شهید مظلوم!

بسم الله الرحمن الرحیم
نوشتۀ: انجنیر محمد نذیر تنویر، هالند
به مناسبت شهادت مظلومانه استوه «صبر و استقامت» دکتور الشیخ عمر عبدالرحمان رحمه الله
بخش دوم:
«ربع قرن» تنها در اسارت طاغوت «امریکا»
“Quarter of a Century” only in captivity tyrant “America”
بلی! شناخت این استوه صبر و استقامت برای همه ای موحدان- بخصوص برای مجاهدین سنگر های مقاومت ضروریست.
پس بیایم تا به معرفی این شیخ با وقار از زبان خودش گوش فرا دهیم:
«در سوم می 1938 در شهر الجمالیه مصر؛ در یک خانواده فقیر، به دنیا آمدم. به من گفتند که در ده ماهگی بینایی ام را از دست دادم. در اوایل کودکی، مامایم همیشه مرا به مسجد می برد، و در همان آوان به آموختن قرآن آغاز کردم. هنوز به سن پنج سالگی نرسیده بودم که مرا شامل مرکز نابینایان نمود، و به آموزش خواندن و نوشتن به طریق “بریل” آغاز نمودم. در سن یازده سالگی «حافظ قرآن» شدم، و درین مسیر «مامایم» همچو چشم برایم بود. وی بیشتر اوقاتش را در اختیار من می گذاشت، و قبل از نماز صبح به مسجدی در نزدیکی دریاچه «دمیاط» می رفتیم و آمادگی درس های روز بعد را می گرفتیم. در حالی که شرایط سرمای شدید در آنجا حاکم بود، ما در مسیر رفتن به مسجد باهم مسابقه می دادیم، و زمانی به مسجد می رسیدیم بر روی «بوریا» (حصیر) نشسته و دروس خویش را از بر می کردیم. چهار سال دوره ابتدائیه و پنج سال دوره متوسطه را با مدارک «الأزهر» به اتمام رسانیدم. از اینکه مطالعه آفاقی ام خیلی زیاد بود، اساتید از جواب پرسش هایم عاجز می ماندند. در سال 1960 وارد پوهنتون «اصول دین» قاهره شدم و بعد از پنج سال؛ با افتخار نامه، فارغ التحصیل گشتم، اما مرابحیث استاد نپذیرفتند. مرا در قریه «فیدمین» به عنوان امام مسجد تعیین کردند. این قریه در حدود بیست هزار باشنده داشت که یک سوم جمعیت آنرا «مسیحیان» تشکیل می داد، و شهرت باغ های زیتون و لیمو آن زبان زد عام و خاص بود. مردم آنجا تجارت پیشه بودند، اما متأسفانه با عادات زشت بازاری و «قسم به طلاق» خو گرفته بودند. بعد از آغاز امامت ام، با توفیق و عنایت الله متعال، در ازبین بردن این عادات، سعی و تلاش جدی به خرج دادم که نتیجه آن در ازدیاد صفوف نمازگزران مسجد تجلی یافت.»…
قبل از ادامه سخنان دکتور عمر عبدالرحمان؛ به یقین که شما نیز متوجه این نکته شده اید، که وی به امامت منطقه ای گماشته شد که «یک سوم» جمعیت آنرا مسیحیان تشکیل می داد.
بلی! این منطقه در برگه های تاریخ اش، ضمن آنکه کوچکترین فعالیت های فرقه گرایی و مذهبگرایی را در شیوه های دعوت این شیخ نابینا ثبت ندارد، بلکه مواردی متعددی از نزدیکی ادیان و حیات مسالمت آمیز در کنار هم را، درج تاریخ اش نموده است. اما طاغوتیان بین المللی و فرعونیان (مصر جدید)، سناریو های رنگارنگی را در برابر این دعوتگر مظلوم شکل دادند. وی را چهره ای خشن، خشونتگرا و افراطی در برابر دیگر ادیان؛ از طریق رسانه های بزرگی که در دسترس دارند، معرفی داشتند. بعداً زمانی که سناریوی شان در اذهان جا یافت، وی را به اتهام ایجادگر «نفرت بین ادیان» و تروریست بنیادگرای اسلام، متهم ساختند. در حالی که باشندگان مسیحی نشین قریه «فیدمین» با همچو خصوصیات اصلاٌ آشنایی ندارند.
جرم این شیخ با وقار، فقط صراحت لهجه و قاطعیت در برابر ظالمان بود و بس!
برمیگردیم دوباره تا به سخنان شیخ نابینا؛ این استوه صبر و استقامت، گوش فرا دهیم و با زندگی اش، از زبان شیرین خودش بیشتر آشنا شویم:
«بلی! صفوف نمازگزاران بیشتر و بیشتر می گشت. شعارم در مسیر دعوت درین قریه چنان بود که اگر انسان با تمام توان در کار و تلاش باشد، الله متعال دَر های خیر را به روی او می گشاید. در آغاز امامت ام، نماز صبح یک و یا دو نمازگزار داشت. اما پس از دعوت و سعی وتلاش، صف های مسجد پر از نمازگزاران شد. در سال 1968 به حیث استاد در پوهنتون راه یافتم که همزمان در «فیوم» نیز به ایراد خطبه مشغول بودم. خطبه هایم نظام جمال عبدالناصر را زیر سوال می برد، و زمانی که از فرعون نام می بردم، همه ی حضار می فهمیدند که منظورم عبدالناصر است. بعد از بازپرسی های متعدد توسط اطلاعات «المباحث»، در سال 1969 مرا بازداشت و از وظیفه ام سبک دوش ساختند. این بازداشت چنان اثری منفی بر رژیم گذاشت که در اواخر 1969 مرا دوباره بر سرکار باز گردانیدند. در 1970 زمانی که عبدالناصر هلاک شد، من بر منبر بلند شده و از مردم خواستم که بر جنازه وی نماز نگذارند. همین بود که مرا دستگیر، و در زندان «القلعه» به مدت هشت ماه زندانی داشتند. در پرتوی کلام الهی که در سینه دارم، به آموزش عشق می ورزیدم. به همین خاطر، زمانی که از زندان رها شدم، برای دکتورایم مشغول شدم. جلسه دفاعیه ام را طوری تنظیم نموده بودم که اداره اطلاعات نتوانست مانع برگزاری آن شود. دفاعیه دکترایم را زیر عنوان «موقف القرآن من خصومه کما تصوره سورة التوبه» نوشته بودم.»
حتماً متوجه شده باشید که «تز دکتورا» (پایان نامه) شیخ عمر، روی چه موضوعی تمرکز یافته بود که استخبارات (خاد مصر) مانع برگزاری آن می شد!
«تز دکتورای» شیخ عمر، همان چیزی بود که تا آخرین لحظات حیات به آن محکوم – و شکنجه گردید، تا آنکه در آن مسیر، جان را به حق سپارید!
بلی! و آن چه چیز بوده می تواند، به جز «جهاد»؟!
روحیه بالا، صبر و استقامت، سعی و تلاش، پشتکار و همت بالا این شیخ باوقار را نباید دست کم گرفت!
وی می باید، الگوی تاریخ معاصر، از برای همه ای موحدان باشد!
زندگی پُر از مشقت دکتور عمر عبدالرحمان بعد از مرگ عبدالناصر، مشقت تر گشت، و زندان ها، یکی پی دیگری، اقامتگاه اش گردید!
در سپتامبر 1981 محمد انور السادات، بعد از معاهده ننگین «کمپ دیوید»، دست به سرکوب و دستگیری مسلمانان زد که شیخ عمر عبدالرحمان را بار دیگر به زندان کشاند. شعله های ظلم با دور شدن حیا از برابر چشم های دولتمردان مصر؛ و به رسمیت شناختن دولت غاصب اسرائیل، زبانه سر می داد. اما دیری نگذشت که غضب مردم، دامن گیر رژیم سادات گردید، و وی را از صحنه برچید، تا آنکه «فرعون جدید» به اریکه قدرت نشست.
در چنین حال و هوای، روزنه های امید جهاد، از افق افغانستان بلند می گیردد، و پسران شیخ را به آنسو می کشاند. اما شیخ نابینا تاهنوز در پشت سلول های زندان فرعون بسر می برد، تا آنکه در سال 1984 دوباره از زندان آزاد گردید.
بلی! پسران این شیخ با وقار همچو هزاران «مجاهد عرب»، پیوند اخوت اسلامی شان را با مجاهدین مظلوم افغانستان رقم می زنند.
شاید دور از خیر نباشد که سری به مسئولیت پذیری این «مرد بزرگ» در درون خانواده اش زنیم، تا شود درسی از برای فرزندان ما گردد.
دکتور عبدالله «عمرعبدالرحمان» پسر بزرگ شیخ می گوید:
«یکی از خصوصیات پدر مان در برابر فرزندانش این بود که وی حریص در حفظ قرآن، از برای تمامی فرزندانش بود.»
پدرم سیزده اولاد دارد که چهار آن دختر و نه آن پسر می باشد. همه ای فرزندان پدرم ضمن آنکه تحصیلات عالی دارند و دکتوران و مهندسان مجرب هستند، و در پهلوی آن، حافظان قرآن نیز می باشند.
دکتور عبدالله در ادامه می گوید:
زمانی که من و دو برادرم احمد و محمد، مصر را بقصد افغانستان ترک گفتیم، پدرم مرا مسئول دیگر برادران ساخت و تاکید داشت که انس تان را با قرآن شب و روز تجدید بدارید و درین امر هیچگاهی غفلت نورزید، هرچند که در شرایط دشوار نیز قرار داشته باشد.
پدرم اسلام را مقدم تر از جان، فرزندان و هستی اش می دانست.
دعوت وی فقط برمبنای کتاب الله و سنت رسول الله صلی الله علیه وسلم خلاصه می شد، و ترس اش از الله چنان بالا بود که در همه ای حرکات او محسوس می شد.
پسر دومی شیخ، دکتور محمد «عمر عبدالرحمان» از خصوصیات پدرش می گوید:
همیشه نماز شب را ادا می کرد. بعداً تا نماز فجر، قرآن تلاوت می نمود، و از خانه تا مسجد پیاده می رفت. بعد از ختم نماز صبح، تا آفتاب برآمد، درس قرآن داشت. زمانی که به منزل بر می گشت، همانند نظام عسکری، به پاکاری و نظافت منزل می پرداخت، و برای هر یکی وظیفه می سپارید در حالی که خود نیز مشغول پاکاری می بود. پدرم بعداً به مدارس اش سر می زد، و برای والده اش تا نماز ظهر کتاب می خواند. وی بعد از نماز عصر، دروسی از برای اناس داشت، و بعد از نماز عشاء برای ذکور درس می داد.
پس بیاید تا با شناخت این استوه «صبر و استقامت»، منتظر بخش سومی بمانیم. بنده سعی خواهم نمود تا مصاحبه شیخ عمر را، که خبرنگار مجله تایم، ویلیام دوؤل (William Dowell) در زندان منهاتن (Manhatten) در نخستین سال های بازداشت اش با وی انجام داده بود، تهیه بدارم. این مصاحبه؛ زمانی که بنده مدیر مسئول نشریه «البدر» بودم، در سال 1997 در شماره 61 آن به نشر رسیده بود.
پس منتظر بخش سوم بمانید!



