداد جرم تلقی گشته که حالا باید بهایش را در بین سلول های زندان پرداخت. به خود آمده و دوباره خود را در نظارتخانه صدارت یافتم. از خود پرسیدم:

آیا روزی این پارچه های امتحان به حیث نمونه های از تمثیل اراده آزاد و عقیده راسخ فرزندان این خطه، در مطبوعات کشور به نمایش گذاشته خواهد شد؟

صدای گروهی از پهره دارها، گویایی توزیع غذای زندانیان بود. دَر باز شد و پهره دار بشقاب غذا را در روی فرش گذاشت و دیگری را صدا زد: یک توته نان خشک! تا رسیدن نان خشک دَر باز ماند و تابش نور بر غذا مرا متوجه جلایش کوچکی دربین آن نمود. بلی! زرورق ادویه مرا بفکر غذاهای پسمانده شفاخانه انداخت تا آنکه پهره دار توته نان خشک را پیش نموده و گفت: بخور بچه جان که سبزی چلو مزه دار است!

گفتم: سبزی چلو و یا زرورق چلو!

به حرفم نرسید، دوباره پرسیدم: عسکر جان! این غذا ها را از کدام شفاخانه می آورید؟

وی دَر را قایم بست و از آنجا دور گشت.

نان خشک دیگر برایم همه چیز شده بود. در آن لذتی نهفته بود که مرا عذاب نمی کرد، قوت ده بدنم- و درمان کننده زخم هایم شده بود. قناعت آرامگر جسم و روانم شده و داستان زندگی دوستم حفیظ الله بر من اثری عمیقی گذاشته بود. از اینکه دشمن خیلی بزدلانه و بدتر از حیوانات با زندانیان برخورد داشت حتی بسیاری اوقات نمی شد بالای نان خشک نیز اعتماد کرد که بهمین سبب آنرا کم کم و به دفعات مختلف صرف می نمودم تا اگر در آن چیزی را مخلوط ساخته باشند، تأثیر آن کمتر باشد.

این اطاق نیز بدون کدام مجرا و کلکین بود و نمی شد به آسانی زمان و اوقات نماز را تخمین زد اما از زیر «لخک دروازه» تا حدی میشد روشنی هوا را تخمین زد. هوا رو به تاریکی می رفت و فضای نظارتخانه نیز آرامتر می شد. دیری نگذشت که صدای نامخوانی فضای سکوت را ازهم گسیخت. صدا به کندی و زحمت بگوش می رسید اما تپش و ضربان قلب بسرعت بالا می گرفت تا جاییکه آوازش، محسوس و حرکت اش بر روی لباس مشهود می گشت. صدا نزدیک و نزدیکتر گردید تا آنکه دَر آطاق باز شده و عسکر گفت: محمد نذیر ولد محمد امین!

به الله خود را سپاریده و از جا بلند گشتم. وی را تعقیب نموده تا به همان ساختمان قبلی رسیدیم. بازهم بطرف راست دهلیز، اما اینار به یکی از اطاق های سمت چپ مرا داخل ساخت. در پشت یکی از دو میزی که درین اطاق قرار داشت، مستنطق مصروف تحقیق از زندانی دیگری بود. زمانی که چشم اش به من افتاد گفت:

«در کنج اطاق بدون تکیه بر دیوار، بالای یک لنگ می ایستی

تحقیق از زندانی مذکور ادامه داشت و رفته رفته طولانی شده می رفت، هرچند در آغاز برایش وعده سپاریده شده بود که درصورت گفتن چند اسمی از ارتباطی هایش، دوسیه اش را ختم و به زودی رهایش خواهد ساخت. از لابلای تحقیق چنان پیدا بود که زندانی مدیر اداری در شاروالی کابل بوده باشد وسن اش در حدود چهل تا چهل و پنج سال معلوم می شد. وی که از شدت ترس، راست و دروغ همه چیز را اقرار و یک لست دراز از ارتباطی هایش را قلمداد نموده بود با زاری و التماس سعی برآن می داشت تا وانمود سازد که بیشتر ازین چیزی را نمی داند اما مستنطق، حریص و حریصتر شده و توقع اش بالا می گرفت.

زمان با آن همه کندیش در گذشت بود و هوا مطلقاً تاریک شده بود اما از ساعت خبری نبود. تن ام رفته رفته مقاومت اش را از دست می داد و توازن جسمی ام درحال ازبین رفتن بود. دیگر مشکل بود که زیادتر از آن بر روی یک پای بی ایستم. مژمژه ها، از دست به صورت سرایت نموده و حرارت بلند بدنم به یک حالت سرد و کرخت زده مبدل می گشت. وضع نامناسب و برهم خوردن توازن جسمی، توجه مستنطق را بر من بیشتر ساخته و در انتظار «بهانه جویی» لحظه شماری می کرد تا آنکه چنین وضع پیش افتاد. با تماس پای دومی بر زمین، وی از جایش بلند شده و بطرف ام آمده و گفت:

«چیزی برای نوشتن داری که پایت را بر زمین گذاشتی؟»

گفتم: نی!

پس پایت خسته شده که به او گوش می دهی و بمن نی!

با بوت های کلفت و سنگین اش شروع به وارد کردن ضربات بر طوله های پایم نمود. ضربات پیهم وارد می شد تا آنکه حالت جنون بر وی دست داد و معلوم نبود که ضربات به کجا اثابت می کنند. زمانی که جسم؛ برای دفع ضربات به قسمت های حساس بدن، خود را کوچک و چملک می ساخت، ضربات بر سروصورت وارد می آمد تا آنکه وجود خود را دوباره راست می ساخت. با طولانی شدن «ضرب و شتم» وی از نفس افتید و بر چوکی دراز کشید. در حالی که نفس اش سوخته و بسرعت تنفس می گرفت به زندانی دیگر گفت:

مدیرصاحب، قلم ات را بگذار! می خیزی و مثل من می زدنش! وای به حالت، که اگر سستی کنی!

مدیرصاحب که از ترس «شکنجه» قبلاً زبان به اقرار گشوده بود، تصور نداشت که خود بر دیگران ظلم نماید. وی وحشت زده از جا بلند شده و با گام های که وی را همراهی نمی کرد بمن نزدیک گشت. با تبسم و حرکت دیدگانم به وی اجازه دادم. وی در حالی که «جسم و روانش» وی را همراهی نمی کرد با کراهت و دشواری، شروع به ضرب و شتم نمود. ضربات اش شدید و کاری نبود تا آنکه بی خبر و از عقب، مستنطق بر وی حمله ور گشت و با وارد ساختن چند ضربه شدید و کاری مدیرصاحب را نقش بر زمین گردانید. فریاد زد:

«یاد گرفتی، و یا بازهم یادت بدهم؟»

مدیرصاحب جواب داد: نی یاد گرفتم!

وی بدون آنکه با من ارتباط چشمی پیدا کند، به عملی ساختن دستور مستنطق پرداخت، اینکه چه مدتی را مصروف بماند معلوم نبود تا آنکه دانه های عرق از سروصورت اش جاری گردید. مستنطق صدا زد: کفایت می کند!

مدیرصاحب بر چوکی نشست و مستنطق برایش گیلاس چای تعارف نمود. بمن نگاه انداخته و گفت:

«بر دو پای به حالت نیمه نشسته، از زیر ران دستهایت را عبور داده و از نرمی گوش هایت محکم می گیری!»

باز «همین آش و همین کاسه» اگر بی گفتی کردی!!

زمان با آن همه کندی اش در گذشت بود و تنم همچو توپ یکه بر دو مسند قرار داشته باشد شکل یافته بود. حرارت وجود به اوج آن رسیده و دانه های عرق بر سروصورت در حال شکل یافتن بودند. تا هنوز می شد که دیالوگ تحقیق آنها را تعقیب نمایم. مستنطق حریص که از آنهمه قلمدادی ها سیر نشده بود سعی برآن می داشت تا مدیرصاحب، افراد بیشتری را برایش قلمدادی نماید. اما بیچاره مدیرصاحب که به حرف های وی اعتماد نموده و همه چیز را بیان داشته بود، دیگر چیزی از برای گفتن نداشت بجز آنکه پیهم به الله و کلام الله سوگند یاد نماید.

مستنطق با عصبانیت فریاد کشید:

«او بچه بخیز!»

در چنان دقایق یکه توازنم درحال ازبین رفتن بود، فرصت خوبی زمینه ساز گشت تا دوباره بر پای هایم بی ایستم و قامت ام را راست سازم.

مستنطق صدا زد: «او مدیرک از جای ات بخیز!»

بعداً بمن نگاه انداخته و گفت:

«حالا نوبت توست تا ای ره چنان بزنی که چیزهای ناگفته اش بیاد اش بیاید!»

با خون سردی و یک مکث کوتاه، چشمانم به او خیره ماند.

دوباره فریاد کشید:

«کر هستی! نفهمیدی که چی گفتم ات؟»

گفتم: هم شنیدم و هم فهمیدم! اما این وجود که ذره ذره آن با ظلم آشنا شده است نه حاضر است، و نه از برای ظلم ساخته شده است.

«این دست از برای ظلم نیآفریده شده است!»

از جایش بلند شده و فریاد سر داد: «اشرار و بی ظلمی؟؟؟»

بعداً به مدیرصاحب گفت: من از اینسو و تو از آنسو!

اینبار زودتر از نفس افتید و بر چوکی دراز کشیده و گفت:

«به زانو می ایستی و پنجه های پایت را بر دیوار تکیه می دهی!»

بعداً رویش را بطرف مدیرصاحب کرده و گفت: اگر قلمدادی هایت را دستگیر کردم تو آزاد هستی! حالا تو میتوانی برویی و خودش نیز با وی از اطاق خارج گشت.

شب به کندی می گذشت و آه و ناله زندانیان بر کندی آن بیشتر می افزود. آهسته آهسته شب در اوج اعماق اش فرو می رفت و شیون زندانیان نیز کمرنگتر می شد. گاه و بیگاه پهره دار در وقت گزمه اش از دهلیز به من خیره می شد اما از مستنطق خبری نبود. زانو هایم مقاومت اش را از دست داده و حساس شده می رفت و آغاز به عکس العمل های عصبی می نمودند. درد های سیخ مانند بر دماغم اصابت می کرد، تنم می لرزید و ران هایم در حالت کرخت و بی حسی می رفت.

دیگر طاقت ام سر رفته و پای ها را دراز کشیده و برکف اطاق نشستم. باخود گفتم: در هر حالت اش، شکنجه است، چی حالا و یا بعداً! پس نباید تا آن جای رسد که پای ها، کرخت و بی حس گردند. مدت زمانی گذشت اما تاهنوز قوت بطور کلی به پای هایم برنگشته بود که پهره دار از کنار دَر گذشت و با دیدن ام مسیر اش را ناتمام گذاشته و دوباره برگشت. به سرعت خود را بشکل اولی درآورده و هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که سروکله مستنطق دوباره پیدا شده و گفت:

«بخیز که به اطاق دیگر می رویم!»

وی را تعقبب نموده تا آنکه به یکی از اطاق های که درهمین سمت و در اخیر دهلیز قرار داشت داخل شدیم. مستنطق دومی که در مسیر راه با وی پیوسته بود نیز داخل اطاق گردید. چوکی نسبتاً بزرگ و سنگین دربین اطاق نصب یافته بود تا در جایش ثابت بماند. پایه های جلوی آن در قسمت های بالای و پایانی با تسمه ها و سیت (نشستگاه) آن با میخ های ایستاده مزین بودند.

مستنطق بر من نگاه انداخته و گفت: میدانی اگر بالای این چوکی بنشینی چه می شی؟ چلو صاف! حالی تو آزاد هستی که بر آن بنشینی، مگر فعلاً در مقابل آن قسمی می ایستی که عقب «بندهای پایت» به پایه های آن موازی قرار گیرند. بعداَ پاهایم را از بجلک و زیر زانو، توسط تسمه ها به پایه های چوکی- و دستهایم را از عقب بایکدیگر بستند.

وی پیش از ترک اطاق گفت: اگر چیزی برای گفتن داشتی، پهره دار را خبر کن در غیر آن بگذار تا ما آرام استراحت کنیم که شبها و روزهای طولانی را درپیش داریم.

… (منتظر بخش دهم بمانید)

مربوطه مطالب

ځواب دلته پرېږدئ

ستاسو برېښناليک به نه خپريږي. غوښتى ځایونه په نښه شوي *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

Back to top button