بسم الله الرحمن الرحیم
نوشتۀ: انجنیر محمد نذیر تنویر، هالند
زمان و محل واقعه : سرطان 1361 هجری شمسی، زندان پلچرخی
بخش اول:
خاطره ای از زندان با جمع دیگر، که صرف از برای «آزاد زیستن» و «آزاد اندیشیدن» در پشت میله های زندان افتیده اند.
خاطراتی که، روز ها و شب های طاقت فرسای آنجا را، در ذهن به تصویر می کشاند، و توان فراموش ساختن اش را سلب می دارد.
بلی! سلب می دارد، چونکه این وقایع پُر مشقت، در همه ای سلول های بدنم نقش بسته اند.
اینکه چنین خاطرات روزی به روی کاغذ به تحریر خواهد آمد و یا خیر، اما به یقیین که از سینه ای بر سینه ای به شکل حماسه و داستان انتقال خواهد یافت.
با گذری روزهای نخستین سال 1361 هجری شمسی، طبیعت در جشن هستی و حیات دوباره اش در سرور و مستی بسر می برد. از دشت و دمن تا کوهساران همه در شکل گیری و تجلی حکمت خلقت شان، آثار لطافت و عظمت پروردگار شان را به تمثیل می کشانند.
اما اینجا، در زندان چه خبریست؟
گویی اصلاً بهار نیآمده و یا وجود نداشته است.
مگر اینجا از خود طبیعت خاص خودش را دارد؟
مگر اینجا همه به ثمر رسیده ها نیستند که در اوج تجلی خلقت شان اند؟
اگر چنین است، پس چرا اینها بسوی نیستی کشانیده میشوند؟
چرا بستن و کشتن چنین ساده و آسان شده است؟
آیا فراموش شده که اینها هم از خود خالقی دارند؟
بلی! ضمن اینکه فراموش شده است؛ در نهاد با چنین اصلی در تضاد اند. زمانی که اصل اعتقادی شان بر مبنای خلقت «خود به خودی» بنا یافته باشد، و ضوابط نیز در میان نباشد، بدون شک که با «دست باز» در صدد از بین بردن «خلق الله» می شتابند و بر آن مباحات ورزیده و بخود می بالند.
اما آنچه اینجا هویداست، درد و الم و رنجی ست که باهم گره خورده اند و این گره ها آهسته آهسته پیوند های مشترکی را شکل داده است.
بلی! پیوند مشترک.
این وجه مشترک که عزم و اراده همگان را بلند برده، به همگان روحیه زندگی کردن را میدهد.
روحیه ی که آهسته آهسته جان می گیرد و تمثیلی از بهار را به تصویر می کشاند.
بهاری که هر لحظه اش دستخوش ناملایمات حوادث قرار دارد.
حوادثی که «انسان نماها» از برای هوای نفس و بقای قدرت شان آنرا پدید می آورند و اما بازهم، بهار با آن همه ناملایمات می خواهد خود را نمایان کند و زمزمه هایش را سر کشد و فریاد زند که:
بلی! ما هم از خود خالقی داریم!
من که تازه دوره های بعدی زجر و شکنجه را پشت سر گذشتانده و شاهد بهبود معجزه آسای زخم هایم بودم.
زخم های عمیق و کشنده، که در عدم طبیب و دارو در بین «قفس زندان» دوباره جان میگرفت و بر ظالمان فریاد سر می داد که:
بلی! ما هم از خود خالقی داریم!
وجود ضعیف و ناتوانم، در حالی که جز لاشه ی بیش نبود، بار دیگر به یاد می آورد که چگونه در کنار یکی از دهلیز های شفاخانه بلاک دوم پلچرخی افتیده، و کسی حاضر به دادن حتی یک «قرص دارو» برایش نمی باشد؛
به یاد می آورد، فریاد سر کشیده ی سرطبیب زندان رفیق «غیرتمل» را که حنجره پاره می کرد:
«ما تشنه خون اینها هستیم، و اینها توقع تداوی را از ما دارند!؟»
این تنی ناتوان، این را نیز به یاد می آورد که چگونه دوباره آهسته آهسته جان میگرفت و بر زخم هایش مرحم میرسید و دوباره حیات می یافت.
بلی! به یقیین که این وجود هم از خود خالقی دارد!
خالقی که نه تنها بر زخم ها مرحم می گذارد، بلکه این دنیای کوچک «پشت میله ها» را نیز از برایش جهان بزرگ در شناخت «انسان بودن» و «انسان زیستن» می گرداند.
شناختی که همه لذایذ مادی را، یکسره به باد فراموشی می گذاشت، و دیگر اصلاً جهان ماحول برایش ناآشنا جلوه می داشت.
بلی! با چنین روحیه، احساسی در وجودم جان می گرفت که گویا من زاده این دنیای کوچک ام؛
در اینجا آهسته آهسته بزرگ میشوم و آنچه را از بیرون با خود داشتم، به باد فراموشی می سپارم.
دنیای من یک اطاق سرد سمنتی، و منزل ام یک دوشک نازک کم عرض که گاهی هم نمی شد با پشت برآن خوابید.
آیا آسمان بی ستون کم کم در حال فراموشی میرفت؟
هرگز!
اما آسمان من دارای ستون های آهنین است. ستون های که، هر آنقدر می خواهم خود را به آن نزدیک سازم تا اگر شود آسمان را از لابلای آن، آنچنانی که هست، ببینم اما بازهم در چند متری ام ستون و ستون های دیگر…
با گذشت زمان هر آنقدر که زخم هایم بهبود حاصل می کرد، بیشتر متوجه دنیای کوچک ام می شوم.
دنیای که بیش از یک قفس کوچک نیست. رفته رفته درین قفس خو می گیرم و چنان تصور به ذهن ام شکل می یابد که من زادۀ این دنیای کوچک ام، و از ماحول چیزی را ندیده و نمی شناسم.
شاید چنین نباشد!؟
زیرا حالا دارای دید بهتر و فهم بهتر از آنچه در بیرون از قفس بود، دارم، و شاید هم در خواب وخیال…
نه نه، این نه خواب است ونه خیال!
زیرا هر خواب و خیال را ناتوانی و پژمرده گی در کار باشد، در حالی که من در اوج زخم ها و ناتوانایی جسمی، شاد و سرحال ام.
بلی! دیروز اگر آزاد بودم می جستم، مستی می کردم، می سرود م می سرائیدم و لذت می بردم از آنچه خالق ام در اختیارم گذاشته بود؛
امروز نمی توانم بجستم، مستی کنم، سرود بسرایم و لذت از آنچه را که در طبیعت است، بردارم، و در یک دنیای کوچک قفس، گیر مانده ام.
اما چرا باز هم، از درون آرام و شادم، و چرا دلگیر و افسرده نمی شوم؟
چرا این دل کوچکی که، دنیای بزرگ اش را از او گرفته اند، تنگ نیست؟
آیا واقعاً هر آنچه از دنیای آزاد بود به یکباره گی از خاطرش رخت بسته است؟
آیا دیگر نمی توان دوباره زیبائی ها را دید؟
به یقیین که من همه را می بینم. بهتر از آنچه که شاید از تصور به دور، و در ذهن نگنجد.
اگر جسم زخمی و ناتوانم در دنیای کوچک قفس گیر افتاده است، روانم شاد وآرام است. بدون شک که قفس ام تنگ وخیلی تنگ تر از آنچه است که در معیار های انسانی تعیین شده است، اما دیدم فراخ تر از آنچه شده که بود. پاهایم دوباره استوارتر، و قلب ام مطمئن تر می گشت. من حتی فامیل ام را نیز ازخود دور احساس نمی کردم. دنیایم دیگر کوچک نیست و هر لحظه که چشمم به خواب میرود خود را در طبیعت بزرگ وبزرگتر از آن طبیعتی که می شناختم احساس می نمایم. از زیبایی هایش لذت برده و از پیام هایش آماده گی قبلی را می گرفتم. این دیگر برایم یک رویا و تخیل نبود!
زیبایی های طبیعت، جسمم را مداوا- و روان ام را شاد می کرد. چنان شادیی که آفرینده عشق و محبت بوده و آهسته آهسته عزم و اعتقادم را راسخ و قویتر می ساخت.
این دیگر چیزی نبود که من تنها احساس اش را می کردم. آرامش روحی، لذت از زندگی و عشق به عقیده؛ حتی حسادت دشمن را نیز روز به روز بالا می برد. آنها در حالی که از همه آزادی های مادی برخوردار بودند و شبها و روزهای شان، با عیش وعشرت و پایکوبی سپری می گشت اما بازهم، جهان خود را تنگ وتنگ تر احساس می نمودند. این احساس دشمن زمانی به بغض وغضب تبدیل می گشت؛ که چند زندانی «دست وپا بسته» را در کنج قفس، شاد و آرام می یافتند. دشمن حسود که تاب دیدن شکیبائی چند مظلوم دربند را نیز نداشت، ناجوانمردانه در صدد توطئه های جدید و جدیدتری می برآمدند و همیشه در کمین و بهانه جویی ها بودند. این درست زمانی ست که در زندان پلچرخی واقعه یی در سوم جوزا رخ داد. دشمن آن را بهانه ای برای خود قرار داده و دَور دوباره شکنجه و اذیت را با وحشی ترین نوع آن که حتی حیوانات درنده از آن شرم می دارند دوباره عملی ساختند. این دوره زیر عنوان «قیام پشت میله» در بحث جداگانه به یاری ایزد متعال زیر تحریر خواهد آمد.
و اما بعد از این قیام، دور بعدی شکنجه ها به نوع خیلی خشن و خارج از مرز های «حتی حیوانی» عاید حال ما گشت. من که به اثر اصابت میله های آهنین بر سرم، تمامی حواس- وفکرم را از دست داده بودم، آهسته آهسته و بطور معجزه آسا دوباره ماحول ام را شناسایی کرده و چهره های هم اطاقی هایم برایم قابل تشخیص میشد. اینکه چه مدت درین وضع سپری شده بود برایم معلوم نبود، اما اکنون صحبت از رسیدن ماه مبارک رمضان می رفت، ماه ی که در زندان هر لحظه اش روزه بود، و اصلاً چیزی برای خوردن پیدا نمی شد.
من در این زمان در بلاک سوم پلچرخی در یکی از وینگ (شاخه) هائیکه در جهت دروازه عمومی قرار داشت در منزل پایانی با سیصد و پنجاه زندانی دیگر انتقال یافتم.
ضلع های «حلقه بیرونی» بلاک سوم؛ که وصل کننده وینگ های عمودی بودند، بنام اطاق های عمومی و یا قفسچه یاد می شدند. این قفسچه ها که در اصل برای بیست و پنج نفر طراحی شده- و دارای چهار تشناب بودند. اماحالا در آن سیصدوپنجاه زندانی را جا داده- که دو تشناب آن فعال می باشد. یعنی هر زندانی در بیست وچهار ساعت فقط چهار دقیقه وقت داشت تا از تشناب استفاده برد.
روحیه وحدت در بین زندان، فضای همکاری را در میان زندانیان چنان بالا برده بود که با برنامه ریزی های دقیق و مؤثر در فضای «اخوت اسلامی»، روند شکنجه های سیستماتیک را به روند حیات عادی شکل داده بود. اما در عمل کاری ساده ی بنظر نمی رسید که با توفیق و مدد الهی و حاکمیت بر نفس، زمینه های آن مهیا شده بود. باید آنقدر غذا و آب گرفته میشد که جسم آنرا جذب می داشت در غیر، جنجالی برپا می گردید که زیان های روانی اش بیشتر از فشار های جسمی آن می بود. یک تعدادی توانسته بودند خود را با شرایط سازگار ساخته و از غذاهای تهیه شده کمتر استفاده برده و زیادتر اوقات را تنها با نان وچای اکتفا نمایند. شاید در گفتار خیلی ساده جلوه کند، اما هفته ها وماه ها با تن های پُر از زخم و با آن غذای محدود، محال بود تا وضع جسمی را درسطح صحی آن حفظ داشت، آن هم در هوای آلوده از کثرت جمیعت. واقعاً که آلوده گی هوای اطاق در درازمدت، خود زهر کشنده ی برای صحت یک زنده جان بود. به یقیین که اگر گلدان گلی درآن فضا گذاشته میشد، بدون شک در فرصت کوتاه ی، پژمرده و از بین میرفت. این یک واقعیت عینی آن محل بود اما از اینکه با ما چه می گذشت خارج از تصور عقلی بود.
ما ضمن آرامش روحی، شاهد بهبود وضع جسمی خویش نیز بودیم. اینکه چه نیرویی، از زخم ها پرستاری می کرد، نقطه عطفی ست در حیات معنوی انسان ها. در طبابت شاید تصور اش هم ناپیدا باشد که شخصی با تن پُر از مرمی سالیان متمادی را در بین سلول های زندان سپری نماید.
بلی! وی عبدالمنان از باشنده گان ولایت کندهار بود که چند سال از اظهار موجودیت مرمی در پایش ابا ورزیده بود. زیرا افشأ آن، خود مجوزی از برای اعدام اش می گردید. سه سال و شاید سال های بعدی نیز… با آن مرمی ها، شبها و روزها را با متانت سپری کردن کار نیست که در عقل بگنجد.
اما طرف مقابل از چنین وضعی لذت می بردند و از اینکه اکثر زندانیان زخم های ناشی از شکنجه بر تن داشتند متوجه این قضیه نمی شدند. زندانبانان گاه و بیگاه خود و یا با هیأتی از شورای انقلابی به اطراف قفسچه ها دور می زدند تا شاهد نتایج برنامه های ظلم شان باشند.
دشمن با آن همه قسی القلبی و بی رحمی بازهم با توطئه های نهایت بزدلانه روی می آوردند تا اگر بتوانند زندانیان را از طریق غذا نیز شکنجه نمایند. عموماً زندانیان تازه وارد دستخوش این توطئه های شان می گردیدند، اما خوشبختانه کسانی بودند که قبلاً، از نصایح زندانیان باسابقه مستفید می گشتند. به همین دلیل «قروانه» در بین زندانیان یک واژه مثبت نبود در حالی که خوردن و خوابیدن یگانه مصروفیت زندانیان می باشد.
«قروانه» عبارت از یک سطل مسی بود که غذای ده زندانی را در آن می ریختند و هر دو زندانی جهت صرف غذا از یک بشقاب چقر مسی استفاده می بردند. دو بار قروانه و یک قرص نان سیلو، استحقاق روزانه زندانیان را تشکیل می داد که همراه با «باشی اطاق»، آنرا از صحن حویلی محبس به اطاق انتقال می دادند. یکی از برنامه های اصلی خاد و خادیست ها شکنجه های سیستماتیک و یا دوامدار بود که در تضعیف روحیه یک تعداد نیز مؤثر تمام گشته بود. اما تعدادی با جیره بندی نان خشک و چای در وقفه های مختلف توانسته بودند تا یک راه حل مناسب و آبرومند برایشان پیداکنند. اما حالا؟
حالا که ماه مبارک رمضان در شرف رسیدن است، نمی شد تا در وقفه های کوتاه غذا را صرف کرد، و از طرفی هم حادثات دلخراش (محدود بودن تشناب ها) حس اعتماد و علاقه مندی به قروانه را نیز بکلی دربین زندانیان از بین برده بود.
حال که رمضان رسیده است، باید با همان نان و چای قناعت کرد. اما چطور؟
بخش دوم:
…(ادامه این داستان واقعی را در بخش دوم در همین روز های عید فطر منتظر بمانید)
توجه:
از این طریق به اطلاع تمامی دوستان و علاقمندان صفحاتم رسانیده می شود که تعزیزات مدعیان «آزادی بیان» بر صفحات بنده تاهنوز هم به شدت ادامه دارد!

















